<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593</id><updated>2012-01-15T14:42:18.731-08:00</updated><title type='text'>تجربه هاي زنانه</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>39</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-9218298664462392445</id><published>2007-07-02T05:09:00.000-07:00</published><updated>2007-07-02T05:40:05.599-07:00</updated><title type='text'>اسباب کشی</title><content type='html'>این پست رو از دانشکده می نویسم. در چند روز گذشته موفق به باز کردن وبلاگم از خونه نشدم بنابراین موقتاً به بلاگفا اسباب کشی کردم . اینم آدرس خونه جدیدم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://tajrobehaye-zananeh.blogfa.com/"&gt;تجربه های زنانه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تشریف بیارین . خوشحال می شم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-9218298664462392445?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/9218298664462392445/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=9218298664462392445' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/9218298664462392445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/9218298664462392445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='اسباب کشی'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-6617478209735332535</id><published>2007-06-08T05:39:00.000-07:00</published><updated>2007-06-08T05:42:54.159-07:00</updated><title type='text'>هذیان</title><content type='html'>شبی نیست که کابوس نبینم . از خوابیدن می ترسم . حسرت چند ساعت خواب آرام به دلم مانده . حتی نمی توانم یک مطلب را تا انتها بنویسم . پراکنده می نویسم و پاره می کنم. حوصله خودم را هم ندارم ، چعه برسد به رفقا.&lt;br /&gt;ناهید می گفت زندگی در بند عمومی جریان دارد . بدی اش هم همین است . در 209 همه چیز با کلیشه هایی که از زندان در سر داری مطابقت دارد . یک طرف تویی و دوستانت و طرف دیگر هم بازجو و زندانبان . موقعیت ها مشخص است و عکس العمل درست هم. اما در بند عمومی اسیر زندانیانی . مثل این می ماند که به محله قاچاق فروش های کرمانشاه یا اهواز تبعید شده باشی. زندانبان ها مثل پلیس هایی  که برای حفظ آرامش محله کاری به کار پدر خوانده ها ندارند ، از " حبس سنگین ها " حساب می برند. &lt;br /&gt;همیشه فکر می کردم می توانم دوستشان داشته باشم . زندانی ها را می گویم . چرا ؟‌ به خاطر اینکه از حق انسانی شان دفاع کرده می کنیم . خب چه ربطی دارد ؟ احترام گذاشتن به حق حیات انسان ها یک چیز است و کنار آمدن با فرهنگ و شخصیت آدم ها یک چیز دیگر . دوستی می گفت : با اسطوره ها ی ذهنت مطابقت نداشتند ،‌نه ؟ واقعاً اسطوره ای در ذهنم نبود . کار خاصی هم برای هیچ کدامشان نکرده بودم. مثل همه فقط چند تا تجمع و امضا این ور و اون ور.&lt;br /&gt;فکر می کردم باید مثل همه آدم ها پر از عیب و ایراد باشند و البته کمی هم مهربان . داشتم می گفتم که بدی عمومی همین است که زندگی در آن جریان دارد . این فراموش کردنش را سخت تر می کند. آدم ها و موقعیت ها هر روز هزار بار تکرار می شوند. بدتر از همه اینکه بند عمومی عجیب شبیه کوی دانشگاه بود. مخصوصاً حمام و دستشویی اش. جایی که دو سال در آن زندگی کرده بودم. هر چند دیگر ممنوع الورودم کرده اند . تازه معنای نهاد بازداشتگاهی را فهمیده ام. این شباهت وقتی پر رنگ تر شد که آرم دانشگاه تهران را روی مینی بوسی که متهمین منکراتی را به اداره ارشاد می برد ، دیدم. یعنی بعد از ظهر بچه های ما سوارش می شوند ؟ بی خود نیست که راننده ها به دخترها سیم کارت پیشنهاد می دادند . حالم از آرم دانشگاهمان بهم می خورد. &lt;br /&gt;برایم خیلی سخت بود که مجبور باشم زور بشنوم . چیزی که همه عمر زیربارش نرفته بودم . بازجو و زندانبان را حداقل حق داری عصبانی کنی . کسی ملامتت نمی کند که چرا از آنها کتک خوردی . در 209 سالم ماندنت مهم است . حتی می توانی مسواک هم داشته باشی . اما اینجا فراموش می کنند که زنده ای مثل قبرستان می ماند ، سنگ قبر را می گذارند روی سینه ات و می روند. اگر کسی را داشتی برایت گل می آورد . اگر نه ، خوب مرده مرده است دیگر . حتی اگر زنده به گور شده باشد . &lt;br /&gt;ببین آقای سبحانی چقدر تجربه زنانه بدست آوردم . آنها دیگر از شلاقتان نمی ترسند . وقتی حکم می دهید: شلاق آزاد ، جشن می گیرند. کیا ؟ خوب معلومه ، دختر فراری ها ، دیگه .&lt;br /&gt;هنرمندان ، قضات ، دانشجو ها و فیلم برداران محترم ، همگی به گالری اوین خوش آمدید . می بینید ، ما آنقدر زنده ایم که حتی می توانیم رگمان را هم بزنیم. دیگر چه اهمیتی دارد که در غذایمان فیلتر سیگار پیدا می کنیم ؟&lt;br /&gt;حتماً فکر می کنید بهتر بود این یکی را هم پاره می کردم ، نه ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-6617478209735332535?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/6617478209735332535/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=6617478209735332535' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/6617478209735332535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/6617478209735332535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='هذیان'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-7678862957442332883</id><published>2007-05-24T09:31:00.000-07:00</published><updated>2007-05-24T09:34:13.111-07:00</updated><title type='text'>از زندگی عقب می مونم</title><content type='html'>1-زندان &lt;br /&gt;درسته که تو وبلاگم هنوز چیزی در مورد زندان ننوشتم ، اما یه گزارش کامل نوشتم  که وقتی چاپ شد لینکش رو اینجا می ذارم  و یه سری از چیزهایی رو که نتونم اونجا منتشر کنم تو وبلاگم می نویسم .فعلاً دارم سعی می کنم که هر جوری هست گزارشم رو تموم کنم و ببینم که چه قدرش رو باید به تیغ سانسور سپرد . چه می شه کرد اینجا ایرانه و ناگزیریم از خود سانسوری .&lt;br /&gt;تو زندان که بودم از همه چیز یادداشت بر می داشتم و تصمیم گرفته بودم که چند تا پست دنباله دار با عنوان از دفتر خاطرات یک زندانی بنویسم . ولی چه می شه کرد از زندگی عقب موندم و برای جمع و جور کردن خودم زمان لازم دارم . من هیچ وقت نه وبلاگ نویس می شم و نه روزنامه نگار . چون نمی تونم به ضرورت های به روز بودن تن بدم. اما سعی می کنم به تدریج این دفترچه خاطرات رو منتشر کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-دانشگاه&lt;br /&gt;ترم بعد برمی گردم دانشگاه . این یک ساله احساس می کردم که فارغ التحصیل شدم . به خاطر همین هم سختمه که دوباره برم سرکلاس .البته باید اعتراف کنم که دلم برای دانشجو بودن هم تنگ شده &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- ایجاد سرویس زنان در ایسنا &lt;br /&gt;یه خبر خوب : ایسنا بالاخره سرویس زنان ایجاد کرد البته نه به صورت مستقل بلکه در کنار سرویس اجتماعی و ان هم فقط با یک خبرنگار یعنی  یکی از خبرنگاران حقوقی که خوشبختانه فعال زنان هست رو برای این کار انتخاب کرد .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-7678862957442332883?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/7678862957442332883/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=7678862957442332883' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/7678862957442332883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/7678862957442332883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/05/blog-post_24.html' title='از زندگی عقب می مونم'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-5326402198203382255</id><published>2007-05-06T05:10:00.000-07:00</published><updated>2007-05-06T05:16:58.218-07:00</updated><title type='text'>ابلاغ احضاريه به شيوه لاكپشتي</title><content type='html'>بالاخره امروز بعد از ظهر برگه احضاريه ام رسيد . برادرم كه برگه رو تحويل گرفته بود تعريف مي كرد كه مامور ابلاغ خنديده و گفته : امضا مي كني يا انگشت مي زني ؟ مي گفت : چه شغلي داره يارو. ما خانوادگي هميشه همين فكر رو مي كنيم كه چه شغل وقيحانه اي دارن و چه راحت بهش عادت مي كنن. زمان صدور احضاريه بيستم فروردين بود , اما15 ارديبهشت ابلاغش كرده بودند. حتي كارهاي امنيتي شون رو هم لاكپشت وار انجام مي دن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-5326402198203382255?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/5326402198203382255/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=5326402198203382255' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/5326402198203382255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/5326402198203382255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/05/blog-post_06.html' title='ابلاغ احضاريه به شيوه لاكپشتي'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-2727385232441821033</id><published>2007-05-04T13:03:00.000-07:00</published><updated>2007-05-04T13:12:47.827-07:00</updated><title type='text'>احمدی نژاد گور خودش را کند</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RjuTA09z3VI/AAAAAAAAAB8/cewmnWOXMnk/s1600-h/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RjuTA09z3VI/AAAAAAAAAB8/cewmnWOXMnk/s320/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5060800248708062546" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که تازه دولت مهروزی سر کار آمده بود, مدام پز می دادند که:« اصلاح طلبان به مردم القا می کردند که اگر احمدی نژاد بیاید آزادی های اجتماعی محدود می شود . اما دیدیم که این اتفاقات نیفتاد. » اوایل واقعاً خوشحال بودم که خب ظاهراً دولت آنقدرها هم احمق نیست که رو بازی کند. اما ظاهراً فشار نیروهای ایدئولوژیک امانش نداده است و مجبور شده که چهره واقعی خود رانشان دهد. گزارش جلسه بررسی طرح مبارزه با بدحجابی در دانشگاه صنعتی شریف را که توسط بسیج دانشجویی برگزار شد, بخوانید:&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href="http://herlandmag.info/news/07,05,02,08,32,34/"&gt;دولت کنونی نیز تا کنون در اجرای طرح مبارزه با بدحجابی کوتاهی کرده است&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; بالاخره امت شهید پرور رای داده و انتظار دارد .آن هم در آستانه اتنخابات مجلس هشتم که البته اصول گرایان دوست دارند با انتخابات ریاست جمهوری تجمیع شود و به تاخیر بیفتد. اما بدست آوردن دوباره رای این اقشار مذهبی به قیمت از دست دادن رای تمام خوش باورانی است  که فکر می کردند احمدی نژاد نفت را بر سر سفرهایشان می آورد و کاری هم به حوزه خصوصی شان ندارد.البته عملکرد اقتصادی دولت قبلاً غیر واقعی بودن جمله اول را ثابت کرده بود و حالا هم نوبت به جمله دوم رسیده. &lt;br /&gt;این طرح مبارزه با بد حجابی که هر سال اردیبهشت ماه اجرا می شود,آنقدر ها هم بد نیست . چون مانتو فروشی ها در آستانه آن مجبور می شوند, مانتوهای کوتاهشان را حراج کنند و من هم از فرصت استفاده می کنم و مانتوی کوتاه می خرم . یکی دو هفته بعد هم آب از آسیاب می افتد و کسانی که جو گیر شده اند و از فروشگاههای جلوه حجاب مانتوهای تا مچ پا خریده اند , کنف می شوند.تو این چند ساله که من رو در این طرح های ضربتی نگرفته اند, فوقش هم بگیرند. ما که دیگه صابخونه ایم و تو وزرا همه می شناسنمون. &lt;br /&gt;  پنج شنبه دیدم تمام مانتو فروشی های بزرگ میدان هفت تیر به طرح جلوه حجاب پیوسته اند. مانتوها آنقدرها هم بد به نظر نمی آمد . یه چرخی تو چند تا از مغازه ها زدم. جنس و حتی مدل مانتوها بد نبود. اما مسئله این بود که همه سایز بزرگ بود. کاملاً بلند و خیلی گشاد . در واقع این طرح فروش مانتوی حاملگیه. بیشتر افرادی هم که در حال خرید بودند, خانم های چادری بوند. تک و توک مانتویی هایی هم بودند که برای فروشنده توضیح می دادند مانتوی ساده برای اداره یا دانشگاه می خواهند و بعضی از دختران جوان هم به شوهر یا دوست پسرشان می گفتند : با این دیگه نمی گیرنم , مگه نه؟ به پسر جوانی که فروشنده بود , گفتم : دیگه مانتو کوتاه ندارین , نه؟ گفت چرا یه دونه هست و یه مانتوی سرمه ای گشاد رو نشونم داد. گفتم : فقط همینه ؟ و گفت:خب یه مانتوی بلند انتخاب کنین میدم براتون کوتاه کنن . گفتم اون جوری مدلش به هم می ریزه . گفت : آخه با مانتو کوتاه که می گیرنتون .&lt;br /&gt;این روزا با دیدن بیشتر بچه ها تعجب می کنم . یکی مانتوی خواهر یا مادرش رو پوشیده . اون یکی هم مانتوی ده سال پیشش رو . یکی از بچه هایی هم که تازه آزاد شده می گه دوستش این مانتو رو بهش داده و گفته حوصله ندارم برای حجاب هم بیام درت بیارم. بابا می گه : شماها که امضا جمع می کنین, مواظب لباس پوشیدنتون باشین . یه وقت نگیرنتون.ولی من فکر می کنم نباید به این بازی تن بدیم.امن که حتی حاضر نشدم در دانشگاه هم مقنعه سرم کنم , همون لباس های همیشگی ام رو می پوشم . یکی از دلایل دو ترم تعلیقم هم همین سر کردن روسری بود که مصداق عدم رعایت پوشش اسلامی تلقی شده بود.شاید آدم مجبور باشد برای یک بار وارد شدن به یک اداره یا دانشگاه محجبه شود, ولی نمی شه همیشه این محدودیت رو بپذیرفت . &lt;br /&gt;این عکس یکی از عکس های تجمع بسیجی ها مقابل دانشگاه تهران در اعتراض به توهین یکی از اساتید به یک دانشجوی محجبهاست که سعی داشتم اینجا آپلودش کنم ولی نمی دونم چرا می ره اول نوشته . به هر حال.خوش به حالشون نه تنها کتک نمی خورن که حتی مسئولین هم در جمعشون حاضر می شن و استاد رو اخراج می کنن و قول پی گیری قضایی هم می دن.از همه جالب تر این که مدیرکل دفتر ریاست دانشگاه تهران به خبرگزاری مهر گفته :« این استاد که بیش از 75 سال سن دارد، متاسفانه! از نظر تخصص هم فردی مطرح است و از وی از سالهای گذشته - سالهای قبل از 84 - در دانشگاه استفاده می شده است. » ظاهراً آقایان هم متوجه شده اند که متخصصین میانه خوبی با آنها ندارند.&lt;br /&gt;مدیرکل امور فرهنگی وزارت علوم در این باره گفته:« فرهنگ مطلوب هیچگاه اجازه نمی دهد که فرد وارد حوزه خصوصی افراد شود.» من که نمی فهمم فرهنگ مطلوب چیه ولی باید چیز خوبی باشه . چون ظاهراً معنی اش اینه که نباید در قالب طرح ضربتی مبارزه با بد حجابی با ما برخورد کنند. ولی معمولاً معنی اش فقط محدود به محجبه هاست . &lt;br /&gt;من خودم بارها در همین دانشگاه تهران شاهد بوده ام که اساتید گروه معارف به دانشجویانی که در ادبیات آنها بد حجاب تلقی می شوند, یا دانشجویانی که از نظر آقایان هم پوزیتیویست اند , هم کمونیست و هم پلورالیست! ( ظاهراً هر چه که ایسم داشته باشد فحش است و هیچ ضرورتی ندارد که این ایسم ها با هم تناسب مفهمومی داشته باشند), یا حتی دانشجویان اقلیت دینی توهین کرده اند و نه تنها دانشجو جرات نکرده که اعتراض کند بلکه یا آخر ترم استاد او را انداخته و یا مجبور شده پیش دستی کند و خودش درس را حذف کند. &lt;br /&gt;مشکل ما اینه که گاه گاه پیوند دردناک وجودمان را با آبهای راکد و حفره های خالی از یاد می بریم و ابلهانه می پنداریم  که حق زیستن داریم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-2727385232441821033?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/2727385232441821033/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=2727385232441821033' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/2727385232441821033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/2727385232441821033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='احمدی نژاد گور خودش را کند'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RjuTA09z3VI/AAAAAAAAAB8/cewmnWOXMnk/s72-c/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-4865342434854796892</id><published>2007-04-06T15:11:00.000-07:00</published><updated>2007-04-06T15:31:12.678-07:00</updated><title type='text'>سیزده بدر کمپینی :بازداشتی های داوطلب!</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RhbGwrYhQVI/AAAAAAAAABs/7djDcp8dB0A/s1600-h/jeld21%255B1%255D.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RhbGwrYhQVI/AAAAAAAAABs/7djDcp8dB0A/s320/jeld21%255B1%255D.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5050442571724177746" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودکار سبز ناهید توی کیف من است و ناهید جایی آخر دنیاست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناهید را چند ماهی بیشتر نیست که می شناسم . در جلسات حلقه مطالعات زنان انجمن جامعه شناسی می دیدمش و بیشتر از آن در کمپن . دوستش داشتم با لباس های خاصش و لغات فرانسه ای که ناخوداگاه میان کلامش می آمد. وقتی چهارشنبه صبح من و او برای جمع آوری امضای گروهی سیزده بدر راه افتادیم , خوشحال بودم که می توانیم بحث های جامعه شناسانه مان را دونفری پیش ببریم و معنای فارسی اصطلاحات فرانسوی اش را به یادش بیاورم. ما با هم عصبانی شدیم , با هم به وجد آمدیم , با هم غرغر کردیم , کلی امضا جمع کردیم و دست آخر ظهر , وقتی دیگر کاملاً خسته شده بودیم و غیر از غذا به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردیم , پارک لاله را به طرف بلوار کشاورز پایین رفتیم تا چیزی برای خوردن پیدا کنیم .اما با دیدن چند نفر از بچه های کمپین که کنار استخر نشسته بودند, توقف کردیم. سارا ایمانیان می گفت که شوهرش و محبوبه حسین زاده و سوسن طهماسبی را بازداشت کرده اند . هیچ چاره ای نداشتیم جز اینکه هر چه زودتر به بقیه هم خبر دهیم و پارک را ترک کنیم . اما قبل از اینکه فرصت کنیم , برادران سر رسیدند. انتظامات لباس شخصی پارک دوره مان کرده بود و امضا ها را می خواست . آنها حتی نمی دانستند که ما چرا امضا جمع می کنیم . فقط به آنها گفته شده بود که گروهی برای امضا جمع کردن می آیند این جا و شما آنها را بازداشت کنید . آنها هم که دو نفر از بچه ها را در حال جمع کردن امضا دیده بودند و تعقیبشان کرده بودند, با بیسیم شان به نیروی انتظامی اطلاع دادند که دو نفر را دستگیر کرده اند و سعی کردند دو نفری را که در حال جمع کردن امضا دیده بودند , با خود ببرند .&lt;br /&gt; سارا که مرتب می پرسید که شوهرش را کجا برده اند, بلند شد و گفت :«چون شوهرم رو بردین ,منم می یام !» آنها هم خیلی خونسرد گفتند:«خوب یه نفر دیگه هم بیاد .» انگار فقط برایشان مهم بود که دو نفر را ببرند, چون اطلاع داده بودند که دو نفر را دستگیر کرده اند .&lt;br /&gt; ناهید هم شاکی بود که:« چرا هر بار بازجو هاتون به ما می گن با کمپین مشکلی ندارین اما دوباره ما را بازداشت می کنین ؟ مگه با شما هماهنگ نمی کنن ؟ من هم میام می خوام صحبت کنم ! آخه این چه وضعیه ؟» &lt;br /&gt;بالاخره سارا رفت ببیند که شوهرش را کجا برده اند و ناهید هم رفت تا با آنها صحبت کند ! بازداشتی ها داوطلب شده بودند !&lt;br /&gt;ما هم رفتیم پارک ساعی و به امضا جمع کردن ادامه دادیم . بدون ناهید و بقیه بچه ها . اما با خودکار سبزش . امضا های مردم تاییدی بود بر جمله ای که ناهید از صبح بارها تکرار کرده بود : فرهنگ جامعه ما جلوتر از قانون ماست .&lt;br /&gt; خوشبختانه سارا و همسرش فردا آزاد شدند , سوسن را هم که اصلاً نگرفته بودند . سعیده امینی را گرفته بودند که او هم با سارا و همسرش آزاد شد. اما ناهید و محبوبه رفتند جایی که آخر دنیاست .&lt;br /&gt; به بازداشت پاییزم فکر می کنم و همسلولی هایی که غم هایشان را در آغوشم گریسته بودند و آغوش محبوبه که همیشه برای گریستن باز بود . محبوبه که فردای آزادی ام در کارگاه آموزش نرم افزار اسپیپ کنشگران به عنوان روزنامه نگار به ما درس می داد , همه تلاشش را کرد تا بعد از ظهر که از کنشگران بیرون می روم تمام درد هایم را در آغوش پر مهرش گریسته باشم و تمام حرف هایم را برای او _برای او که می فهمید _گفته باشم . حالا کنشگران پلمپ شده و محبوبه حتماً دارد گریه می کند برای زنانی که تمام غم دنیا در نگاهشان است , هیچ پناهی ندارند و با او سر سفره نشسته اند یا کنارش خوابیده اند. برای زنانی که زندگی اش را وقف آنها کرده و من همچنان خودکار سبز ناهید را به سمت زنان و مردانی دراز می کنم که روی چمن های پارک کنارم نشسته اند و می خواهند به تبعیض جنسی بگویند : نه .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-4865342434854796892?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/4865342434854796892/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=4865342434854796892' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/4865342434854796892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/4865342434854796892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='سیزده بدر کمپینی :بازداشتی های داوطلب!'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RhbGwrYhQVI/AAAAAAAAABs/7djDcp8dB0A/s72-c/jeld21%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-6476122086177845431</id><published>2007-03-26T16:45:00.000-07:00</published><updated>2007-03-26T16:57:24.171-07:00</updated><title type='text'>راز فصل ها</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RghbTK_f81I/AAAAAAAAABk/bft6h4upDIc/s1600-h/mail.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RghbTK_f81I/AAAAAAAAABk/bft6h4upDIc/s320/mail.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5046383767394972498" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این هم هفت حق جنبش زنان . باید اعتراف کنم که هیچ وقت هفت سین رو دوست نداشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید برای در مورد عید نوشتن دیر باشه ، ولی بوش تازه بهم خورده. می گفتم نمی دونم این سال چی اش نو شده و اینکه شاید حرف لحظه ها رو بفهمم ولی اصلاً راز فصل ها رو نمی دونم . دوستی در جوابم گفت : پنج اش شده شش . مگه نمی دونی و دیدم راست می گه . واقعاً یه سال جدید اومده و سال قبل با تمام تلخی ها و شیرینی هاش تموم شده و من به اندازه یه قرن قد کشیدم . هرچند که هنوز بچه ها تو وبلاگاشون من رو نماد کم سن و سالی در نظر بگیرن . &lt;br /&gt;نمی دونم شاید حق دارن .&lt;br /&gt;تازه اومدن بهار رو حس کردم و سرشار از شور زندگی شدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-6476122086177845431?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/6476122086177845431/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=6476122086177845431' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/6476122086177845431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/6476122086177845431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/03/blog-post_7020.html' title='راز فصل ها'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RghbTK_f81I/AAAAAAAAABk/bft6h4upDIc/s72-c/mail.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-1104895565073458744</id><published>2007-03-26T13:34:00.000-07:00</published><updated>2007-03-26T16:38:13.486-07:00</updated><title type='text'>بازجو کارشناس نیست</title><content type='html'>این اولین پست 22 سالگیمه و همین طور اولین پست سال 86.دوستام بهم گفتن که منتظر جلد دوم بینوایان اند ( آخه به خاطرات بازداشت قبلی ام می گن جلد اول بینوایان) اما این بازداشت با اون قبلی کلی فرق داره . همه در موردش نوشتن . ما 33 نفر آدم بودیم و من هر چیزی که بخوام بنویسم به نوعی به اون ها هم مربوط می شه . دفعه قبل از آدم هایی نوشته بودم که کسی نمی شناختشون و خودشون از خودشون نمی گفتن . از زبون اون ها و درباره اون ها نوشتن آسون بود . ولی این بار فقط باید درباره خودم بنویسم ، چون نمی دونم چی رو مجازم درباره دیگران بگم .&lt;br /&gt;بدی حالم رو بعد از بازداشت پاییز به همسلولی هام که تو بغلم گریه کرده بودن و از دردهاشون گفته بودن ،نسبت می دادم . به این که نمی تونم کاری براشون بکنم و فکر می کردم اگر بتونم یکی شون رو پیدا کنم و کمکش کنم دیگه کابوس نمی بینم. حتی زده بود به سرم که مددکار اجتماعی بشم . اما این بار دیگه نمی تونم خودم رو گول بزنم . اون لحظه ای که به نوری که از لای میله ها روی دیوار سلول افتاده خیره می شی و حس می کنی که زندانی هستی تمام صدا ها و بوها و حسهایی که آدم ها تو محیط جا گذاشتن رو در یک ثانیه کشف می کنی . این خودش برای دیدن کابوس ها کافیه. دوستی می گفت تو رفتی اوین ، چون ناخودآگاهت می خواست که اوین رو تجربه کنه . راست می گه ، دوستام خیلی برام از اوین گفته بودن و ناخودآگاه سرکش من می خواست این فضا رو کشف کنه و خوب این هم یه تجربه بود یه تجربه زیست شده از نوع زنانه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو این پست می خوام فقط چند تا نما بدم از تجربه ای که هر کدوممون از یه زاویه دیدمش .&lt;br /&gt;1- &lt;strong&gt;شنبه بعد از ظهر&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;برای هفته منتهی به 8 مارس کلی برنامه داشتم . یک شنبه بعداز ظهربرنامه کمیسیون زنان تو دانشکده مدیریت بود . چهارشنبه باید سمینار حق نقد قوانین رو برگزار می کردم . خبرتجمع پنج شنبه رو هم که شنیدم بال درآوردم . از وقتی که اومده بودم دانشگاه ، دیگه تولد نمی گرفتم . جشن تولد من همون شرکت در تجمع بود. فکر می کردم امسال دیگه مجبورم تولد بگیرم . اما خوشبختانه تجمع سر جاش بود. تو چت دوستی گفت :یه شنبه میای دیگه ؟ و تعریف کرد که برنامه چیه . یاد شیرینی لحظه ای افتادم که دستبند به دست از پلیس امنیت ملی با ماشین بیرون می آوردنم . پروین و خواهرم برای یک لحظه برگشتن و به من نگاه کردن . خواهرم بهت زده بود و پروین دست تکان داد. برایش با دستم بوس فرستادم . اون هم همین طور . لحظه ای که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شه . لازمه اخلاق خواهرانه و مادرانه  فمنیستی ما اینه که هیچ وقت همدیگه رو تنها نذاریم . &lt;em&gt;ما یه جنبش بی سریم و همون طور که همه با هم تصمیم می گیریم ، مسئولیت ها رو هم، همه با هم می پذیریم.&lt;/em&gt; به سردبیرمون گفتم : من فردا مرخصی می خوام.&lt;br /&gt;2- &lt;strong&gt;پیاده روی دادگاه انقلاب&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; یک شبنه صبح که رفتم جلوی دادگاه انقلاب اصلاً به بازداشت شدن فکر نمی کردم . برخلاف بچه هایی که مسواک هاشون رو هم آورده بودن ، من داشتم تلفنی کارهای مراسم بعد از ظهر رو مرتب می کردم. یکی از بچه های دانشگاه می گفت تجمع به درد این می خوره که آدم دوسستاش رو ببینه و خوب بچه ها همه بودن .سعی کردم عکس بگیرم اما دوربین ها رو می گرفتن . بنابراین وقتی تو پیاده رو نشسته بودیم ، یواشکی این  عکس رو گرفتم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RghXw6_f80I/AAAAAAAAABc/FCrEgo2p1lc/s1600-h/Picture+166.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RghXw6_f80I/AAAAAAAAABc/FCrEgo2p1lc/s320/Picture+166.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5046379880449569602" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که البته چیز خاصی توش معلوم نیست به جز اینکه ما مثل بچه آدم نشسته بودیم و کاری نمی کردیم.&lt;br /&gt;اول تو خیابون ایستاده بودیم .پلاکاردهامون رو پاره کردن و گفتند سد معبر نکنین. رفتیم تو پیاده رو نشستیم. یه افسر خیلی بد اخلاق و بد دهن به اسم بهرام ابراهیم نژاد مدام می گفت اینا کتک می خوان و داد می زد: اون چماق رو بردار بیار ! یکی دیگه می پرسید چرا اینجا نشستین ؟یکی از بچه ها جواب داد :منتظر خواهرهامون هستیم &lt;br /&gt;-همه تون با هم خواهرین ؟&lt;br /&gt;گفتم : تعدد زوجات بوده!&lt;br /&gt;چند تا از بچه ها که از ما جدا افتاده بودن اون دورو ورا می گشتن اما نمی تونستن به ما ملحق بشن . پسرها رو هم که از همون اول با کتک دک کرده بودن. پلیس های زن خیلی کم بودند . در حالیکه دادگاه انقلاب دیوار به دیوار واحد خواهران دانشکده پلیسه . این مسئله به من آرامش می داد. لابد نمی خوان دستگیرمون کنن. بچه ها از پنجره دادگاه انقلاب برامون دست تکون می دادن . قاضی دیر اومده بود و دادستان هم هنوز نیامده بود.&lt;br /&gt;یک مرتبه ون و مینی بوس رو آوردن و با کتک سوارمون کردن . 18 نفر رو کردن تو یه ون. ما دستهای همدیگه رو گرفته بودیم و شروع کرده بودیم به خوندن سرود 8 مارس(ای زن ای حضور زندگی ...). من اولین نفری بودم که سوار مینی بوس شدم.در حالیکه از درد نمی تونستم روی پا وایسم خودم رو انداختم روی صندلی . ناگهان صدای فریاد ناهید جعفری من رو به خودم آورد. ناهید رو پرت کرده بودن تو مینی بوس ، دندونش خورده بود به پله و از دهنش خون می اومد. صورتش باد کرده بود. بچه ها رو هل می دادن داخل. سمیه کنارم نشست و نیلوفر پشت سرم . پروین ، نوشین ، سوسن ، شهلا و شادی و.. که دیده بودن دارن ما رو می گیرن از راه رسیدن و اون ها رو هم سوار اتوبوس کردن . شهلا می گفت این وکیلمه و شادی هم پروانه وکالتش رو نشون می داد . اما ابراهیم نژاد داد می زد: وکیلی که قانون شکنی می کنه همون بهتر که بازداشت بشه و شادی رو هل داد داخل مینی بوس. تمام این اتفاقات در کمتر از یک دقیقه رخ داد. &lt;br /&gt;3- &lt;strong&gt;تور گردشگری وزرا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;عقب مینی بوس پر بود از وسایل پلیس ضد شورش بود : کلاه ، سپر، باتوم و..  . تو مینی بوس دوتا پلیس زن جوون و سه چهار تا هم پلیس مرد بودند. دخترها از پلیس امنیت ملی بودند . من اون ها رو به یاد می آوردم و اونها هم حسابی تحویلم گرفتند . بچه ها هم که متوجه آشنایی قبلی ما شده بودند . ازمن می خواستند که به عنوان راهنمای تور براشون توضیح بدم .تو مینی بوس جا نبود پلیس ها سرپا ایستاده بودند و با هر ترمزی روی ما می افتادند . خودمون هم هر طوری که بود سه چهارتایی تو صندلی ها چپیده بودیم.  بردنمون پلیس امنیت ملی تو عشرت آباد . حضور ق (بازجوی قبلی ام رو ) رو احساس می کردم و باید اعتراف کنم که آرزو می کردم سرو کارمون به اون نیفته . فکر می کردیم شاید می خوان همون جا آزادمون کنند . بزرگترین مشکل ما تا لحظه آزادی این بود که هیچ چیز رو به ما نمی گفتند و اگر هم احیاناً می گفتند ، دروغ می گفتند . راه افتادیم و کم کم فهمیدیم که دارن می برنمون وزرا. به بچه های از هوای خوب وزرا و صدای کلاغ ها گفتم .تمام مدت موبایل ها دستمون بود و به هر کس که به ذهنمون می رسید ،زنگ می زدیم. وقتی ماشین در حیاط وزرا پارک کرد، یکی از دوستانی که همیشه از شانس خوبش موقع دستگیری بچه ها یادشون می کنه زنگ زد . صدا نمی اومد و اون هم ول کن نبود پشت سر هم تماس می گرفت . کارت حافظه دوربینم رو درآوردم و گذاشتم توی جیبم. بالاخره پیادمون کردن و همه گوشی ها رو هم گرفتن و خاموش کردن . باورمون نمی شد که این همه آدم از ونی به اون کوچیکی پیاده می شدند. بیچاره ها پاهاشون درد می کرد و می لنگیدند. &lt;br /&gt;وارد بازداشتگاهها شدیم . وقتی از پله ها پایین می رفتیم ، واقعاً احساس می کردم که دلم برای این جا تنگ شده . وای نه شیفت نگهبان های بداخلاق بود. شروع کردند به رجز خونی اما چند دقیقه بعد حسابی با هامون رفیق شدند. چند نفر چند نفر وسایلمون رو تحویل گرفتند ، گشتنمون و بردنمون تو سلول ها . خانمی که من رو می گشت کارت حافظه دوربین رو پیدا کرد و گفت این چیه ؟ گفتم مال دوربینمه . پسم داد. باورم نمی شد. لابد فکر می کرد باطریی چیزیه . دوتا دوتا بردنمون بالا برای بازجویی . تو اتاق کوچک بازجویی، دو تا بازجو نشسته بودند . اما برای متهم یک صندلی بیشتر وجود نداشت که نیلوفر روش نشسته بود. بازجو برگه بازجویی رو هل داد جلوم و گفت بنویس . گفتم ایستاده نمی تونم بنویسم صندلی بیارید تا بنوبسم و از این کل کل ها . گفت : خب نمی نویسی ویه برگه در آورد و نوشت که من از جواب دادن خودداری کردم و گفت برو . گفتم نمی رم چون شما دورغ نوشتین . بالاخره چهار زانو نشستم زمین و نوشتم . &lt;br /&gt;وقتی به سلول هامون برگشتیم ،نیم ساعتی بیشتر معطل نشدیم . غذا رو آوردند ، توی راهرو پتو انداختیم و با هر وضعی بود توی لیوان و بشقاب های سه نفره قیمه رو خوردیم . فرستادنمون تو سلول ها. جا نبود پاهامون رو هم دراز کنیم. یه چرت که زدیم . ساندویج ها از راه رسید. می گفتن سرهنگ فرستاده اما ما اخبار موثق داشتیم که این ها رو خانواده هامون که جلوی درند ، فرستادند. اخبار متناقضی از زد و خورد تا مذاکره به گوش می رسید . بچه ها می گفتن همه اعتصاب غذا می کنن ، ما دوتا دوتا نهار می خوریم. یک ساعت بعد بساط چایی به راه بود و ما باز تو راهرو پلاس .وزرا رو گذاشتیم رو سرمون . برای 8 مارس جلسه رسمی گذاشته بودیم . رو هم ولو شده بودیم و درد دل می کردیم. با موبایلی که بچه ها آورده بودن یواشکی حرف می زدیم .با نگهبان ها درباره کمپین صحبت می کردیم. واقعاً اومده بودیم تور وزرا.&lt;br /&gt;4- &lt;strong&gt;با کاروان اوین &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;برگشتیم به سلول ها .چند ساعت بعد که در دوباره باز شد، گفتن دارن آزادمون می کنن. وسایل رو تحویل گرفتیم و هر جوری بود دوطبقه سوار دو تا ون شدیم. وقتی در وزرا باز شد و ماشین ها خارج شدند، فریاد شادی خانواده هامون بلند شد. چند تا بنز اسکورتمون می کردن . چه قدر مهم شده بودیم. با هر بار دور زدن ون ، سعی می کردیم  بفهمد که ما را به کدام دادسرا می برند . یعنی دادسرای جدید التاسیسی هست که ما از وجود آن بی خبریم ؟ هیچ شکی باقی نمانده بود .این کاروان به سوی اوین می رفت . دیگر ملاحظه هیچ چیزی رو نمی کردیم. بلند بلند سرود می خواندیم و پشت چراغ قرمز به مردم متعجب خیابان و به اسکورت های پلیس زل می زدیم.  &lt;br /&gt;ون جلوی 209 ترمز کرد. در سفید بزرگ و آهنی 209 باز شد و دعوای چشم بند ها هم شروع شد. در راهروی دراز ورودی 209 به ردیف ایستاده بودیم و از آنجایی که رو به دیوار نمی ایستادیم ، اجازه پیدا کردیم که روی زمین و پشت به دیوار بنشینیم.209 را هم در حضور حداد روی سرمان گذاشتیم . یکی می گفت دستشویی دارم و یکی دیگر هم گرسنه بود. نان و پنیر 209 را خوردیم . عکس هم گرفتیم . البته عکاس ناشی بود و بعداً مجبور شد بعضی از عکس ها را دوباره بگیرد. از پله ها بالا رفتیم و روانه سلول ها شدیم . سرم سنگین بود و گیج می رفت . نمی توانستم با چشم بند راه بروم. مرا در سلول پروین ،سارا و زارا گشتند و بعد به سلول کناری که نوشین ، مریم میرزا و جلوه در آن نشسته بودند، بردند.شماره روی سلول رو خواندم : 22 . در سلول سمت راستی هم که اولین سلول راهروی دوم بود،شادی ، محبوبه عباسقلی زاده وسوسن و نسرین بودند. &lt;br /&gt;5- &lt;strong&gt;بازجو کارشناس نیست، بازجویی شب مجاز نیست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;چند دقیقه بعد مرا به بازجویی بردند. از سلول ما تا اتاق بازجو چند قدم راه بیشتر نبود. زن مسن بازجو گفت: رو به دیوار بشین . گفتم طبق قانون حقوق شهروندی نشاندن متهم رو به دیوار غیر قانونیه . فوراً گفت خیلی خب پس رو به دیوار نمی نشینی . پاشو بیا و مرا به پاسیو راهرو سوم برد . درست مثل همان پاسیویی بود که ما روزهای بعد لباس هایمان را در آن پهن کردیم و به مثلاً هواخوری رفتیم. البته دو تا صندلی دسته دار هم در آن گذاشته بودند. نیلوفر را دیدم که روی صندلی نشسته بود . بازجوی مسن مرا به بازجوی جوان تحویل داد و در حالی که نیلوفر را تحویل می گرفت، گفت این تا صبح همین جا می مونه . پاسیو خیلی سرد بود.&lt;br /&gt;سفر رشت خوش گذشت ؟&lt;br /&gt;آره جاتون خالی رفته بودم پیش خواهرم . &lt;br /&gt;فکر می کرد خیلی هنر می کنه خوب گزارش سفر رشت رو که خودم تو سایت نوشته بودم.یک برگه تک نویسی گذاشت جلوم و گفت مشخصاتت را بنویس به محض اینکه اسمم را نوشتم چشمم به تیتر برگه افتاد . اینکه برگه تک نویسیه. &lt;br /&gt;حرفه ای هستیا. قبلاً اوین بودی یا بهت گفتن ؟&lt;br /&gt;احتیاج به هوش فوق العاده ای نداره که. بالاش نوشته تک نویسی و اینکه من فلانی هرچی در مورد فلان کس می دونم می نوسیم . &lt;br /&gt;حالا مگه چه اشکالی داره نمی خوای تک نویسی بنویسی؟&lt;br /&gt;نه چرا باید بنویسم &lt;br /&gt;از بین اینایی که این جان کیا رو می شناسی؟&lt;br /&gt;همه رو &lt;br /&gt;مثلاً در مورد همین نیلوفر گلکار نمی خوای بنویسی؟&lt;br /&gt;من تنها چیزی که در مورد نیلوفر می تونم بنویسم اینه که دانشجوی دانشکده مدیریت دانشگاه تهرانه&lt;br /&gt;گفت : خیلی خوب و برگه رو با برگه بازجویی عوض کرد. بازجویی درباره تجمع هایی بود که توش شرکت داشتم ، بیانیه هایی که امضاشون کرده بودم و تشکل هایی که توشون عضویت دارم یا باهاشون همکاری دارم . هم سئوال و هم جواب رو هر دو خودم باید می نوشتم . سئوال با قرمز ، جواب با آبی . سئوال :کدوم بیاینه ها رو امضا کردی ؟ &lt;br /&gt;جواب :بیانیه خاصی رو امضا نکردم.&lt;br /&gt;سئوال:پس چرا امضات پای بیانیه تجمع جلوی دادگاه انقلاب هست ؟&lt;br /&gt;گفتم : نمی دونستم بچه ها اسمم رو نوشتن &lt;br /&gt;گفت :خب بنویس که بدون اطلاع من امضام رو گذاشتن &lt;br /&gt;نوشتم : بدون اطلاع من امضایم را گذاشته اند . از دوستانم متشکرم چون اگر ازخودم  سئوال می کردند ، حتماً خودم امضا می کردم. &lt;br /&gt;بازجوم که دید من از سرما می لرزم از در محبت در اومد و گفت: سردته هان و رفت و یک هویج ببخشید یک پتو آورد.&lt;br /&gt;بعد از مدتی گفتم :شما هنوز به من تفهیم اتهام نکردین &lt;br /&gt;تفهیم اتهام نشدی &lt;br /&gt;نه&lt;br /&gt;خب اتهامت شرکت در تجمع غیر قانونیه &lt;br /&gt;شما باید کتباً مورد اتهامی رو با مصداقش به من ابلاغ کنین &lt;br /&gt;این بحث آنقدر ادامه پیدا کرد تا بازجوم رفت بزرگترش رو آورد. مرد میان سالی که جلوم ایستاد و با یادآوری تعلیقم از دانشگاه کلی نصیحتم کرد اما دست آخر گفت : خب راست می گه دیگه باید تفهیم اتهام بشه.&lt;br /&gt;او رفت و بازجویی ادامه پیدا کرد.&lt;br /&gt;سئوال : در تجمع های  22 خرداد 84 و 85 شرکت داشتی ؟&lt;br /&gt;جواب : در تجمع 22 خرداد 85 شرکت داشتم اما متاسفانه در تجمع خرداد 84 به علت بیماری شرکت نکردم &lt;br /&gt;در انتهای بازجویی بازجو که دیگر کاملاً عصبانی بود . گفت چرا همکاری نمی کنی &lt;br /&gt;من که علی رغم اینکه به من تفهیم اتهام نکردین به تمام سئوالاتتون جواب دادم.&lt;br /&gt;آره ولی خودت رو به نفهمی می زنی . من مطمئنم که تو منظور من رو متوجه می شی و از قصد این طوری جواب می دی&lt;br /&gt;دعوا بالا گرفت.بازجوم شروع کرد به منت گذاشتن که تا این وقت شب وایساده اینجا که کار من راه بیفته !&lt;br /&gt;شما وایسادین اینجا که اضافه کاری بگیرین . تازه من خیلی خوشحال می شدم اگه می تونستم ساعت یک و نیم نصفه شب بخوابم . اصلاً باز جویی، شب غیر قانونیه. &lt;br /&gt;شما جوری حرف می زنین انگار ما با هم دشمنیم . &lt;br /&gt;خب شما ما رو دستگیر کردین نصف شب تو این هوای سرد من رو با چشم بند نشوندین رو به دیوار دارین ازم بازجویی می کنین. اصلاً چرا من باید چشم بند بزنم طبق قانون حقوق شهروندی چشم بند غیر قانونیه .&lt;br /&gt;چون شغل ما امنیتیه ما باید فکر امنیت جانی خودمون هم باشیم .&lt;br /&gt;چیه مثلاً ما می یام شما رو ترور می کنیم ؟&lt;br /&gt;دوستای شما قبلاً کارهایی کردن که باعث شده ما مجبور بشیم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره دعوامون رو تموم کردیم. بازجوم برام ابراز تاسف کرد .&lt;br /&gt;بردنم بهداری برای پرسیدن سوابق بیماری و بعد که من به سلولم برگشتم، از بچه ها پرسیدم : این بیانیه چی بوده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6-&lt;strong&gt;ایمیل بزن !&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;سلول خیلی با حالی داشتیم . آسیه امینی هم پیش ما بود که البته جایش را عوض کردن و ژیلا بنی یعقوب و بعد مینو مرتاضی و رضوان مقدم را پیشمان آوردند. تمام مدت شعر می خواندیم و شعار می ساختیم مثلاً شعار بازجو کارشناس نیست رو از لج نگهبان هایی ساختم که مدام به بچه ها می گفتن کارشناستون باید اجازه بده و وقتی بچه ها پرسیده بودند که این ها کارشناس چین ؟ گفته بودن خب کارشناس بازجویی. آنقدر برای برقراری ارتباط با مشت به دیوار سلول های کناری کوبیده بودیم که دستمان درد گرفته بود . مدام صدای در زدن بچه ها بلند بود. یکی می خواست دستشویی برود . یکی حمام . یکی تلفن می خواست و دیگری می گفت چرا با گذشت بیش از 24 ساعت هنوز به ما تفهیم اتهام نشده. نگهبانان از ته راهرو داد می زدند : در نزن و ما می گفتیم : راست می گه ایمیل بزن. SMS بزن  . منdelivery  ندارم SMS ام رسید؟&lt;br /&gt;بازجو یی که از دست بچه ها کلافه شده بود ، گفته بود: خودم اصل 27 قانون اساسی رو بلدم! یه چیز دیگه بگو.&lt;br /&gt;دوشنبه شب باز هم بازجویی داشتم این بار بازجو مرد بود و پشت سرم نایستاده بود . بلکه سمت چپم نشسته بود. کم کم – البته با کسب اجازه و به شرط اینکه چشم بند را خیلی بالا نبرم -صندلی ام را سمتش چرخاندم و روبرویش نشستم . گفت که به نظر بازجویی قبلی من همکاری نمی کنم . البته خودش هم این نظر را تایید می کرد. تازه سابقه بازداشتم را درآورده بودند. البته خیلی زحمت کشیده بودند ، چون سابقه بعضی بچه ها در خود اوین را هم پیدا نکرده بودند. اختلاف افکنی ، نصیحت ،تهدیدو.. خوشبختانه زود برگشتم سلول .&lt;br /&gt;حالم بد بود .سرگیجه داشتم . به جای دکتر بردنم تفهیم اتهام . گفتم حالم بده و بالاخره رفتم بهداری .دستیار دکتر فشارم را گرفت و گفت که خودم را لوس می کنم . دعوا راه انداختم . رئیس بند گفت : حالت خوبه و مسئولیتش هم با دکتره . گفتم : «مسئولیت همه کس هایی که اینجا مردن هم با دکتر بود دیگه!» ای سوختن .و بعد تفهیم اتهام پیش نماینده دادگاه انقلاب در اوین و کل کل . می گفتن من به کس خاصی اشاره کردم و بهشون توهین کردم. وثیقه 50 میلیونی برامون صادر کرده بودند.ما هم گفتیم که از این پول ها نداریم .&lt;br /&gt;زندانی های سلول عقبی مان القاعده ای بودند. ما اول فکر می کردیم کرد سنی اند که روزی پنج بار اذان می گویند و ما را از خواب بیدار می کنند و فارسی هم بلد نیستند. اما مینو مرتاضی به ما گفت که اینها عربی حرف می زنند نه کردی! برای بیچاره ها روضه گذاشته بودند. اما روضه فارسی بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه شنبه فکر کردیم باید کاری بکنیم و به این بازداشت غیرقانونی اعتراض کنیم . مطمئن بودیم بیرون کولاک می کنند . ما هم باید اعتصاب غذا کنیم . اما باید این مسئله را به نحوی به گوش خانواده هایمان می رساندیم. پس شروع کردیم به شعار دادن و در خواست تلفن . طرف های ظهر همه توانستند تلفن بزنند و علی رغم تمام برنامه هایی که برای گفتن قضیه پشت تلفن چیده بودیم ، همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و ما اعتصاب غذا را شروع کردیم. بعضی از بچه ها رو برده بودن و دیگه به بند برنگردونده بودند. ما باور نمی کردیم که آزاد شده باشند . البته هیچ توضیحی هم به ما نمی دادند. &lt;br /&gt;7-&lt;strong&gt;از سوئیت های زندان تا آزادی&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;غروب بیشترمون رو بردنمون یه بند دیگه جایی که ظاهراً‌ سلول های انفرادی  بند عمومی بود. چند تا از بچه ها را هم به بند عمومی برده بودن و چند تایی رو هم در 209 نگه داشته بودند. نگهبان ها سر از پا نمی شناختند . بیچاره ها می گفتند نذر کردن ما زودتر بریم. سوئیت هایی که آقای شاهرودی بهشون افتخار می کردند رو هم دیدیم و تمام مدت از سرما لرزیدیم. همون شب دم راهروی بند قرار کفالتمون رو دادند ، امضا کردیم.  با دو تا ms  ای و یه نفر که از سر درد تشنج کرده بود، مونده بودیم بدون دکتر و مامورها هم هیچ توجهی به داد و فریاد هامون نمی کردن. تا ظهر چهارشنبه، یعنی 24 ساعت بعد از شروع اعتصاب غذا اصلاً به روی خودشون نیاوردند که ما اعتصاب کردیم. بعد از ظهر در سلول باز شد و به من گفتند که با وسایلم بیام بیرون. فکر کردم می خوان ببرنم جای دیگه .تازه بحثم با الناز گل انداخته بود. ولی می خواستند آزادمان کنند . کاغذ بازی و انگشت نگاری و از این جور حرف ها . فکر می کردیم چه جوری باید بریم خونه . اما همه پشت در اوین صف کشیده بودند و منتظر بودند تا ما رو با خودشون به مراسم تندیس ببرند. تمام شده بود. ما دیگر آزاد شده بودیم.&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ما اسطوره اوین را شکسته بودیم . اسطوره بعضی برادران نه چندان گمنام . هزینه برخورد با فعالین زن بالاست . چون ما فکر نمی کنیم بابا احضار که چیزی نیست مرد باید زندان رفته باشه .بازداشت زیر یک هفته که اصلاً‌ حساب نیست .خوب تو تجمعه قراره آدم کتک بخوره دیگه . از جمهوری اسلامی که آدم به خودش شکایت نمی بره .آخه آدم عاقل که نمی ره جلوی دادگاه انقلاب تجمع بکنه و...&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-1104895565073458744?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/1104895565073458744/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=1104895565073458744' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/1104895565073458744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/1104895565073458744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/03/blog-post_26.html' title='بازجو کارشناس نیست'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/RghXw6_f80I/AAAAAAAAABc/FCrEgo2p1lc/s72-c/Picture+166.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-7558753465628709099</id><published>2007-03-02T11:34:00.000-08:00</published><updated>2007-03-02T11:44:14.689-08:00</updated><title type='text'>هشت مارس در دانشگاه</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/Reh9h7eRECI/AAAAAAAAABE/0d_a-OhRxPU/s1600-h/8march.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/Reh9h7eRECI/AAAAAAAAABE/0d_a-OhRxPU/s320/8march.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5037414205067694114" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حال می کنین؟ اینم &lt;a href="http://www.silenthalf.com/spip.php?article31&lt;br /&gt;&amp;var_mode=calcul"&gt;جدول زمانی برنامه های دانشگاهها به مناسبت 8 مارس &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اینم برنامه کمیسیون زنان&lt;br /&gt; با حضور دکتر شهلا &lt;br /&gt;اعزازي (مدیر گروه مطالعات زنان و دبیر حلقه مطالعات زنان انجمن جامعه شناسي ايران)، شادي صدر &lt;br /&gt;(حقوقدان و فعال زنان)، فريده ماشيني (پژوهشگر مسائل زنان و عضو جبهه مشارکت &lt;br /&gt;اسلامي) و ارائه گزارش کميته اعراتض به طرح سهميه بندي جنسيتي،&lt;br /&gt;+ فیلم و اسلاید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-7558753465628709099?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/7558753465628709099/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=7558753465628709099' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/7558753465628709099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/7558753465628709099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='هشت مارس در دانشگاه'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/Reh9h7eRECI/AAAAAAAAABE/0d_a-OhRxPU/s72-c/8march.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-5301253638741171901</id><published>2007-02-27T07:37:00.000-08:00</published><updated>2007-02-27T08:00:32.509-08:00</updated><title type='text'>همایش زن و زندان</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/ReRVK0JPmlI/AAAAAAAAAAs/rkTagcw4Cu4/s1600-h/hamayesh.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/ReRVK0JPmlI/AAAAAAAAAAs/rkTagcw4Cu4/s320/hamayesh.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5036243927591524946" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/ReRVBUJPmkI/AAAAAAAAAAk/o6O_TC5j9b0/s1600-h/FINAL+03.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/ReRVBUJPmkI/AAAAAAAAAAk/o6O_TC5j9b0/s320/FINAL+03.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5036243764382767682" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/ReRU0EJPmjI/AAAAAAAAAAc/H4w-bSuKbEM/s1600-h/FINAL+02.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/ReRU0EJPmjI/AAAAAAAAAAc/H4w-bSuKbEM/s320/FINAL+02.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5036243536749500978" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;انجمن دفاع از حقوق زندانیان" به مناسبت فرا رسیدن روز جهانی زن، همایش " زن و زندان" را با هدف بررسی حقوق زنان زندانی برگزار می نماید، بدین وسیله از تمامی علاقمندان جهت شرکت در این همایش  دعوت میگردد. &lt;br /&gt;زمان: چهارشنبه، 85/12/16 &lt;br /&gt;ساعت: 15-19&lt;br /&gt;مکان: تهران، خیابان طالقانی، جنب سینما فلسطین، خیابان برادران مظفر، پلاک 88&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-5301253638741171901?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/5301253638741171901/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=5301253638741171901' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/5301253638741171901'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/5301253638741171901'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/02/blog-post_27.html' title='همایش زن و زندان'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_jvxjr_g56s4/ReRVK0JPmlI/AAAAAAAAAAs/rkTagcw4Cu4/s72-c/hamayesh.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-4137212981451831243</id><published>2007-02-23T09:28:00.000-08:00</published><updated>2007-02-23T09:44:16.799-08:00</updated><title type='text'>احمد باطبی</title><content type='html'>نمی دونم باید چی بنویسم به روزی فکر می کنم که خبر فوت اکبر محمدی تو زندان رو از دوستم پشت تلفن شنیدم .مث یخ سرد شده بودم و به گریه های سمیه بیچاره. الان چه حالی داره ؟ هیچ کس نمی تونه بفهمه&lt;br /&gt;کاش می شد کا ری کرد. کامنت های وبلاگم رو باز می کنم . دوستان نامه ای نوشتن برای &lt;a href="http://iranprison.blogspot.com/2007/02/blog-post_19.html"&gt;احمد&lt;/a&gt; . کار خیلی قشنگیه امضاش می کنم و&lt;br /&gt;آرزو می کنم که هرچه زودتر بیاد بیرون و خودش هم بخوندش اما فقط همین ؟ کاش می شد کاری کرد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-4137212981451831243?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/4137212981451831243/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=4137212981451831243' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/4137212981451831243'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/4137212981451831243'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/02/blog-post_4169.html' title='احمد باطبی'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-3070916579813984541</id><published>2007-02-23T08:36:00.000-08:00</published><updated>2007-02-23T08:39:18.051-08:00</updated><title type='text'>دولت رانتیر</title><content type='html'>وقتی در جلسه گروه مطالعات زنان انجمن جامعه شناسی ، شهلا لاهیجی علت عدم گسترش جنبش زنان در میان همه اقشار جامعه را ، عدم ورود زنان ایران برخلاف زنان غربی به بازار کار معرفی کرد ، همه با او موافق بودیم .&lt;br /&gt; اما چرا زن ایرانی وارد بازار کار نشده است ؟ در اقتصادی که مبتنی بر رانت نفت است ، نه تنها نیروی کار ارزشمند نیست ، بلکه هر فردی نان خور اضافی است که دولت باید شکمش را سیر کند. در چنین شرایطی علاوه بر اینکه مانند غرب به خصوص در زمان جنگ جهانی دوم ، به نیروی کار ارزان زن نیازی نیست ، بلکه حتی برای مردانی هم که در تفکر مردسالار نان آور خانه تلقی می شوند و باید با کار در عرصه عمومی زندگی اهل بیت ! خود را تامین کنند ، نیز فرصت اشتغال وجود ندارد.&lt;br /&gt;اگر این روزها پیدام نیست ، بد قول شده ام و از همه کار و زندگی ام هم افتاده ام، به خاطر این است که دارم در سایت &lt;a href="http://ienews.ir"&gt;ایران انرژی&lt;/a&gt; کار می کنم .ما در سایتمان از همین اقتصاد نفتی و تاثیرش روی جنبه های مختلف زندگی صحبت می کنیم .&lt;br /&gt;لینک وبلاگ سردبیرمون(&lt;a href="http://afsharnik.blogfa.com"&gt;مهدی افشارنیک&lt;/a&gt;) ـ که برخلاف شخصیت شوخش تو وبلاگش خیلی جدی می نویسه ـ و سایتمومن رو اضافه کردم. سر بزنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-3070916579813984541?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/3070916579813984541/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=3070916579813984541' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/3070916579813984541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/3070916579813984541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/02/blog-post_23.html' title='دولت رانتیر'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-5323262207312711811</id><published>2007-02-14T10:52:00.000-08:00</published><updated>2007-02-14T10:53:48.122-08:00</updated><title type='text'>اینجا کلانتریه !</title><content type='html'>این قدر گیجم که موبایلم رو تو تاکسی جا می ذارم و این قدر زنگ می زنم تا بالاخره جواب می ده . می گه می تونه موبایلم رو بیاره، اما باید کرایه ش رو بدم. ازش تشکر می کنم و جلوی کلانتری سر کوچمون باهاش قرار می ذارم.&lt;br /&gt;ساعت یک ربع به 10 شبه . فکر می کنم خیلی آی کیو به خرج دادم که جلوی کلانتری قرار گذاشتم . اما گذشت زمان نشون می ده که اون قدر ها هم باهوش نیستم. تاکسی تا ده و نیم لفتش می ده . کلی ماشین جلوی پام نگه می داره و هر کسی یه جوری سر صحبت رو باز می کنه. بعضی ها هم اون طرف خیابون یا چند قدم پایین تر 5 -6 دقیقه منتظر می مونن. یه موتوری نگه می داره و می گه بیا بالا . داد می زنم : احمق اینجا کلانتریه. موتوری می ره.&lt;br /&gt;اعصابم حسابی خورد شده. بالاخره سرباز وظیفه بیرون می یاد و با لحن بدی می پرسه :‌منتظر کسی هستین ؟&lt;br /&gt;با غیظ جواب می دم :‌آره .&lt;br /&gt;به جای اینکه حال این مزاحما رو بگیره به من گیر داده . سرباز وظیفهه سیگارش رو از دکه ای که کمی اون طرف تر قرار داره می خره و بر می گرده. بالاخره بعد از کلی انتظار سرو کله تاکسی پیدا می شه و موبایلم رو می یاره.&lt;br /&gt;یادم می افته این کلانتری همون جاییه که تابستون سرباز وظیفه ای که نگهبان دم درش بود، از اون طرف خیابون داد زد : چه دختر خوشگلی و وقتی رفتم تو کلانتری تا ازش شکایت کنم . افسرش بهم خندید و اون یکی سرباز وظیفه هم طرف رفیقش رو گرفت و گفت : با شما نبود.&lt;br /&gt;اون روز غیر از من و اون دوتا سرباز هیچ کس تو اون خیابون نبود.&lt;br /&gt;هنوز هم با وجود تمام متلک هایی که از مامور ها شنیده ام ، با وجود کمک هایی که بهم نکرده ان ،با وجود گیرهای بی خودی که بهم داده ان، با وجود خشونت هایی که تو تجمعات ازشون دیده ام و با وجود چهار روزی که بازداشتم کرده ان، همیشه ازشون آدرس می پرسم و همیشه کنار ایستگاهها شون قرار می ذارم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-5323262207312711811?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/5323262207312711811/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=5323262207312711811' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/5323262207312711811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/5323262207312711811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/02/blog-post_14.html' title='اینجا کلانتریه !'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-8566466749817843788</id><published>2007-02-14T10:42:00.000-08:00</published><updated>2007-02-14T10:47:48.851-08:00</updated><title type='text'>دلهرهای ایرانی</title><content type='html'>1...&lt;br /&gt;چند روز پیش ،اطلاعات سپاه ریخت تو دفتر نشریمون، هر چی هارد کامپیوترو سی دی و نوار و کاغذ بود جمع کرد، برد.ظاهراً داشتن اموال شرکت طراحی سایتی رو می گشتن که دفترش با ما مشترک بود. مسئول فنی شون رو هم بازداشت کردن . هیچ کس نمی دونه چرا . می گن این گشتن ها تو دفاتر طراحی سایت عادیه!&lt;br /&gt;همه مطالبمون رو بردن . جهنم می شینیم از اول تهیه شون می کنیم.&lt;br /&gt;2...&lt;br /&gt;یکی از دوستام زنگ می زنه که برم پیشش کارم داره . قبول می کنم .اما کارم که طول می کشه، زنگ می زنم می گم اگه کار خاصی نداری من نمی یام. چند دقیقه بعد تملس میگیره:‌چی شده؟ من اون موقع تو جلسه بودم.&lt;br /&gt;-هیچی کار دارم نمی یام.&lt;br /&gt;می گه : نگران شدم. مسخره اش می کنم که خیلی بی خود نگران می شه. تعجب می کنم آدم زندان رفته ای به سن اون که  نباید ازین فکرای بی خود بکنه. تازه ادعاش هم می شه که خیلی دل گنده اس.&lt;br /&gt;می گه که من خیلی شیطونم و تازه تو ایران آدم باید همیشه نگران باشه.&lt;br /&gt;-نمی دونم شاید..&lt;br /&gt;3..&lt;br /&gt;بچه ها می گن سرور سایت کمپین فیلتر شده! مگه می شه ؟ سرور که خارج کشوره. یکی از دوستام زنگ می زنه معلوم می شه که اشکال فنیه و درست می شه. ربطی هم به فیلترینگ نداره.خیالم راحت می شه . نمی دونم شاید آدم تو ایران حق داشته باشه که همیشه نگران باشه.&lt;br /&gt;4...&lt;br /&gt;یاد حرفهایی می افتم که تو کارگاه یونیسف به اون آموزشگر خارجی و چند روز بعدش هم به اون خبرنگار خارجی گفتیم. گفتیم که هیچ تصوری از آینده نداریم . که هر روز صبح که از خواب پا می شیم ، باید خوشحال باشیم که سایتی فیلتر نشده ، نشریه ای توقیف نشده ، کسی بازداشت نشده و..الآن که فکر می کنم می بیبنم حتی باید خوشحال باشیم که احمدی نژاد بخش نامه جدیدی مثلاً در مورد ساعت کار خانم ها صادر نکرده و مجلس هم طرح هایی مثل طرح سهمیه بندی جنسی رو مطرح نکرده.&lt;br /&gt;5...&lt;br /&gt;وقتی یکی از بچه ها از ترس بی دلیل مردم تعجب کرده بود، گفتم :" تو ایران هر کس که کمتر با این فضاها سر و کار داشته باشه ،بیشتر می ترسه". همه سیستم ها ی امنیتی دنیا خودشون رو وحشتناک تر از تون که هستن نشون می دن. گفتم که "مثلاً‌احمد باطبی اصلاً ازین توهم های الکی نداشت . " شاید هم بهتر باشه محتاط باشیم . احمد هم با اون دل گندگی اش ، وقتی که موقعیت اش رو داشت ، اون قدر دس دس کرد که..&lt;br /&gt;بگذریم.&lt;br /&gt;6...&lt;br /&gt;چشمامو می بندم تا بخوابم. فردا صبح چه اتفاقی می افته ؟ نمی دونم. حتی پوزیتیویستی مثل رفیع فر هم می گه غربی ها اگه راس می گن بیان ایران رو جامعه شناسی کنن. اروپا و آمریکا که همه چیزشون رو نظم و ترتیبه که جامعه شناسی شون کاری نداره. تو ایران که هیچ چی حساب –کتاب نداره ، جامعه شناسی کردن هنره!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-8566466749817843788?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/8566466749817843788/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=8566466749817843788' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/8566466749817843788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/8566466749817843788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='دلهرهای ایرانی'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-2279939574086643857</id><published>2007-01-29T15:50:00.000-08:00</published><updated>2007-01-29T15:55:53.546-08:00</updated><title type='text'>ما ، زنان اجازه نمی دهیم از دانشگاه بیرون مان کنید</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;واقعاً نباید از طرح &lt;strong&gt;سهمیه بندی جنسی&lt;/strong&gt; دانشگاهها تعجب کرد ، وقتی که اسم سازمان امور مشارکت زنان تبدیل به امور زنان و خانواده می شه ، وقتی که کار زنان بعد از ساعت 6 در اداره ها ممنوع می شه ، وقتی که مرخصی زایمان و ساعت شیردهی زنان شاغل بالا می ره ،‌بدون اینکه به وظیفه پدر در نگهداری از بچه ها هیچ توجهی بشه ، وقتی که با تنظیم خانواده مخالفت می شه و گفته می شه که کشور ما ظرفیت 200 میلیون نفر جمعیت رو هم داره ، وقتی که مجلس به اصطلاح، اصلاح طلب طرح سهمیه بندی جنسی در رشته های علوم پزشکی رو مطرح می کنه – سهمیه بندی که همین الان هم به صورت مخفیانه اعمال می شه - ، وقتی که همه اعضای کمیسیون آموزش و کمیسیون بهداشت مردندو تعداد نمایندگان زن مجلس انگشت شماره ،‌در چنین شرایطی نباید از هیچ چیز شگفت زده شد.&lt;br /&gt;وقتی که دبیرستان می رفتیم پدرم همیشه به من و خواهرم می گفت : دخترحتماً باید درس بخونه تا بتونه کار پیدا کنه و مستقل باشه اما پسر درس هم که نخونه می تونه خودش رو اداره کنه . پدرم راست می گفت زن توی این جامعه باید خیلی تلاش کنه تا توانمندی های خودش رو به اثبات برسونه و تازه بعد از اون اگر هم تونست کار پیدا کنه باید با حقوق پایین تر از مردها کار کنه امکان ارتقا شغلی براش یه رویائه ،نمی تونه بچه هاش رو بیمه کنه و از حق تاهل و حق اولاد هم محرومه. دقیقاً به دلیل ایدولوژی زندگی خانوادگی که مرد رو نون آور خونه می دونه و از زن انتظار داره که با کارخانگی بی مزد خیال مرد رو از بابت زندگی خانوادگی و بچه ها راحت کنه تا بتونه در شغلش پیشرفت کنه ،از استعدادهاش استفاده کنه ،البته به قیمت عدم پیشرفت زنی که اگر یه روزی مرد ازش خسته شد با قوانین متعالی ! ایران می تونه چندتا زن دیگه بگیره یا زنش رو طلاق بده و اون وقت از زنی که همه عمر به گوشش خوندن که بهشت زیر پای مادرانه و اگر روزی دو ساعت از بچه اش غفلت کنه و به خودش بپردازه، بچه اش عقده ای و جنایتکار می شه ، بچه ها رو هم بگیره.&lt;br /&gt;هدف طرح &lt;strong&gt;سهمیه بندی جنسی&lt;/strong&gt; معلومه : زندانی کردن زن در حوزه خصوصی، مانع مشارکت اجتماعی و اقتصادی نیم از جامعه شدن و جلوگیری از رشد آگاهی زن ودر نتیجه طرح مطالبات فمنیسیتی .&lt;br /&gt;در جامعه مردسالار ایرانی که زن همیشه آقا بالاسر مذکر داره-  پدرش ، شوهرش یا برادرش و.. -، دختریکه هیچ امکان تفریحی نداره ، به تنها روزنه امیدی که وجود داره چشم دوخته : دانشگاه . برای این که حق بیرون رفتن از خونه ، حق استقلال ، حق کار کردن ،‌حق انتخاب همسر و حق لذت بردن از جوونی واستفاده از استعدادهاش رو به دست بیاره . به همین دلیل هم هست که طبق آمارهای رسمی وزارت آموزش و پرورش ، موفقیت تحصیلی دخترها تو تمام مقاطع تحصیلی از پسرها بیشتره و آمار قبولی دخترها هم به طبع تو دانشگاه بالاتره .&lt;br /&gt;بعضی ها دلیل بالابودن قبولی دخترها رو سربازی رفتن پسرها می دون .باید معلوم بشه که چند درصد قبولی ها بعد از سال دوم اتفاق می افته . چون پسرها هم دوسال برای کنکور دادن وقت دارن . آمار سازمان سنجش می گه 60 در صد قبولی دانشگاهها سال دومی ها هستن ، بعد سال اولی ها و بعد هم با اختلاف خیلی زیادی شرکت کننده های سال های بعد .علاوه براین می شه مثل همه کشورها سربازی رو بردارن و ارتش حرفه ای به وجود بیارن .من خودم حاضرم هرنوع حمایتی از برداشتن سربازی بکنم .در ضمن پسرها چیز خاصی رو از دست نمی دن دو سال سلابقه کار به دست می یارن ،و به جای اینکه عمرشون رو تو دانشگاه تلف کنن و به خیل تحصیل کرده های بیکار بپیوندن ، سراغ مشاغل پردرآمد می رن.&lt;br /&gt;آقایون نگران نباشین، درسته که تعداد دخترها در مقطع لیسلانس بالاتره ،اما در رشته هایی که بازار کار خوبی دارند و همین طور در مقاطع تحصیلات تکمیلی و از همه مهمتر در بازار کار هنوز هم تعداد مردها بیش از زنهاست . &lt;br /&gt;بعضی ها هم معتقدن که قبولی بیشتر دختر ها در دانشگاهها، دلیل افت تحصیلیه دانشجویانه. اولاً ، دختر هایی که در مدرسه افت تحصیلیه پایین تری داشتن، حالا چرا باید باعث بالا رفتن افت تحصیلی دانشگاه شده باشند؟ در ثانی باید تحقیق بشه ببینن در دانشگاه ،افت تحصیلی پسرها بیشتره یا دخترها؟&lt;br /&gt;بعضی از طراحان این طرح فکر می کنن چون دخترها حاضر نیستند ،در شهرهای دور کار کنن ، و در ضمن برای کار به اجازه پدرو شوهر نیاز دارند ،‌ سرمایه های کشور که صرف آموزش اونها می شه ، به هدر می ره . آقایونی که نگران به هدر رفتن سرمایه های کشورن، برای این خیل تحصیل کردگان بیکار و خیل عظیم تر افرادی که در مشاغل نا مرتبط با رشته تحصیلی شان کار می کنن، فکری کردن ؟ در ضمن بسیاری از دخترهای دانشجو ،‌اهل شهرستان ها ی محرومن ،‌خوب بعد از اتمام تحصیلاتشان به شهر خودشان بر می گردن و اگر بتوانند کار پیدا کنن، به همشهریان خودشان خدمت می کنن .علاوه براین اصلاً چرا دختر تحصیلکرده باید از شوهر و پدرش برای کار کردن اجازه بگیره ؟ چرا به جای تغییر قانون ، صورت مسئله را پاک می کنین؟&lt;br /&gt;همین طور که در &lt;a href="http://www.silenthalf.com/spip.php?breve12"&gt;بیانیه کمیسیون زنان تحکیم &lt;/a&gt;، هم تاکید شده ، این طرح صراحتاً با اصل بیست و یکم قانون اساسی که ایجاد زمینه های مساعد برای رشد شخصیت زن و احیای حقوق مادی و معنوی اون رو وظیفه دولت دونسته ، در تضاده. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-2279939574086643857?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/2279939574086643857/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=2279939574086643857' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/2279939574086643857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/2279939574086643857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/01/blog-post_29.html' title='ما ، زنان اجازه نمی دهیم از دانشگاه بیرون مان کنید'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-3380153698476315857</id><published>2007-01-15T11:08:00.000-08:00</published><updated>2007-01-15T11:13:32.025-08:00</updated><title type='text'>بهانه هاي كوچك خوشبختي من</title><content type='html'>سوار مترو شدم . دو خانم مسن در حال درد دل بودند . يكي از آنها داشت درباره مشكلاتي كه در رابطه با گرفتن نفقه و  مهريه براي يكي از خانم ها ي فاميل پيش آمده بود ، صحبت مي كرد. دلم مي خواست وارد بحث شان شوم و كمپين را برايشان توضيح دهم .اما بعد از همه آن اتفاق ها ديگر به خودم اجازه نمي دادم كه برگه هاي كمپين را در مترواز كيفم دربياورم .&lt;br /&gt;مترو مي تواند مكاني دوست داشتني باشد:فضايي مدرن ،تميز،با آهنگ دلنشين قطارو.. ،اما به شرط آنكه مجبور نباشيد ، مرتب اين مسر طولاني را طي كنيد. در واقع بسياري از مسافران دائمي مترو از آن متنفرند ،چرا كه مترو برايشان به معناي خواب آلودگي هاي صبح و خستگي هاي بعد از ظهر يا حتي شب است . مخصوصاً وقتي كه مجبور باشي قبل و بعد از اين مترو شلوغ سوار چند تاكسي و اتوبوس هم بشوي .چون بيشتر ايستگاه هاي مترو جايي ساخته شده اند كه مقصد نهايي كمتر مسافري است .&lt;br /&gt;قبلاً سعي مي كردم كه جاي دنجي در مترو پيدا كنم ،كتاب يا روزنامه بخوانم ،موسيقي گوش كنم ،سرم را به پنجره تكيه دهم و فكر كنم يا حتي بخوابم .اما كمپين بهانه اي شد براي دوست داشتن مترو و همه زناني كه از آنها فاصله مي گرفتم، تا دور از سرو صداي صحبت هايشان آرامش داشته باشم. بعد از اينكه وارد &lt;strong&gt;كمپين&lt;/strong&gt; شدم ،شلوغ ترين جاها را براي نشستن انتخاب مي كردم تا با مردم صحبت كنم . باورم نمي شد كه به اين زودي به مقصد مي رسيدم و ديگر علامت هاي زرد رنگي كه نشانه واگن خانم هاست و درست وسط پنجره نصب شده تا هم نتواني بيرون را تماشا كني و هم نعوذ بالله نا محرم ها هم تو را نبينند، آزارم نمي داد.&lt;br /&gt;در واقع هنوز هم مي توانستم با آن خانم هاي مسن صحبت كنم ، همدردي كنم يا حتي راهنمايي شان كنم .اما بازهم ،اين كارها به چشمم فضولي مي آمد و ديگر هيچ فايده اي نداشت. فقط سرم را به پنجره تكيه دادم و به فكر فرو رفتم .زمان كش مي امد . دوباره مترو مكاني شده بود براي زمزمه آيه هاي ياس و پيوستن به انبوه بي تحرك روشنفكران.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-3380153698476315857?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/3380153698476315857/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=3380153698476315857' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/3380153698476315857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/3380153698476315857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/01/blog-post_15.html' title='بهانه هاي كوچك خوشبختي من'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-1617690507761647499</id><published>2007-01-10T14:30:00.000-08:00</published><updated>2007-01-12T12:37:20.573-08:00</updated><title type='text'>شايد بهتر باشد ، امضا جمع كردن در مترو را فراموش كنيم</title><content type='html'>شب منشي دفتر محسن هاشمي مدير مترو تماس گرفت و گفت كه فردا ساعت 4:30 بروم آنجا . شروع كردم به اعتراض: «هيچ دليلي نداره كه من بيام آنجا ،اگه بيام با وكيلم ميام و ...» خيلي خب با خود آقاي مهندس صحبت كنيد . تلفن را وصل كرد و آقاي اسدزاده مدير دفتر مهندس هاشمي جواب داد و بالاخره با خود مهندس صحبت كردم . هاشمي گفت كه فقط مي خواهيم با هم صحبت كنيم .آنها دارند آيين نامه داخلي تدوين مي كنند و مي خواهند رفتار كارمندانشان را ارزيابي كنند و اگر مي خواهم مي توانم ماجرا را كتباً بنويسم و بفرستم و من كه وسوسه شده بودم هاشمي را ببينم ، قبول كردم كه فردا پيش او بروم . با زهره  و جلوه هم مشورت مي كنم و آنها هم توصيه كردند كه حتماً پيش هاشمي بروم.&lt;br /&gt;بچه هاي كميسيون زنان اصرار دارند كه نروم .اما من كار خوم را مي كنم. آدرس دفتر را جا گذاشته ام . ساعت 4:35 دقيقه است كه به دفتر هاشمي زنگ مي زنم تا آدرس را بپرسم . منشي كلي غرغر مي كند كه چرا تازه مي خواهي راه بيفتي . من هم ناز مي كنم : «خب اصلاً مزاحم وقت با ارزش مهندس نمي شوم .» مجبور مي شود كوتاه بيايد. تا وقتي كه مي رسم چند بار زنگ مي زند و نگران اوقات با ارزش مهندس است .&lt;br /&gt;ساعت پنج كه وارد ساختمان مي شوم همه از دربان تا مدير دفتر منتظرم هستند . ظاهراً مراجعين مهندس هميشه آنقدر به ايشان احتياج داشته اند كه از ساعت ها قبل پشت در صف مي كشيدند اما من نيم ساعت دير كرده بودم . يك ربع منتظر مي نشينم . واقعاً كار دارد يا مي خواهد رئيس بودنش را به رخ بكشد؟ نمي دانم . مدير دفتر مرا به اتاق مهندس راهنمايي مي كند . جلوي مهندس صفحه ياهو باز است . درباره اين مي پرسد كه چه قدر از مترو استفاده مي كنم و از اين كه مسافر هميشگي شان هستم برخود مي بالد .بعد ماجراي دستگيري ام را تعريف مي كنم . در پرونده اي كه روي ميزش است ، اسناد! مربوط به ماجرا : برگه امضاها و مقاله پرينت گرفته شده خانم مقدم در سايت موجود است . از ماموري مي گويم كه بلافاصله با ديدن بيانيه گفته بود : « اين كه اقدام عليه امنيت ملي است .» و به پليس امنيت ملي زنگ زده بود. و اين كه لباس شخصي داشت و رفتارش به مامورين مترو نمي خورد. مهندس اصلاً تعجب نمي كند و مي گويد كه نيروهاي زيادي در مترو فعاليت مي كنند : حراست مترو كه زير نظر وزارت اطلاعات است و مسئول آن توسط اين وزارتخانه پيشنهاد مي شود و او فقط آن را تاييد مي كند. پليس مترو كه زير نظر وزارت كشور است و نيروهاي مخفي مبارزه با مواد مخدر ، بسيج و.. كه بدون اطلاع مترو و با داشتن بليط وارد محوطه آن مي شوند تا ازافزايش جرايم جلوگيري كنند. مترو &lt;strong&gt;منطقه امنيتي درجه يك &lt;/strong&gt;تعريف شده و به شدت تحت نظارت است . واگن هاي جديد دوربين دارند و قرار است در هر يك از واگن ها قديمي هم هشت ! دوربين نصب شود.از حراست درخواست مي كند تا فيلم آن روز را بفرستند .مهندس سعي مي كند تاريخ آن روز را به ميلادي پيدا كند و مي گويد:&lt;br /&gt;9 تا كه از 27 تا كم كنيم .مي شه 17 تا !&lt;br /&gt;18 تا مي شه .&lt;br /&gt;مهندس براي محكم كاري از روي تقويم 9 روز به عقب برمي گردد. نمي تواند فيلم زمان دستگيري ام را پيدا كند. دوباره برمي گردم سر قضيه دستگيري امروز و توضيح مي دهم كه كار ما قانوني است و اضافه مي كنم كه خانم فائزه هاشمي هم چند سال پيش اقدامات خوبي در اين زمينه انجام دادند.&lt;a href="http://yaddashte-man.blogspot.com/2006/12/blog-post_30.html"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;-آره فائزه ما هم چند سال پيش هه هه ..&lt;br /&gt;طرح ما قانوني و مورد حمايت شخصيت هاي برجسته نظام است . هر روز كارهاي تحقيقي زيادي در مترو انجام مي شود. اگر اين وضعيت ادامه پيدا كنه ديگر كسي جرات نمي كنه با بقل دستي اش هم گپ بزنه .  اما به روي خودش نمي آورد. شروع مي كند به نصيحت كردن و مي گويد اين كارها باعث مي شود تلفن تان را گوش كنند و تعقيب تان كنند . اما اعتراض صلح طلبانه ما را تاييد مي كند. در آخر از او مي خواهم كه اين مسائل را پيگيري كند .اما او آنها را خارج از محدوده اختيارات خود مي داند و مي گويد فقط قصد داشته ببيند در مترواش چه مي گذرد. مي گويد فيلم مربوط به دستگيري شما پاك شده.در حاليكه همين چند دقيقه پيش جلوي خودم سعي كرده بود ساعت دستگيري ام را در فيلم آن روز پيدا كند.&lt;br /&gt;-فكر مي كردم بيشتر از اين ها فيلم ها را نگه مي دارند.&lt;br /&gt;-نه ،كار ما مربوط به حوادثه بنابراين فيلم ها را زياد نگه نمي داريم.&lt;br /&gt;- پس اين چيه&lt;br /&gt;- اين فيلم الانه !&lt;br /&gt;از دفترش خارج مي شوم و سوار مترو مي شوم .اما اين بار حتي به امضا جمع كردن ،فكر هم نمي كنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-1617690507761647499?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/1617690507761647499/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=1617690507761647499' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/1617690507761647499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/1617690507761647499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='شايد بهتر باشد ، امضا جمع كردن در مترو را فراموش كنيم'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116721115961635407</id><published>2006-12-27T01:12:00.000-08:00</published><updated>2007-01-06T01:28:51.383-08:00</updated><title type='text'>تجربه هايي كابوس وار</title><content type='html'>پنج شنبه بعد از ظهر به جلسه عمومي كمپين در خانه خانم ملاح رفتم . همه بچه ها بودند.هميشه عاشق حاشيه مراسم بودم . قول و قرارهايمان را گذاشتيم و با چند نفر از اعضاي كمپين كه تا به حال نديده بودمشان آشنا شدم. 370 تا امضاي جديد تحويل دادم و 80 تا دفترچه آموزشي برداشتم. كلي انرژي گرفته بودم. سوار مترو شدم تا برگردم كرج . از ايستگاه ميرداماد تا توپخانه و از توپخانه تا صادقيه وقت زيادي داشتم . مترو هم خلوت بود و خانم ها مشتاقانه از كمپين استقبال مي كردند. با سخاوت به هر كسي كه مايل بود يك دفترچه مي دادم و عقده روزهاي بي دفترچگي را خالي مي كردم. در خط كرج سوار واگن خانم ها شدم. مترو خلوت بود. كنار چند تا از خانم ها نشستم و با آنها صحبت كردم و بيانيه را به آنها دادم تا بخوانند. بعد كنارشان نشستم تا اگر لازم شد با هم بيشتر صحبت كنيم . ناگهان صداي مردانه اي پرسيد :«اين چيه ؟» سرم را بلند كردم . مردي با لباس شخصي ، بيسيم به دست بالاي سرم ايستاده بود. گفتم :«‌چيز خاصي نيست تحقيقه.»&lt;br /&gt;- «بده ببينم» و برگه هايي را كه در دستم بود از من گرفت. چند ثانيه بعد گفت:«اين توهين به نظامه، كارت شناسايي ات رو بده ببينم . الان زنگ مي زنم پليس بياد ببرتت . گفتم آقا من دانشجوي جامعه شناسي ام اين هم فقط يه تحقيقه. »&lt;br /&gt;- « نه اين تبليغ عليه نظامه . درستت مي كنم . اون كارتت رو بده ببينم.» و با بيسيم اطلاع داد كه : «يه نفرداره تو مترو اعلاميه پخش مي كنه.»&lt;br /&gt;كارتم را به او نشان دادم . خواست آن را بگيرد اما گفتم كه حق ندارد اين كار را بكند. او با بيسيمش صحبت كرد و من هم سعي كردم شماره وكيلي را كه در كمپين با او آشنا شده بودم بگيرم، اما موبايلش خاموش بود. ياد شماره پشتيباني افتادم .باور كردني نبود. كسي جواب نمي داد.نمي دانستم بايد چه كار كنم. شماره جلوه جواهري را گرفتم و موضوع را توضيح دادم. گفت : «الآن بچه ها را خبر مي كنم و زنگ مي زنم.»مترو در ايستگاه چيتگر نگه داشت. همكارانش با لباس هاي فرم سوار مترو شدند وبه همراه تعدادي از مسافران دورم را گرفتند و گفتند كه بايد پياده شوم . گفتم شما نمي توانيد مسافر مترو را پياده كنيد و از جايم تكان نخوردم.&lt;br /&gt;- به زور پياده ات مي كنيم .يالله 2000 نفر آدم معطل تو اند.&lt;br /&gt;- شما مترو را نگه داشته ايد نه من.&lt;br /&gt;- خانم .. را خبر كنيد.چند دقيقه بعد خانمي كه رئيس ايستگاه بود، آمد و گفت كه بايد پياده شوم و اين كه دلش نمي خواهد اين مردها به من دست بزنند. وقتي مشغول جر و بحث بودم ،مرد قد كوتاهي كه لباس فرم مترو را پوشيده بود و سيبيل با مزه اي هم داشت كيفم را قاپيد و رفت دم در مترو ايستاد. وقتي سعي كردم كيفم را از او بگيرم از مترو هلم داد بيرون. مردم از پنجره ها سرك مي كشيدند و سعي داشتند بفهمند كه چه خبر است.&lt;br /&gt;خانم رئيس گفت كه مي خواهد به من كمك كند و ما با هم به دفترش رفتيم . خانم رئيس بيانيه را ديد . برايش توضيح دادم كه اين فقط يك نظر سنجي است . وقتي كارت دانشجويي ام را ديد ،‌ديگر كاملاً متقاعد شده بود اما مي گفت كه نبايد ده دقيقه مترو را روي سكو نگه مي داشتم و اينكه او بايد براي اين مسئله به همه حتي شهردار هم توضيح دهد. پدرم زنگ زد . گفتم كه دير مي آيم . خانم خديجه مقدم هم زنگ زد هنوز او را زياد نمي شناختم . گفت كه كوتاه بيايم و مسئله را يك جوري حل كنم .گفتم كه به آنها گفته ام كه شما استاد ما هستيد و ما داريم تحقيق انجام مي دهيم . متوجه شد و گفت كه گوشي را به خانم رئيس بدهم و با او صحبت كرد. از خانم مقدم خواهش كردم كه يك نفر را به آنجا بفرستد . گفت كه اگر لازم شود اين كار را مي كند . تلفن خانم رئيس زنگ زد .او سعي كرد مسئله را توضيح دهد اما فايده اي نداشت . از پليس امنيت ملي تماس گرفته بودند گوشي را به من داد آقاي مودبي بعد از سلام و احوال پرسي از من پرسيد كه خانم لقاح ملاح را مي شناسم ؟ گفتم : بله ؟ آقاي مودب گفت شماعضو جنبش فمنيستي ايران هستيد و اضافه كرد كه گوشي را به خانم رئيس بدهم . او به خانم رئيس گفت كه مرا به ماموريني كه او مي فرستد،‌تحويل دهد. خانم رئيس شروع كرد به نصيحت كردن گفت كه دلش براي من مي سوزد و اينكه دارند از من سوء استفاده مي كنند ، آنها هيچ وقت نمي آيند و مرا تنها مي گذارند و اضافه كرد كه به استادم بگويم كه حتماً بيايد. خوشبختانه خانم مقدم خودش زنگ زد . موضوع پليس امنيت ملي را برايش توضيح دادم و از او خواهش كردم كه حتماً بيايد. خانم رئيس هم به او گفت كه حتماً با يك «مرد!» بيايد . بعد به نصيحت هايش ادامه داد . گفت كه اگر به عنوان يك زن مي خواهم حقم را بگيرم بايد مثل او كه رئيس شده است ، قدرتمند باشم و نگذارم كسي به من زور بگويد نه اينكه راه بيفتم وسط خيابان و از مردم امضا بگيرم . سعي كردم بعد فرهنگي و آموزشي كمپين، ريشه هاي اجتماعي مشكلات زنان و راههاي مدني تغيير قانون را برايش توضيح دهم ولي بي فايده بود . مامورين حراست مترو در رفت و آمد بودند و گزارش موضوع را تنظيم مي كردند كه يك افسر و يك سربازوظيفه از راه رسيدند. به پدرم زنگ زدم و گفتم كه آن شب خانه نمي آيم . خوشبختانه درست همان موقع خانم مقدم و همسرش از راه رسيدند. افسر نيروي انتظامي مرا با خودش به كلانتري شهرزيبا برد و خانم مقدم و همسرش پشت سر ما آمدند. در بين راه تمام شماره هاي كمپين و البته شماره هاي سياسي پاك كردم . اما خوشبختانه موفق شدم موبايلم را به خانم مقدم بدهم . در كلانتري شهر زيبا كيفم را گشتند و من تازه متوجه شدم كه چه چيزهايي كه در كيفم ندارم . دفتر تلفنم كه حاوي تمام شماره هايي كه در موبايلم داشتم به اضافه كلي آدرس ميل و وبلاگ و سايت و سازمان هاي غير دولتي و خانه و... بود، سررسيدي كه تمام كارهايم را در آن يادداشت مي كردم ،‌ دفتري كه در آن راجع به كمپين و كميسيون زنان تحكيم و... نوشته بودم ،‌ تراكت تجمع 16 آذر و... از همه ليست برداري شد.پاسگاه خلوت بود.فقط دو مرد جوان را به جرم حمل مواد مخدر دستگير كرده بودند . مامورين به كمپين علاقه نشان مي دادند اما جرات نمي كردند كه آن را امضا كنند .مرا اين بار با ماشين خانم مقدم به پليس امنيت ملي گيشا فرستادند . در ماشين مرتب به خانم مقدم و من مسيج يا تلفن مي زدند و ما سعي مي كرديم به آنها بگوييم كه نگران نباشند و نيز با سرباز وظيفه اي كه همراهمان بود رفيق شويم . خانم مقدم گفت كه چه تجربه هايي در زمينه اين گونه دستگيري ها دارد و من هم گفتم كه با اين فضاها بيگانه نيستم . پليس امنيت ملي خانم مقدم و همسرش را راه نداد . مرد جواني با كت و شلوار مشكي قابلمه به دست به دنبال كسي مي گشت كه به سفره خانه غذا سفارش داده بود . اما مرد مسني كه لباس شخصي به تن داشت او را بيرون كرد . مرد مسن سعي داشت كه خيلي بد اخلاق جلوه كند . در نقشه قديمي پليس خوب و پليس بد او حتماً نقش پليس بد را برعهده داشت . با مرد مسن وارد اتاق مرد جوان شدم . او كه نقش پليس خوبي را ايفا مي كرد كه برايم چاي مي آورد و به من آب مي داد كه قرص قلبم را بخورم، از من كتباً باز جويي كرد. او هم ظاهراً به كمپين علاقمند شده بود .از صبح تا ساعت 2.30 كه با آن مرد جوان به بازداشتگاهي در زير زمين كلانتري گيشا كه پشت پليس امنيت ملي قرار داشت رفتم 100 ميلي پروپرانول خورده بودم اما فايده اي نداشت و قلب و دست چپم همچنان درد مي كرد .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نمي شنوين ؟ نخير!&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;در بازداشتگاه را خانمي با لباس شخصي باز كرد . راهروي كوتاه بازداشتگاه به اتاق كوچكي منتهي مي شد كه خانم ديگري پشت ميز آن در حاليكه چرت مي زد سعي داشت از دو دختر جواني كه مقابلش ايستاده بودند سئوالاتي بپرسد . شال گردن و روسري ام را ازمن گرفتند و مرا به سلولي كه كنار در ورودي بود راهنمايي كردند. اجازه ندادند كه كفش هايم را داخل ببرم چون بند داشت. آن دو دختر جوان هم همراه من وارد سلول شدند . آنها را با چهار دختر ديگر و چند پسر در مهماني تولد 18 سالگي يكي از دخترها در حالي كه مشروب خورده بودند، گرفته بودند . ظاهراً همسايه پاييني كه رابطه خوبي با آنها نداشت به 110 زنگ زده بود . دختر ديگري كه گوشه سلول كز كرده بود را در ماشين دوست پسرش گرفته بودند . دختر ديگري كه خودش را لاي پتوها پيچيده بود تا صبح سعي داشت بدون توجه به سرو صداي ما بخوابد. سلول تاريك بود و كنار سقف بلند آن در دو طرف سلول دو پنجره با ميله هاي آهني و توري سيمي قرار داشت از پنجره سمت چپ كه به راهرو منتهي مي شد،‌نور از لاي نرده ها روي سقف افتاده بود دلم مي خواست كه دوربين داشتم و از آن عكس مي گرفتم . از پنجره سمت راست هم باد سردي مستقيماً به صورت هايمان مي خورد . به دخترها گفتم مرا به دليل پر كردن فرم نظر سنجي گرفته اند- دقيقاً همان چيزي كه روي پرونده ام نوشته شده بود- اما يكي از آنها قبلاً كمپين را در دانشگاهشان امضا كرده بود. آنها تا صبح گريه كردند واز برخوردهاي احتمالي خانواده هايشان و تجربه هاي آشنايانشان گفتند . همسايه طبقه پايين ،‌دولت ،‌مامورين و هر كس ديگري را كه به ذهنشان مي رسيد نفرين كردند . تا صبح به در كوبيدند و خواهش كردند كه با خانواده هايشان صحبت كنند .فرياد زدند نمي شنوي و جواب شنيدند ،‌نخير! فرياد زدند كه دارد به شخصيت شان توهين مي شود و بين اين گريه ها قهقه زدند . وقتي دم صبح بالاخره آرام گرفتند باز هم كسي از سرما خوابش نبرد و تا صبح بيدار مانديم . وقتي صبح دنبالشان آمدند كه به دادسرا ببرندشان ،‌شماره يكي از دوستانم را به آنها دادم تا به اعضاي كمپين يادآوري كند كه من به كمك نياز دارم . خوشبختانه مرا قبل از آنها از بازداشتگاه بيرون بردند . طبقه بالا- پليس امنيت ملي – حسابي شلوغ بود . صبح انتخابات بود كلي نيرو آنجا ريخته بود و كارمندان پليس امنيت به خاطر اين مسئله غرغر مي كردند. اصرار داشتم كه به وكيلم زنگ بزنم . اما كسي به حرفم توجه نمي كرد . پليس زن جواني كه لباس فرم پوشيده بود به من دستبند زد و همراه مرد جواني كه لباس شخصي پوشيده بود از در پشتي خارج شديم . وقتي از پله ها پايين مي آمديم پسران جوان دستبند به دستي كه احتمالاً در جشن تولد ديشب دستگير شده بودند به من خيره شدند . مرد جواني كه لباس شخصي به تن كرده بود غيرتي شد و سرشان داد زد وپرسيد كه چه مرگشونه . سوار ماشين شديم و رفتيم دادگاه انقلاب . بين راه من و دختر جوان با مرد جواني كه لباس شخصي به تن داشت و سرباز وظيفه اي كه رانندگي مي كرد سر حقوق زن و مرد كل مي انداختيم . دختر مي خواست مرد جوان را مجبور كند كه صبحانه بخرد . گفتم كه مهمان من يك چيزي بخوريم و اضافه كردم كه ديشب شام نخورده ام و امروز هم صبحانه نخورده ام . مرد جوان گفت جدي چرا زودتر نگفتي و از اولين سوپري كه سر راه بود شيركاكائو و كيك خريد . دختر دستم را باز كرد و صبحانه ام را خوردم . بالاخره به دادگاه انقلاب رسيديم . صبح جمعه بود قاضي كشيك هنوز نيامده بود . به دختر جوان اصرار كردم كه از تلفن عمومي كه آنجا بود زنگ بزنم اما دختر گفت كه قاضي بايد اجازه اين كار را بدهد. قاضي كشيك از راه رسيد . مرد جواني كه قيافه اش آنقدرها هم به افراد مذهبي نمي خورد . پرونده را ديد انگار حرف خاصي براي زدن و چيز خاصي براي پرسيدن نداشت . دستور داد كه ظرف 48 ساعت تحقيق كنند .&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مادر چيني كيه ؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مرا به ساختملن اصلي پليس امنيت ملي در عشرت آباد بردند و گير بازجويي به نام ق افتادم كه ظاهراً سابقه بازجويي از مجاهدين را در دهه شصت داشت . سعي كرد از طريق دخالت در مسائل خانوادگي و خصوصي و ايراد گرفتن از حجابم به من فشار بياورد . با 3-4 نفر از دستياران مردش و يك پليس جوان زن دوره ام كرده بودند و سعي مي كردند اسامي اعضاي كمپين را بفهمند. از خانم شيرين عبادي نام بردم چون ميدانستم نمي توانند با او كاري بكنند . اما جرات نمي كردم از شخص ديگري نام ببرم . مدام تاكيد مي كردم كه ما مسلمانيم ،‌مخالف نظام نيستيم حتي تعدادي از اعضاي بلند پايه نظام مثل آقاي خاتمي ،‌آقاي مسجد جامعي و خانم كولايي از ما حمايت مي كنند و آدرس سايت را در دفترچه نشانشان مي دادم . اما فكر مي كردم اگر از يكي از افراد كمپين حتي افراد كاملاً شناخته شده نام ببرم اين امر به عنوان مدركي عليه او استفاده خواهد شد . ياد دانشجوهايي مي افتادم كه هنوز به دليل اعترافات خرداد 82 از هم دلگير بودند و پدرم و دوستانش كه به دليل اعترافي كه دوستشان سال 57 در ساواك كرده بود هنوز پشت سرش حرف مي زدند. حتي اسم كوچك نوشين را هم نوشتم اما جرات نكردم فاميلي او را بنويسم . شماره خانم رضوانه مقدم را كنار شماره پشتيباني در صفحه اي از دفترم كه آموزش هاي كارگاه كمپين را در آن نوشته بودم پيدا كردند . خانم خديجه مقدم توانسته بود به طرز معجزه آسايي مرا پيدا كند و با خانم زهره ارزني آمده بود تا به من كمك كند اما ق به آنها اجازه ورود نداده بود. بنابراين آنها فكر كردند خانم مقدمي كه شماره اش را داشتم ،‌همان خانم خديجه مقدم است و از نقش او در كمپين سئوال كردند. فكر مي كردند او سرگروه كمپين در دانشگاه تهران است نوشتم كه از اعضاي كمپين است و من از طريق ايميل با او در ارتباطم . از اين كه همه جيز را به فضاي مجازي مربوط مي كردم عصباني بودند . از مسئول شماره پشتيباني مي پرسيدند و باور نمي كردند كه ما سازماندهي تشكيلاتي نداريم . ق ازاينكه موبايلم را به خانم مقدم داده بودم خيلي عصباني بود و به دستيارش مي گفت :«مي بيني ، حرفه ايه.» استعلامي كه از دانشگاه تهران كردن حسابي خوشحالشان كرد . دو ترم محروميت از تحصيل به دليل شركت در تجمعات دانشجويي البته خيلي نكته جالبي بود . اما آنچه كه براي بازجوي من جالب تر بود اين بود كه در فكس حراست دانشگاه گفته شده بود كه من كمونيست!هستم . اسامي بچه ها ي چپ را گفت و ازمن درباره آنها اطلاعات خواست .مي پرسيد مادر چيني كيست و حرف هاي مرا با مجاهدين يا به قول خودش منافقين مقايسه مي كرد . بالاخره اين كابوس تمام شد . دختري كه لباس فرم پوشيده بود من را به طبقه پايين برده بود تا از من انگشت نگاري كند . اما بلد نبود . دوبار انگشت نگاري كرد و هر دوبار پليس هاي مرد گفتند كه اين كار را اشتباه انجام داده است .&lt;br /&gt;دوباره به اتاق ق برگشتيم . به من ناهار دادند . غذاي خوبي بود چون غذاي كاركنان بود . بعد ق و دستيارش كنار اتاق ايستادند تا نماز بخوانند . ق در حالي كه آستين هايش را پايين مي زد از من پرسيد كه نماز مي خوانم يا نه ؟ و من پاسخ دادم كه معلوم است كه مي خوانم .&lt;br /&gt;- «ديشب تو كلانتري گيشا نماز خوندي؟»&lt;br /&gt;- «نمي تونستم بخونم .» خجالت كشيد و شروع كرد به خواندن نماز. ياد يكي از دوستانم افتادم كه با پرسيدن نحوه وضو گرفتن حسابي گيجش كرده بودند و در دلم يك دور نماز ظهر را مرور كردم . ق پرسيد اين شيرين عبادي شوهر داره ؟ گفتم ايشون چندين ساله كه ازدواج كردن . گفت كه چه شوهر بي غيرتي داره و دستيارش هم تاييدش كرد. سرم گيج مي رفت . سعي مي كردم خودم را كنترل كنم و زمين نخورم . ديشب نخوابيده بودم . چشمانم را روي هم گذاشتم . ق گفت : «اينجا لالا نكني ها» و با همكارهايش مرا به بازداشتگاه مفاسد در خيابان وزرا برد . مسلماً اين همان جايي بود كه به نظرش من لايق آن بودم . بين بازجويي به من گفته بود كه اگر دختري مثل من داشت سرش را مي بريد و من به او پاسخ داده بودم كه خوشحالم كه دختر او نيستم . پليس امنيت ملي بازداشتگاه زنان نداشت ،‌بنابراين متهمين زن را به مفاسد مي سپرد. از در پاركينگ با ماشين وارد شديم . ق با دوستانش در اداره مفاسد شوخي مي كرد . من را پشت در يكي از اتاق ها تنها گذاشتند و كمي بعد يكي از مامورين زن كه لباس شخصي پوشيده بود مرا به بازداشتگاهي كه در زير زمين قرار داشت ، برد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مفاسد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گفتند كه علاوه بر شال و روسري بايد بند كفش و جورابم را هم دربياورم . مامور زندان كه دلش برايم سوخته بود گفت :« آخي مي ترسي پيش معتادا ببرمت؟ هان ؟»&lt;br /&gt;- «نه ،‌بابا»&lt;br /&gt;- «مي برمت پيش اينا. دختراي خوبين .» در سلول را باز كرد و گفت:« بياين براتون دختر دانشجو آوردم .»&lt;br /&gt;وارد سلول شدم . در پشت سرم بسته شد و در حاليكه كفشم را در مي آوردم گفتم: واي اينجا چه قدر گرمه! چه قدر تميزه ! ديشب من تو گيشا يخ زدم و تعريف كردم كه ديشب كجا بودم و اينكه به خاطر فرم نظرسنجي مرا گرفته اند .&lt;br /&gt;شروع كردند به سر كار گذاشتن من . بعدها فهميدم كه اين براي تبسم يك تفريح است . فكر مي كنم دو روز بود كه تبسم را به بازداشتگاه آورده بودند. گفت كه الهام خواهرش است و چون مادرشان را زده اند و او از آنها شكايت كرده دستگيرشان كرده اند . فاطمه هم همسايه شان است و با دخترش ماريا آمده بوده به آنها كمك كند كه پليس همه آنها را دستگير كرده است و بعد آثار درگيري را روي بدن الهام نشانم داد و شروع كردند به شوخي درباره قسمت هاي مختلف بدن مادرشان . هرچند حرف هايي را كه درباره فاطمه و ماريا زده بودند را باور نكردم اما به قدري خودم را براي ديدن شگفتي ها آماده كرده بودم كه موضوع دعواي آنها با مادرشان را باور كردم . خيلي زود فهميدم كه آنها خواهر نيستند . زخم هاي روي دست الهام هم ناشي از دعواي او با زن اميد بود. اميد همسايه قديمي الهام و خانواده اش در اراك بود كه ده سال بود ازدواج كرده بود و در تهران زندگي مي كرد. چند وقت بود كه زنش قهر كرده بود و به خانه پدرش رفته بود و اميد را با دو دختر 8 ساله و 6 ماهه تنها گذاشته بود . اميد كه با الهام رابطه داشت از او خواسته بود كه به خانه او بيايد و بچه هايش را نگه دارد الهام هم چند روزي به خانه او رفته بود و بعد هم بچه 6 ماهه را براي يك هفته به خانه شان در اراك برده بود. پدرش در عسلويه كار مي كرد و از هيچ چيز حتي دستگيري الهام خبر نداشت غرغرهاي مادرش هم به نتيجه اي نرسيده بود. الهام كه فقط 19 سال داشت ، دوباره به تهران برگشته بود و چند روزي را با اميد زندگي كرده بود اما زنش كه به وسيله همسايه ها خبر شده بود ،‌با مامور به خانه آمده بود و الهام بعد از اين كه از همسر اميد كتك خورده بود به وسيله مامورين بازداشت شده بود. اما تبسم واقعاً با مادرش دعوا كرده بود.&lt;br /&gt;ماريا 17 ساله هم كه از ماكو با دوست پسرش فرار كرده بود و به تهران آمده بود ، سعي داشت پدرش را راضي كند كه شكايتش را عليه دوست پسر او پس بگيرد و اجازه دهد كه با هم ازدواج كنند .&lt;br /&gt;فاطمه زن سي و پنج ساله اي بود كه 13 سالگي ازدواج كرده بود و حالا حتي نوه هم داشت از شوهرش جدا شده بود و دوست پسر داشت . مرتب پز دوست پسرش را مي داد و مي گفت كه دوست پسرش برايش مي ميرد. مي گفتند كه او را به جرم فحشا گرفته اند.&lt;br /&gt;هر سه آنها را فردا صبح بردند و ما ديگر نفهميديم كه چه برسرشان آمده است . اما من و تبسم تا روز آخر با هم ، هم سلولي بوديم .تبسم از دوست پسرهايش صحبت مي كرد. از مهرداد كه بزرگترين عشقش بود. از امير كه چند ماه با هم در خانه مادر امير زندگي كرده بودند . از رضا كه مادرش دوست داشت تبسم با او ازدواج كند. تبسم مي ترسيد. چون دايي رضا گفته بود كه او زن دارد . اما اين مسئله براي مادر تبسم مهم نبود. او فقط 18 سالش بود و دلش مي خواست با امير ازدواج كند . مادرش امروز گريه كرده بود و گفته بود كه رضايت مي دهد تا تبسم آزاد شود و اينكه مي خواهد او را شوهر دهد . تبسم خوشحال بود چون اميدوار بود فردا از اينجا خلاص شود.&lt;br /&gt;هر بار كه در سلولها به دليلي مثلاً دستشويي رفتن متهمين- اسمي كه همه حتي خود زنداني ها براي زنداني ها به كار مي بردند- باز مي شد ، چند نفر از زنداني ها سلولشان را به عنوان تنوع عوض مي كردند . خيلي خوابم مي آمد اما نمي دانم چرا تمام بعد از ظهر نتوانستم بخوابم موقع شام در سلول ها را باز كردند و آن وقت بود كه توانستم بقيه زنداني ها را ببينم . زن جوان معتادي كه با مادر شوهرش دعوا كرده بود و زير چشمش كبود بود. او كه تازه سم زدايي كرده بود،‌ تمام بعد از ظهر را فرياد زده بود : «خانم ،‌خانم مهربونه من دستشويي دارم.» پري دختري كه مشكل رواني داشت يا شايد هم كند ذهن بود. او با خواهرش كه ازدواج كرده بود ،‌زندگي مي كرد ولي خواهرش او را از خانه بيرون كرده بود.&lt;br /&gt;من كه نمي توانستم در روشنايي چراغ هاي هميشه روشن سلول ها بخوابم به فيروزه دختر 19 ساله اي كه از خانه شان در رباط كريم فرار كرده بود، پيشنهاد كردم كه جايش را با من عوض كند . آن شب فيروزه آشپزخانه را تميز كرد به شرط كه آنكه به دوست پسرش زنگ بزند و چون كس ديگري حاضر به انجام اين كار نبود،‌نگهبانان قبول كردند و فيروزه واقعاً به پسر جواني كه سر شيفتش در پليس 110 بود و وقتي مامور بردن او به دادگاه بود به فيروزه شماره داده بود ،‌زنگ زد. لامپ سلول آنها سوخته بود و اين در شب نعمت بود.&lt;br /&gt;روي در سلول تاريكي كه تنها نور راهرو از دريچه كوچكش به داخل مي تابيد،‌‌ خيلي چيزها نوشته بودند. اما آنچه بيش از همه توجه مرا به خود جلب كرد،اين عبارت بود:« چوب تو ..س هر چي وزراييه ».غير از من 5 زنداني ديگر هم در اين سلول بودند .&lt;br /&gt;زن مسني كه افتخار مي كرد كه دزد است و دو زن جوان كه يكي برادرزاده و ديگري همسايه او بود. فيروزه شماره شان را گرفت تا از آنها دزدي ياد بگبرد . روش كارشان اين بود كه سر مردها را گرم مي كردند ،‌تا شوهرهايشان بتوانند از آنها دزدي كنند.&lt;br /&gt;خانم ميانسال خوش لباسي كه خيلي خودش را مي گرفت . ظاهراً وقتي براي بدرقه شوهرش با او به فرودگاه رفته بود به داروهاي گياهي معده اي كه در ساك شوهرش بوده و او حمل شان مي كرده ،‌شك كرده بودند و تا مشخص شدن نتيجه آزمايشگاه مواد مخدر او را بازداشت كرده بودند . زن بيچاره سرطان روده داشت و حالش اصلاً خوب نبود.&lt;br /&gt;و هستي دختر 21 ساله اي كه 5 سال پيش ازدواج كرده بود و حالا دو سال بود كه سعي داشت از شوهر معتادش جدا شود . يك سال در كارخانه كار كرده بود و بعد به دليل اختلافي كه با مادرش داشت ،‌ از خانه شان در همدان فرار كرده بود و به تهران آمده بود و چون جايي را نداشت ،‌فقط براي به دست آوردن شام و جاي خواب تنها سرمايه اش- تنش- را فروخته بود . بعد مردي در فرودگاه يك پيشنهاد احمقانه به او كرده بود : «خودت را معرفي كن !» او هم خودش را معرفي كرده بود وحتي بعد از آمدن خانواده اش براي عصباني كردن آنها به دو برابر روابطي كه داشت، ‌اعتراف كرده بود. وقتي بعدها اين قضيه را براي دوستانم تعريف كردم ،نمي توانستند باور كنند كه او اين اندازه احمق بوده باشد . من هم فوراً به ياد دختر كوچولوي فيلم آفسايد افتادم . هستي هم مثل آن دختر بيچاره انتظار داشت كه پليس از او حمايت كند او را به يك جاي امن و گرم بفرستد – همان خانه امن – نه اينكه كه او را بازداشت كند . حالا تازه فهميده بود كه چه بلايي سرش آمده . ماجرا را براي همه تعريف مي كرد و به دنبال راه حل مي گشت . نمي توانستم چشمانم را باز نگه دارم اما فكر سنگسار هستي باعث شد خواب از سرم بپرد . ياد كارت وكيلي افتادم كه در جيبم باقي مانده بود . ما كاغذ و قلم نداشتيم بنابراين كارت را دو نيمه كردم و شماره موبايل وكيل را به هستي دادم . همه به او گفتيم كه بايد زير همه چيز بزند. گفت كه پريد بوده و از پشت رابطه داشته نمي دانستم كه آيا پزشكي قانوني مي تواند اين را هم بفهمد يا نه؟ يا اينكه مي توانند بفهمند كه كبوديهاي روي گردن هستي جاي چيست؟ او كه در اين دو سال به شوهرش دسترسي نداشته ،‌يعني قاضي اين رابطه ها را زناي محصنه محسوب مي كند؟ او خواهر شهيد بود و اميدوار بود مشاور مدرسه سابقش كه رابطه خوبي با او داشته بتواند از طريق بنياد شهيد كمكش كند. او از زندان مي ترسيد و فكر مي كرد كه اگر شوهرش رضايت دهد همه چيز درست مي شود و من مي ترسيدم كه شلاقش بزنند يا حتي سنگسارش كنند . براي يك لحظه تن نحيف و سبزه هستي را در ميان سنگ ها تصور كردم چه كار مي توانستم بكنم . از او خواهش كردم كه حتماً با وكيل تماس بگيرد.&lt;br /&gt;تبسم ،‌فيروزه و بقيه دخترها از اين سلول به آن سلول داد و هوار مي كردند و با عبارات بدي با هم شوخي مي كردند. زن دزد كه خوابش مي آمد داد، زد كه« اينها رفتن ... دادن »و از اين جور حرف ها نفيميدم كي خوابم برد . زن معتاد تا صبح فرياد مي زد : دستشويي دارم و خانم مهربونه ديگر جاي خود را به فحش و بدو بيراه داده بود. ساعت حدود 5 صبح بود كه خانمي كه سرطان داشت و درست كنار من خوابيده بود. حالش بد شد . ساعت 6 بالاخره آمبولانس او را با خود برد و ما توانستيم يك ساعتي بخوابيم . ساعت 7 دنبال خانم هايي آمدند كه دزدي كرده بودند . وقتي نيم ساعت بعد در سلول ها را باز كردند و وادارمان كردند كه نظافت كنيم فهميدم تمام صبحانه يعني چهار عدد نان و 50 گرم كره اي را كه به سلول ما داده بودند خانم هاي سارق خورده اند و چيزي براي من باقي نمانده بود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به خاطر يك نواربهداشتي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;كسي به خواسته مامورين مبني بر نظافت راهروها توجهي نمي كرد . نواربهداشتي ام تمام شده بود . كسي هم نداشت . به نگهبانان گفتم گفتند اگر سرباز باشد به او خواهند گفت كه بخرند . اما اين چيزي بود كه من درست در همان زمان به آن نياز داشتم . بنابراين گفتم كه من راهرو را تميز مي كنم به شرط آنكه به من نواربهداشتي بدهند. با اصرار مداوم من دست آخر يك پوشك بچه نصيبم شد. گفتند الان مامور مي آيد دنبالت . بگو برايت بخرند.ما مشغول تي كشيدن راهرو شديم و مامورين اتاق هاي خودشان را تميز كردند،‌بچه هاي ديگر هم مجبور شدند پتوها را به راهروي قديمي كه آن طرف سالن قرار داشت ،ببرند. مامور هم كه گذاشته بود درست بعد از تمام شدن كارها سراغم بيايد. گفتند بايد بند كفشم را در ماشين ببندم چون مامور منتظر است .دو دختر جوان كه ظاهراً تازه از دانشگاه پليس فارغ التحصيل شده بودند و كارآموز بودند و يك برادر با پشتكار كه به آنها آموزش مي داد، مرا به دادگاه انقلاب بردند. ظرف چند دقيقه احساس درد شديدي در دستهايم كردم . دختر جوان دستبند را خيلي سفت بسته بود . راضي اش كردم كه آن را شل كند. به او گفتم كه نوار بهداشتي و قرص قلب لازم دارم . آنها خيلي آرام در مورد «از اونا»صحبت مي كردند . حتماً خجالت مي كشيدند كه برادر با پشتكار«از اونا » را بشنود.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قاضي مرد بود&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;قاضي مي گفت كه هم دكترا و هم تحصيلات حوزي دارد و همزمان در پنج رشته تحصيل كرده كاري كه دكتر حسابي هم نكرده .&lt;br /&gt;- «تو تحصيلاتت چه قدره؟»&lt;br /&gt;- «من دانشجوي ليسانسم . »اين كارها رو بايد آدم هاي تحصيل كرده بكنن .تو فعلاً بايد بري درست رو بخوني . -طراحان و اعضا طرح ما اساتيد دانشگاه و نويسنده ها و وكلاي سرشناس اند. دفترچه را باز كرد و شروع كرد به خواندن. اين چيه ؟ اين رو كي نوشته ؟ يه بقال ؟!&lt;br /&gt;- «نه ،شيرين عبادي نوشته. ولي جوري نوشته كه بقال ها هم بفهمند.» تكرار كرد: «شيرين عبادي. »&lt;br /&gt;- «بله برنده جايزه صلح نوبل.»&lt;br /&gt;- «اون كه حسابي با نظام مشكل داره» و بعد شروع كرد به خواندن.«اين كه مطلب علمي نيست همش رو هوا حرف زده .وقتي اين رو تو مترو مي دي دست يه خانم . فكر مي كنه چه خبره.» بلند شدم و رفتم ارجاعات آخر دفترچه را به قاضي نشان دادم.«اين كه به روزنامه ها استناد كرده» و دفترچه را پرت كرد روي ميز.&lt;br /&gt;- «خب به اخبار و نتيجه تحقيقاتي كه در روزنامه ها منتشر شده ارجاع داده.»بحث اسلام را پيش كشيد . بي معطلي رفتم سراغ مراجع ولي قبل از اين كه فرصت كنم توضيح بدهم ،گفت :« شما هم كه قبله آمال تون شده آيت الله صانعي . بابا اين فقط يه مرجعه ما دويستا مرجع ديگه هم تو اين مملكت داريم . تازه اگه راست مي گين به همه فتوا هاش عمل كنين . چون گفته سن تكليف دختر 13 سالگيه يك مرتبه همه مقلد صانعي شدند . باشه ولي اگه مي گه نماز بخون ،‌روزه بگير ،‌اين كارا رو هم مي كني ؟ اصلاً ازش تقليد كن 13 سالگي نماز بخون. بجنوردي هم كه اصلاً مرجع نيست .&lt;br /&gt;- «ولي تقليد از صانعي باعث نمي شه كه به زن به اندازه مرد ديه بدن .»آيه و حديث خواند، از مهريه و شروط ضمن عقد گفت و گفت كه زنها دارند به مردها ظلم مي كنند . بعد شروع كرد به بازجويي كتبي. دوباره همان سئوال هاي تكراري . كاش يك نفر به خودش زحمت مي داد و پرونده را مي خواند . برايم 5 ميليون تومان قرار كفالت صادر كرد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پليس ها زن بودند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دوباره برگشت خوردم پليس امنيت ملي . برادر با پشت كار دادسرا را با سربازي اشتباه گرفته بود و ما را در راهروها و راه پله ها مي دواند. پليس چادر به سر از ما عقب مي ماند. يكي از خانم هاي پليس كه قرار بود در ماشين منتظر بماند،براي دوستش تعريف كرد كه به دانشگاهشان كه دقيقاً كنار دادگاه انقلاب قرار دارد رفته و بچه ها را ديده است . تنها چيزي كه كسي به فكرش نبود نوار بهداشتي من بود. موقع ورود از داخل ماشين براي بابا ،‌خواهرم و خانم مقدم دست تكان دادم. قرار بود مرا در پليس امنيت ملي به ق تحويل دهند. اما ق نبود بنابراين در اتاقش منتظر مانديم . خواهش كردم كه قبل از تمام شدن وقت اداري براي چند دقيقه با خانواده صحبت كنم تا كارهاي كفالتم را انجام دهند. ولي گفتند كه همين الان هم وقت اداري تمام شده . نه يعني باز هم بايد برگردم وزرا. مثل ديروز بي حال شده بودم. از ديشب نه چيزي خورده بودم و نه درست و حسابي خوابيده بودم . روي ميز ولو شده بودم . دستياران ق مدام مي آمدند و مي رفتند و سراغ او را مي گرفتند. هر بار كه در باز مي شد از ترس اينكه ق داد بزند :« اين چه وضع نشستنه ، درست بشين .» از جا مي پريدم. دخترها حسابي دلشان برايم سوخته بود. ساعت 2 بود و هنوز ناهار اداره را نداده بودند . به بهانه گرم شدن با بخاري رفتم كنار پنجره . اما نتوانستم خانواده ام را ببينم . گفتند كه انگشت نگاري ديروز به درد نمي خورد و بايد دوباره اين كار را انجام دهند. اين دختر پليس هم نتوانست كارش را درست انجام بدهد.پرسيدم: «مگر در دانشگاه اين چيزها رو بهتون ياد نميدن؟» نگاهم كرد و چيزي نگفت. پليس مردي كه مسئول اين كار بود دنبال دستكش مي گشت تا اين كار را آموزش دهد اما چون دستكش پيدا نكرد به دستمال متوسل شد. دختر جوان هم با چندين بار پيچاندن تك تك انگشتان من تا مرز شكستن، دوره عملي انگشت نگاري را گذراند. بالاخره هم ق آمد و هم ناهار. گفتند دير شده و بايد برويم اما با اصرار دخترها به من ناهار دادند. بعد در حاليكه بشقاب نيم خورده غذا دستم بود مرا به اتاق ق برگرداندند . پدرم آنجا منتظرم بود. اين به معني پايان تمام بدبختي ها و التماس ها بود. از پدرم خواستم كه برايم خوراكي و قرص قلب بخرد. ق گفت: نه الان ديره باشه فردا .&lt;br /&gt;- «ولي من قلبم درد مي كنه .»&lt;br /&gt;- «دروغگويي باعث مي شه آدم قلبش درد بگيره »&lt;br /&gt;- «نه پرولاپس قلب (افتادگي دريچه ميترال)باعث مي شه آدم قلبش درد بگيره .»&lt;br /&gt;ق درست كنار پدرم ايستاده بود. به پدرم نزديك شدم و گفتم كه نواربهداشتي هم مي خواهم .ق شنيد و خيلي بدش آمد. حتماً فكر مي كرد اين چيزي نيست كه دختر به پدرش بگويد .يادم آمد كه دلش مي خواست سرم را ببرد. بابا زود رفت و برايم همه چيز خريد .به سرعت سوار ماشين شديم و وقتي از در خارج شديم پروين اردلان را ديدم كه كنار خواهرم ايستاده بود ، برايشان دست تكان دادم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دختر فرراري معتاد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دوباره وارد وزرا شديم اما اين بار از در جلو. چه ورودي قشنگي داشت. وارد اتاق رئيس شديم تا برگه مرا امضا كند. جوان لباس شخصي كه آنجا نشسته بود پرسيد معتاده ؟ گفتم نه آقا ! گفت:« آخه قيافتون يه جوريه انگار حالتون خوب نيست . »&lt;br /&gt;- «آخه ديشب تو بازداشتگاهتون نتونستم بخوابم .»&lt;br /&gt;- «چرا سرد بود؟»&lt;br /&gt;- «نه معتاداتون تاصبح سر و صدا مي كردن.» تلويزيون داشت كمدي فرانسوي سرآشپز را پخش مي كرد. خوشبختانه نامه نگاري آقاي رئيس تمام شد و بيرون آمديم. سرباز وظيفه اي كه به زور فارسي صحبت مي كرد،‌موقع ثبت نامم در دفتر،‌وقتي شنيد كه اتهامم اقدام عليه امنيت ملي است ، پرسيد:چي بنويسم ،‌فراري بنويسم . گفتم« فراري »،خواستم فحش ناموسي بدهم اما يادم افتاد كه اين كار اصلاً درست نيست بنابراين ادامه دادم :«خودتي.» دختر پليس گفت : «بنويس اقدام عليه امنيت ملي .» پسر جوان حتي بلد نبود املاي كلمه عليه را درست بنويسد. با همان لهجه آذري گفت :« درست صحبت كن ها!» گفتم : «تو هر وقت ياد گرفتي عليه رو بنويسي حرف بزن.» چه قدر لات شده بودم.دختر پليس گفت اگر اذيتان كردم حلالم كنيد و رفت . لابد به خاطر دستبند مي گفت.يا شايد هم به خاطر انگشت نگاري.&lt;br /&gt;دوباره وارد زيرزمين شديم. باز هم بايد همه چيز حتي بند كفشم را در مي آوردم و صورت وسايلم را انگشت مي زدم . اين بار برخلاف دفعه قبل حسابي مرا گشتند حتي به لبه تا زده شلوارم و داخل كفشم هم مشكوك بودند. قرص هايم را ازمن گرفتند.مرا بردند راهروي قديمي سمت راست . تبسم و دختري كه نامش سحر بود اما الهام صدايش مي كردند ، در راهرو نشسته بودند. باورم نمي شد كه آنجا آنقدر سرد است . چسبيده بوديم به شوفاژ و زير پتوها مي لرزيديم . تبسم گفت كه قبول نمي كنند برويم راهروي سمت چپي .&lt;br /&gt;- «چرا اونجا كه هم گرمه و هم صبح تميزش كرديم .»&lt;br /&gt;- «چون راهروي اونجا در نداره بايد در سلول ها را ببندند و براي دستشويي رفتن بچه ها بازشون كنن.»&lt;br /&gt;الهام خوابيد و تبسم براي من تعريف كرد كه قاضي اورا به پزشك قانوني فرستاده و وقتي اعتراض كرده كه او را براي رابطه نگرفته اند گفته است كه تمام پروندهاي خانوادگي را بايد به پزشك قانوني فرستاد ! او هم گفته كه زن است و مادرش هم اين را مي داند. تبسم حوصله اش سر رفته بود و مي گفت چرا متهم نمي آورند؟! الهام كه بيدار شد تصميم گرفتيم آنقدر شلوغ كنيم كه ما را به راهروي جديد سمت چپ ببرند. آنقدر گلويمان را پاره كرديم كه بالاخره مامورها جمع شدند.گفتند كه قرار است حراست آن طرف متهم بياورد و اينكه آنجا مخصوص قاتلين و مجرمين خطرناك است و ما به حال قاتلين قبطه خورديم. هيچ التماسي دلشان را به رحم نمي آورد. به جاي اينكه ما را به راهروي جديد ببرند حتي شوفاژ راهرو را هم از ما گرفتند و گفتند كه بايد برويم داخل يكي از سلول ها چون مي خواهند دومين در راهرو را هم قفل كنند. وقتي گفتيم كه از جايمان تكان نمي خوريم سرپرتشان تهديدمان كرد كه به سربازها خواهد گفت بريزند اينجا و با باطوم بيفتند به جانمان . هر سه مطمئن بوديم كه بلوف مي زند . دست آخر گفتند كه مي توانيد به آن سمت برويد ،اما اگر خودتان را هم بكشيد در را باز نمي كنيم . پتويم را بردم در يكي از سلول هاي سالن جديد گذاشتم و رفتم دستشويي تا ديگر براي باز كردن در التماس نكنم . اما وقتي برگشتم گفتند كه نمي توانم اين جا بمانم . چون بقيه متهمين مي خواهند همان طرف بمانند. آنها باورشان شده بود كه در سلول تا فردا صبح باز نخواهد شد.سلول خيلي سرد بود. تا وقتي كه بخوابيم اين مسئله را صد بار توي سرشان زدم. خودشان هم پشيمان شده بودند اما ديگر فايده اي نداشت. خب هر دويشان هنوز خيلي بچه بودند. من كه فكر مي كردم فردا صبح آزادم مي كنند تمام خوراكي ها را با الهام و تبسم خوردم .&lt;br /&gt;پري را دوباره آوردند . بهزيستي او را قبول نكرده بود . بچه ها پري را به بهانه دادن خوراكي به سلول ما دعوت كردند و او را دست انداختند. وقتي حريف شان نشدم ،خودم را به خواب زدم.پري كه متوجه شده بود اذيتش مي كنند به سلول كناري رفت. كمي بعد در سلول ها را قفل كردند.&lt;br /&gt;ساعت 12 وقتي كه تبسم خوابش برده بود ،الهام كنارم نشسته بود و اشك مي ريخت. او را در خانه دوست پسرش دستگير كرده بودند. همسايه طبقه پايين خبر داده بود كه در طبقه بالا دختر آورده اند و 110 هم آمده بود و آنها مثل بچه هاي خوب در را باز كرده بودند و به پليسي كه مجوز نداشت اجازه ورود داده بودند. با او رابطه نداشته اما با دوست پسر اصلي اش- حسين- كه قرار بود با هم ازدواج كنند، چند بار به خانه شان آمده و مادرش او را مي شناخت ‌، رابطه داشته است . خودش معتقد بود اين بلا سرش آمده چون به حسين خيانت كرده است. اول قرار شد بگويد كه با حسين ارتباط داشته نه با آن پسر و با هم ازدواج كنند . بعد ترسيد.قرار شد بگويد كه به او تجاوز شده است . روي كارت وكيل دو شماره دفتر هم بود. يكي از آنها را جدا كردم و به الهام دادم و از او خواستم كه حتماً با وكيل صحبت كند. باورش نمي شد كه هيچ وكيلي بدون پول به كسي كمك كند. آنچه كه الهام بيش از پليس از آن مي ترسيد ، برادرش بود. پدرش كه نظامي بود از مادرش جدا شده بود ، حالا برادر غيرتي اش به اصطلاح مرد خانه بود. مردي كه افتخارش اين بود كه معروف ترين روسپي هاي تهران را كه مثلاً خال كوبي شان تك است به خانه مي آورد. دفعه قبل كه برادر الهام او را با دوست پسرش در پارك ديده بود، وقتي به خانه برگشته بود ، دست الهام را از چهار جا شكسته بود. به الهام پيشنهاد كردم كه چند روزي پيش پدرش برود تا برادرش آرام شود . اما برادرش از هيچ كس حرف شنوي نداشت. دفعه قبل كه در منزل عمويش قايم شده بود ، برادرش او را پيدا كرده بود و كتكش زده بود. نمي دانستم چه كمكي مي توانم به الهام بكنم. من و الهام هر دو در يك روز به دنيا آمده بوديم . اما او فقط 16 سال داشت و 5 سال از من كوچكتر بود. گفتم كه 17 اسفند ،8 مارس است. روز جهاني زن . اين براي الهام هيچ مفهومي نداشت. او فقط تا سوم راهنمايي درس خوانده بود. چون برادرش اجازه نداده بود كه به دبيرستان برود.&lt;br /&gt;چهار متهم جديد آوردند. الهام با خوشحالي تبسم را بيدار كرد. تبسم ترسيد و داد زد. مامور زندان پيدايش شد . - «جه خبرتان است ؟ »&lt;br /&gt;- «هيچي يكي از بچه ها خواب بد ديده است. »&lt;br /&gt;فردا صبح وقتي بيدار شديم تبسم مشتاق ديدن متهمين جديد بود. به الهام گفت چرا بيدارم نكردي و الهام توضيح داد كه اين كار را كرده است اما او بيدار نشده است . باورم نمي شد . يعني اين قدر اين قضيه براي تبسم جالب بود؟ چهار متهمي را كه آورده بودند بردند دادسرا . بدون اين كه تبسم مهلت كند با آنها صحبت كند . بعد تبسم و الهام را هم بردند . در سلول ها باز بود .اما پري اعتمادش را نسبت به ديگران از دست داده بود و ديگر نمي خواست با كسي صحبت كند. عاشق نوشته هاي روي در و ديوار شده بودم . سعي كردم با بند فلزي ساعتم چيزي بنويسم اما موفق نشدم.شروع كردم به بلند بلند شعر خواندن. صداي كلاغ مي آمد و من شعر فتح باغ فروغ را مي خواندم .از بالا صداي موسيقي غير مجاز مي آمد.طرف هاي ظهر آمدند دنبالم . دوباره بايد بند كفشم را در ماشين مي بستم. . پليس دختر جواني مرا سوار ماشين كرد .ولي قبل از آن توانستم در حاليكه به يك دستم دستبند زده شده بود،‌خانم مقدم را در آغوش بگيرم . بيچاره خانم مقدم . در اين چند روز واقعاً برايم مادري كرد. با خانم مقدم سوار ماشين شديم و برايم تعريف كرد كه پدرم از اين كه مرا در مفاسد نگه داشته اند خيلي ناراحت است . اما او به پدرم گفته بود كه همه ما مفسد في الارض هستيم و پدرم هم شعر منم مفسد في الارض ولي اون طرف مرز هايده را برايش خوانده بود. بابا كه دم در دادگاه انقلاب منتظرمان بود،نا باورانه به دستبند نگاه مي كرد. وارد دادگاه شديم . خانم مقدم و بابا بايد از در اصلي وارد مي شدند، اما راهشان ندادند. قاضي نبود. منشي اش گفت كه قاضي دو روز قرار تحقيق صادر كرده و ما بايد فردا بياييم .تماس هاي تلفني مامورين به جايي نرسيد. باورم نمي شد . يعني اين پاسكاري ها تا كي مي خواست ادامه پيدا كند. دوباره برگشت خوردم مفاسد.اين بار از اداره شان نامه نداشتند . كاغذ بازي ها طول كشيد و من در اين فاصله در راهروي ورودي نشسته بودم و بيرون را تماشا مي كردم . در تمام اين چند روز وقتي مردم را در خيابان ها مي ديدم باورم نمي شد كه هنوز زندگي عادي جريان دارد.&lt;br /&gt;دوباره برگشتم بازداشتگاه . خانمي حدوداً سي ساله كه حسابي به خودش رسيده بود،‌مرا تحويل گرفت . باورم نمي شد كه اين اندازه با شخصيت و مهربان باشد. اصلاً مرا نگشت فقط پرسيد كه چه چيزهايي همراهم دارم. وقتي شنيد كه چرا مرا بازداشت كرده اند گفت:« بالاخره بايد به يه چيزي گير بدن .» و مرا به راهروي قديمي برد . گفتم:« نمي شه بريم اون ور» . گفت:« اين ور خيلي سرده نه؟ بشين كارام رو بكنم الان ميام مي برمت اون ور.» من تنها بازداشتي بازداشتگاه بودم . دوباره شروع كردم به شعر خواندن. از پشت سر يك نفر را ديدم . بله متهم جديد بود. از اين كه ذوق كرده بودم ،‌از دست خودم ناراحت شدم . مخصوصاً وقتي ديدم كه متهم تبسم است . تازه علت خوشحالي تبسم را مي فهميدم . خب بيچاره حوصله اش سر مي رفت. آن نگهبان با شخصيت خانم پ بود كه در شيفت قبلي اش حسابي با تبسم رفيق شده بود.خانم پ به ما نهار داد . تبسم برايم تعريف كرد كه قاضي گفته بايد با امير يعني آخرين پسري كه با او رابطه داشته ازدواج كند. به او تبريك گفتم . هماني شد كه خودش مي خواست . اما اجازه نداد كس ديگري اين موضوع را بفهمد.&lt;br /&gt;يك متهم جديد آوردند. جميله دختر 30 ساله اي بود كه دوسال بود در بهزيستي زندگي مي كرد. دو سال پيش كه جميله از خانه فرار كرده بود،‌ظرف يك هفته او را به خانواده اش برگردانده بودند،‌اما پدرش او را به خانه راه نداده بود و تحويل بهزيستي داده بودش. مادرش دور از چشم شوهرش گاهي به او سر ميزد. گفتم كه پدرش حق نداشته اين كار را بكند و او مي تواند از پدرش شكايت كند و او را مجبور كند كه نفقه اش را بپردازد. تبسم هم موافق بود: «وقتي تو ... ننه ات مي ذاشته بايد فكر اين جاش رو هم مي كرده.» ديروز مددكار جوان بهزيستي كه از دست خود زني هاي بچه ها كلافه شده بود ،‌همه شان را از بهزيستي بيرون كرده بود و گفته بود كه مسئوليتش را خودش مي پذيرد.جميله مي گفت دخترهاي فراري مدام با شيشه خود زني مي كردند به طوري كه استخوانهايشان از بين گوشت دستشان ديده مي شد. دختر جوان هم ترسيده بود. جميله هم كه تجربه يك هفته دربه دري به عنوان يك دختر فراري را داشت خودش را به كلانتري معرفي كرده بود و امروز صبح قاضي گفته بود كه به همان مركز قبلي برش گردانند. جميله از بودن در بهزيستي راضي بود. چون هيچ جايي براي رفتن نداشت. وقتي از مركز مرخصي مي گرفت هيچ كس را نداشت كه به سراغش برود . بنابراين مي رفت امامزاده.&lt;br /&gt;خانم پ گفت كه بايد راهروي قديمي را تميز كنيم . تبسم كه مي خواست خودش را شيرين كند از اين امر استقبال كرد و من و جميله زير لب غرغر كرديم. تمام راهروي قديمي ،توالت ، حمام و سلول هايش را شستيم . كسي نمي دانست چند وقت است كه اينجا تميز نشده است . خانم پ هم جارو دستش گرفت و به ما كمك كرد. گفت:« اگر مامانم و شوهرم ببينن كه من اينجا چه كار مي كنم ديگه نمي ذارن بيام سر كار.» گفتم : «آخه مگه كار قحطه حيف شما نيست كه اين كارها رو مي كنين ؟» گفت كه دانشجوي فوق ليسانس تربيت بدني است و در واحد آمار موادمخدر كار مي كند و چون متهم هاي آنها را اينجا مي آورند، بايد سالي دو هفته هم در بازداشتگاه كار كند.&lt;br /&gt;- «به آرايشت گير نمي دن ؟»&lt;br /&gt;- « نه خيلي هم دلشون بخواد. كي مي ياد براي اينا كار كنه .»35 سالش بود ،ولي خيلي جوان تر نشان مي داد. گفت كه شوهر و دختر ساله اش خيلي در كارهاي خانه به او كمك مي كنند. چه قدر زود ازدواج كرده بود. خانم پ گفت كه دستشويي آن طرف را هم بشوييم . چون امشب آن طرف مي مانيم و بايد مراقب باشيم كه عفونت نگيريم . اما خارش ها از همين الان شروع شده بود و من و تبسم درباره راههاي درمان آن با هم مشورت مي كرديم .حمام را هم شستيم تا شايد حمام كنيم . اما نه حوله داشتيم و نه لباس تميز . بنابراين با وجود آنكه خانم پ برايمان شامپو و صابون آورد از خيرش گذشتيم. خانم پ كه صداش مي كرديم خانم خوشگله ، برامون چاي و شيريني خامه اي آورد. يك سوسك در سلول بود كه آن را كشتيم. خانم پ با ديدن جنازه اش هم جيغ مي زد. بعد سرو كله يك مارمولك پيدا شد. چند بارسعي كرديم آن را هم بكشيم ،اما هر بار در درز بين سقف و ديوار قايم مي شد. خانم پ كه از شنيدن اسم مارمولك رنگش مثل گچ سفيد شده بود،‌سلول مان را عوض كرد.&lt;br /&gt;بالاخره در سلول بسته شد. اما فوراً يك مهمان جديد از راه رسيد. فيروزه از بهزيستي فرار كرده بود . همه از ديدن او متعجب شديم . او را هم مثل جميله به مركز هاجر در دربند برده بودند. اما بعد از خوردن ناهار فرار كر ده بود . اين دو روز را در خيابان گذرانده بود و امروز صبح در امامزداه حسن دستگيرش كرده بودند. دو روز پيش قبل از اينكه از بازداشتگاه به بهزيستي منتقل شود از مجله خانواده سبز با او مصاحبه كرده بودند. يعني همه داستان هايي كه در مجله هاي خانوادگي مي نويسند ،مثل داستان فيروزه حقيقت دارد؟ فيروزه كارت هاي جديدي را كه در اين دو روز پسرها به او داده بودند تا زنگ بزند در آورد و مرتب كرد. فيروزه چه طور همه اينها به اضافه دفتر تلفنش را داخل سلول آورده بود. دفعه قبل حتي لوازم آرايشش را هم آورده بود و اين درحالي بود كه من تمام اين چهار روز را با لبهاي خشكيده در حسرت كرم لبم له له مي زدم. جميله از بهزيستي گفت ،‌از پول توجيبي و لباس هايي كه به آنها مي دهند و از كاري كه چند وقتي همراه يكي از دوستانش سر آن رفته بود. اما دوستش سر كار دزدي مي كرد و مدام جيم مي شد و با دوست پسرش بيرون مي رفت . جميله هم براي اين كه كارش را از دست ندهد . مجبور شده بود، او را لو دهد و حالا آن دختر به خون جميله تشنه بود. جميله هم دوست پسر داشت . دوست پسر با مرامي كه حتي به درخواست جميله براي همه بچه هاي مركز پيتزا مي فرستاد . اما آن پسر حاضر نبود با دختري كه در بهزيستي زندگي مي كند ازدواج كند. خواستگارهاي جميله در بهزيستي همه پير بودند. از جميله پرسيديم كه خودش نمي تواند كسي را به عنوان خواستگار معرفي كند . جميله گفت: نه ،قبول نمي كنند.&lt;br /&gt;وقتي رفتم دستشويي از درز پنجره اي كه با صفحه فلزي پوشانده شده بود ، برگ هاي خيس پاييزي را ديدم.گوش دادم .صداي باران بود.&lt;br /&gt;بعد از شام ،يكي از دخترهايي را كه ديشب با جميله به بازداشتگاه آورده بودند، را هم به سلول ما آوردند. دانشجوي زباني كه اهل خوزستان بود و در تهران با دوستانش زندگي مي كرد .زهرا سعي كرده بود پسري را كه مزاحمش بود تحويل انتظامات پارك بدهد. اما نتيجه اين شده بود كه او را به پزشكي قانوني فرستاده بودند. بيچاره دختر بود . ماموري كه او را آورده بود به او پيشنهاد كرده بود كه از قاضي شكايت كند. فكر مي كنم او تنها دختري بود كه در وزرا ديدم. حالا به جرم عضويت در گلد كوئست در بازداشت باقي مانده بود . كم مانده بود همه مان را پرزنت كند. تبسم شروع كرد به همان شوخي هاي هميشگي و گفت كه خواهر من است . اما من حوصله اين شوخي ها را نداشتم.&lt;br /&gt;بعد از آن يك دختر تيتيش آوردند كه با دوست پسرش در فرودگاه دستگير شده بود و پز دماغ عملي اش را مي داد . به نظرش ما خيلي بد دهن بوديم بنابريان از خانم پرتو خواست كه او و زهرا را به سلول ديگري ببرد. اما خانم پ كه معلوم نبود دارد چه كار مي كند خيلي دير آمد . دختر تيتيش شروع كرد به فحش دادن به خانم پ . تبسم هم كه غيرتي شده بود گفت اگر جرات داري جلوي خودش بگو. و وقتي خانم پ آمد همه چيز را گذاشت كف دستش . و دعوا راه افتاد. بعد از فروكش كردن آتش مخاصمه ، از خانم پ خواستيم كه به سربازها پول بدهديم تا برايمان خوراكي بخرند. خانم پ گفت الان سرباز نيست ،ولي ساعت نه كه شوهرش مي آيد دم در ،برايمان خواهد خريد. گفتم كه قرصم پيش شيفت قبل مانده .اسم قرصم را پرسيد و آنرا برايم پيدا كرد.خانم پ رفت دم در پيش شوهرش و دختر تيتيش كه مي خواست به دستشويي برود،تمام بازداشتگاه را روي سرش گذاشت .تبسم هم شروع كرد به كل انداختن با او.&lt;br /&gt;بعد از برگشتن خانم پ چهار تا خانم ميانسال را به سلول روبرويي آوردند . يكي شان با افتخار مي گفت كه خانم رئيس است و بقيه هم خانم هايي بودند كه با او كار مي كردند. تبسم تمام حواسش به فيروزه بود كه با آنها حرف نزند. فيروزه گفت:«چرا اينها فاحشه شدند ؟» گفتم :«لابد چون پول ندارند . شايد هم يك روزي دختر فراري بوده اند.»جميله تعريف كرد كه وقتي فرار كرده بوده ،سوار ماشين يك پسر شده و او هم جميله را به خانه يك خانم رئيس برده اما او از آنجا فرار كرده است. فيروزه حسابي ترسيده بود . گفت كه مي خواهد به خانه شان برگردد و ازدواج كند. تبسم پرسيد بابات خونه راهت مي ده؟&lt;br /&gt;- «آره ، بابام خيلي دوستم داره ولي چون راننده است هيچ وقت خونه نيست .مامانمه كه همه اش به من گير ميده.» او از خانه شان فرار كرده بود چون مادرش اجازه نمي داد ،‌مانتوي كوتا ه بپوشد ، آرايش كند و به قول خودش پسر بازي كند. اما حالا مي گفت كه خانه شان از بهزيستي بهتر است . چون آنجا حداقل مي تواتند از پشت در با پسرهاي محلشان صحبت كند . اما در بهزيستي اصلاً پسر گير نمي آيد.&lt;br /&gt;همه مان فيروزه را تشويق كرديم كه به خانه شان برگردد . اما تبسم نگران بود كه دادگاه فيروزه را جاي ديگري بفرستد. وقتي همه خوراكي ها را خورديم به اين فكر كردم كه آيا فردا واقعاً آزاد خواهم شد ، يا نه؟&lt;br /&gt;فيروزه و جميله خوابيدند و تبسم ماجراي آشنايي اش را با مهرداد برايم تعريف كرد. گفت كه خانه شان كرج است و مادرش وقتي او هفت ماهه بوده فوت كرده و او با همسر پدرش زندگي مي كند. پدرش هم كه شغل آزاد دارد معمولاً خانه نيست و نمي فهمد كه تبسم علاوه بر پول به محبت هم نياز دارد. خودم بايد حدس مي زدم كه مادر يك دختر از او شكايت نمي كند. تبسم از بچگي هميشه با نامادري اش اختلاف داشته است او ديپلم انساني داشت و براي اينكه كمتر در خانه باشد تصميم گرفته بود ،كار كند. مدتي در مغازه موبايل فروشي كار كرده بود. آنجا ابتدا با صاحب مغازه و سپس با مهرداد ،دستيار او دوست شده بود. صاحب مغازه هم تبسم را اخراج كرده بود. او حتي مدتي به عنوان تزريقاتچي هم كار كرده بود. نامادري اش وقتي با تبسم دعوا مي كرد او را از خانه بيرون مي انداخت . تبسم چند ماهي را با خانواده مهرداد و چند ماهي را هم با خانواده امير زندگي كرده بود. تبسم دوست صميمي داشت كه او هم با نامادري اش اختلاف داشت و همديگر را خواهر صدا مي زدند. فكر نمي كردم تبسم اين قدر تنها باشد . او در حاليكه اشك مي ريخت، از روزي مي گفت كه نامادريهاي هر دوشان از خانه بيرونشان كرده بودند و آنها ميان برف ها با لباس پسرانه پرسه مي زدند تا كسي مزاحمشان نشود. اما چند پسر كه سوار پاترول بودند مزاحمشان شده بودند و ناگهان فهميده بود كه يكي از انها مهرداد است . آن وقت بود كه دوستش راز او را به مهرداد گفته بود. آن شب نوبت خانم رئيس و دوستانش بود كه تا صبح نگذارند بخوابيم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مرا فراموش كرده بودند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تا فردا كه تبسم را بردند تا عروس شود، چندين بار شماره ام به او گفتم. اما فكر نمي كنم يادش مانده باشد. فيروزه را را هم بردند دادگاه و جميله هم به بهزيستي برگشت . من و تبسم به او قول داديم كه در بهزيستي به ديدنش برويم. خانم رئيس و خانم هاي همراهش و دختر تيتيش را هم برده بودند. من را به سلول تاريكي كه لامپش خراب بود و زهرا در آن خوابيده بود، بردند. زهرا هنوز هم گريه مي كرد .از كارت وكيل يك شماره باقي مانده بود كه سهم زهرا بود. او هم باور نمي كرد كه يك وكيل از كسي مجاني دفاع كند. پرسيد ديشب چه طوري پيش آنها ماندي؟ نترسيدي . گفتم آنها هم آدمند و ترس ندارند. آن دختر تيتيش هم همه آن كلمه هايي را كه به خاطرش آنها را بي ادب مي دانست، استفاده كرد. زهرا سعي كرد بخوابد. اول فكر كردم كه كابوس مي بيند .اما بعداً فهميدم كه زير پتو گريه مي كند. سعي كردم دلدلري اش بدهم اما كاملاً به هم ريخته بود. مطمئن بودم كه امروز حتماً آزاد مي شوم و داشتم براي يك حمام گرم نقشه مي كشيدم. زمان نمي گذشت . دوباره خودم را به شعر خواندن سرگرم كردم . اما اين بار بايد در دلم شعر مي خواندنم تا زهرا را بيدار نكنم. يك دختر فراري جديد آورده بودند. از دريچه در صدايش كردم و گفتم بيا اينجا كه تنها نباشي . زهرا حسابي ترسيد . سرش را از زير پتو بيرون آورد و ملتمسانه گفت : نه! گفتم باشه و رفتم سر جايم نشستم . ساعت نزديك 2 بود كه خانم هايي را كه به جرم فحشا دستگير شده بودند،‌ از دادگاه برگرداندند. جلوي در سلولشان منتظر بودند تا نگهبان بيايد و در را باز كند. از دريچه در سلول تماشايشان مي كردم . خانم رئيس پرسيد جرمت چيه .حوصله توضيح نداشتم . از اين كه امروز آزاد شوم ، قطع اميد كرده بودم. گفتم من سياسي ام. همكارش گفت : اين روزا به مواد مخدر هم مي گن سياسي . گفتم:« من تو مترو فرم نظر سنجي پخش مي كردم به اتهام اقدام عليه امنيت ملي بازداشتم كردن.» خانم رئيس گفت مگه مي شه لابد يه كاري كردي. نگهبان سر رسيد و اسم من و دختر فراري را صدا كرد. باورم نمي شد با زهرا خداحافظي كردم و رفتم تا بند كفشم را در ماشين ببندم . از كفش تيم برلندم متنفر شده بودم . چون مرتب بايد بندش را در مي آوردم و دوباره مي بستم. وقتي وسايلم را تحويل مي گرفتم روي ميز برگه بازجويي دختر فراري را ديدم . از او پرسيده بودند: كي از خانه فرار كرديد؟ در اين مدت كجا بوديد؟ آيا كسي هم به شما تعرض كرد؟ آيا مي خواهيد كه دوباره پيش خانواده تان برگرديد؟&lt;br /&gt;دوباره دوتا دختر جوان ديگر و يكي از مردان جواني كه دستيار قريشي بود ، آمده بودند. گفتم چرا اينقدر دير؟ پسر جوان گفت كه فكر كرده اند كه كس ديگري دنبال من آمده است . مرا فراموش كرده بودند. گفت پدرتون و خانم مقدم از صبح دم در دادگاه انقلاب منتظرند. شايد رفته باشند. گفتم :«‌اگر پدرمنه ،‌تا شب هم اونجا واي ميسته .» بيچاره بابا و خانم مقدم از صبح يخ زده بودند. قاضي گفته بود كه مي خواهد با خانم مقدم هم صحبت كند . پدرم هم كه به عنوان ضامن بايد مي آمد . بنابراين سعي كرديم راهي پيدا كنيم كه آنها را داخل دادگاه راه دهند. پسر جوان گفت كه خانم مقدم را به من دستبند بزنند تا به عنوان متهم با ما داخل شود. بيچاره خانم مقدم . اما مامورين كه از صبح ديده بودند كه خانم مقدم و پدرم جلوي در ايستاده اند ، باور نمي كردند. بالاخره وارد شديم . اما باز هم پدرم را راه ندادند. خانم مقدم گفت كه شيرين عبادي گفته چرا من جيمز باند بازي در ميارم و نوشين هم گفته خب بابا بهش بگين اسم من رو بده . گفتم:« من همه چيز رو درباره كمپين گفتم ولي نتوانستم اسم كسي رو بدم چون مي ترسيدم براشون اتفاقي بيفته . حتي اسم نوشين رو هم نوشتم اما دلم نيومد فاميلي اش رو بنويسم. من فقط اسم خانم عبادي رو نوشتم .چون مطمئن بودم نمي تونن كاري باهاش بكنن . اسم شما رو هم كه چون اومده بودين كمكم خودشون فهميدن . من در مورد شما فقط نوشتم كه عضو كمپين هستين و از طريق ايميل باهاتون ارتباط دارم . اون وقت از شما بازجويي كردن. حالا اگه اسم كساي ديگه رو هم داده بودم ممكن بود اونها رو هم بازداشت كنن.» خانم مقدم همچنان معتقد بود كه من بايد اسم افراد سرشناس رو مي گفتم . وارد اتاق قاضي شديم. دوباره شروع كرد درباره خانم عبادي و آيت الله صانعي و سطح تحصيلات اعضاي كمپين نظر دادن . به محروميت از تحصيل من و تجمعي كه اين حكم با استناد به آن صادر شده بود ،‌گير داد و من هم تاكيد كردم كه اين يك مسئله درون دانشگاهي بوده و داخل دانشگاه حل شده است. از خانم مقدم هم درباره كمپين سئوالاتي پرسيد. از خودش گفت و اينكه اگر يك ربع جايي صحبت كنه نظر همه كاملاً‌ عوض مي شود و از اين حرف ها . خانم مقدم به قاضي پيشنهاد مي كرد كه برگه كمپين را امضا كند و حتي بيايد براي ما سخنراني كند يا براي سايت مقاله بنويسد. من گفتم : حاجاقا خانم مقدم شوخي مي كنند و به خانم مقدم در گوشي گفتم ولش كنيد بذارين آزادم كنه بريم. دست آخر به منشي اش گفت كه بنويسد خانم مقدم به دليل فقدان شواهد آزاد است . خانم مقدم با تعجب گفت مگه تا الان من بازداشت بودم؟ من هم آزادي خانم مقدم را به ايشان تبريك گفتم . من را هم بدون قيد آزاد كردند. باورم نمي شد اما واقعاً آزاد شده بودم . قاضي پرونده را نبست و گفت كه دادستان بايد اين كار را بكند.&lt;br /&gt;هفته بعد با من تماس گرفتند كه بيايم و وسايلم را تحويل بگيرم . اما هر كاري كردم راهم ندادند. روز بعد با پدرم رفتم و بالاخره توانستم داخل شوم و با ضمانت پدرم وسايلم را پس بگيرم . دادستان با بستن پرونده مخالفت كرده بود. هنوز هم كابوس دخترهاي بازداشتگاه مفاسد را مي بينم. هيچ كدامشان با آن وكيل تماس نگرفته اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116721115961635407?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116721115961635407/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116721115961635407' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116721115961635407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116721115961635407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/12/blog-post_27.html' title='تجربه هايي كابوس وار'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116663922540832466</id><published>2006-12-20T10:25:00.000-08:00</published><updated>2006-12-20T10:27:05.416-08:00</updated><title type='text'>انگيزه هاي فعاليت فمنيستي</title><content type='html'>بيشتر از يك هفته است كه مي خوام بنويسم اما كمپين و كميسيون و كارگاه هاي اسپيپ كنشگران و خانواده و ... برام  وقتي باقي نمي ذارن .با خودم قرار گذاشته بودم كه بعد از جلسه پنج شنبه كمپين پست جديد بذارم اما كي فكرش رو مي كرد كه از اون شب به مدت چهار روز بازداشت بشم . البته تجربه جالبي بود چند روز زندگي با زناني كه زجري رو كه ما ازش صحبت مي كنيم با گوشت و پوستشون لمس كردن انگيزه اي شده كه مي تونه تا آخر عمر هم من رو به عنوان يه فعال زنان به جلو هل بده . مي خوام بنويسم اما نه در مورد خودم در مورد زجري كه اون زنان كشيده بودند و مي كشيدند شايد فكر دختري كه مي خواستند شلاغش بزنن و دختري كه مي ترسيد بهش حكم سنگسار بدن براي يه لحظه آرومم بذاره به محض اينكه وقت كنم مي نويسم درباره الهام ، هستي ، تبسم ، فيروزه و همه اونهايي كه دلم براشون تنگ مي شه . &lt;br /&gt;راستي شماره جديد زنستان رو هم حتماً ببينيد چون كلي به كميسيون حال دادن و معرفي اش كردن&lt;br /&gt; :  &lt;a onclick="return top.js.OpenExtLink(window,event,this)" href="http://herlandmag.net/issue17/06,12,14,10,36,15/" target="_blank"&gt;http://herlandmag.net/issue17/06,12,14,10,36,15/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; سايت كميسيون ثبت شده سايت تو محيط اسپيپه مثل سايت كمپين . هر نظري درباره سايت داريد بديد چون الان در حال راه اندازيه .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116663922540832466?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116663922540832466/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116663922540832466' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116663922540832466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116663922540832466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/12/blog-post_20.html' title='انگيزه هاي فعاليت فمنيستي'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116558608852369716</id><published>2006-12-08T05:25:00.000-08:00</published><updated>2006-12-09T12:24:14.443-08:00</updated><title type='text'>گزارش كمپين</title><content type='html'>اين هم گزارش عملكرد سه ماهه كمپين مون&lt;br /&gt;:&lt;a href="http://we-change.org/spip.php?article194"&gt;http://we-change.org/spip.php?article194&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان عزيز براي شماره جديد زنستان درباره دختران دانشجو تا 24 آذر مطلب بديد لطفاً .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه قدر تنبلم هنوز هيچي درباره 16 آذر تو وبلاگم نذاشتم وبلاگ بچه ها رو نگاه مي كنم خوشبختانه همه به همديگه لينك دادند منم خودم رو راحت مي كنم وبلاگ نسيرين و نسيم و خبرنامه بچه هاي امير كبير و بيانيه كميسيون زنان در سايت زنان ايران رو بخونيد . اگه تا حالا نخونديد !&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.nimanasrin.blogfa.com/post-152.aspx"&gt;http://www.nimanasrin.blogfa.com/post-152.aspx&lt;/a&gt; نسرين&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116558608852369716?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116558608852369716/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116558608852369716' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116558608852369716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116558608852369716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/12/blog-post_116558608852369716.html' title='گزارش كمپين'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116557372003217255</id><published>2006-12-08T02:25:00.000-08:00</published><updated>2006-12-08T02:28:40.053-08:00</updated><title type='text'>توافقي نا نوشته</title><content type='html'>فاطمه صادقي در مقاله اي كه در مجله آفتاب به چاپ رسيده است در پاسخ به نظرياتي كه منكر وجود جنبش زنان در ايران مي شوند ، معتقد است كه جنبش زنان ايران يك جنبش جديد است يعني چون تك تك زنان جامعه به طور همزمان خواسته فردي شان را پي گيري مي كنند مثلاً تعداد زيادي از زنان براي بهبود زندگي شخصي خودشان درخواست طلاق مي كنند ،‌عمل فردي آنها به صورت يك جنبش اجتماعي درآمده است. كمپين مجرايي است براي بيان اين خواسته فردي زنان . وقتي كمپين را براي زنان در مكان هاي عمومي مثل مترو و دانشگاه توضيح مي دهم اغلب زنان به محض شنيدن موضوع مورد اعتراض ما لبخند مي زنند . ابتدا فكر مي كردم كه كار ما به نظرشان مسخره و بي نتيجه است . به همين دليل با حالتي حق به جانب ازبعضي از آنها سئوال كردم كه چرا معمولاً خانم ها لبخند مي زنند .خوشبختانه من اشتباه مي كردم .  لبخند آنها نشانه رضايت و حمايت بود. خانم جواني در پاسخ به اين سئوال گفت :«خانم ها لبخند مي زنند چون شما مشكلات شخصي آنها را مطرح مي كنيد.» خانم مسني به دوستش گفت : « شوهر فاطي خانم هم طلاقش داد و بچه اش رو ازش گرفت » خانم ميانسالي شروع به درد دل در خصوص مشكلات دخترش با دامادش  كرد و دختر دانشجويي هم  گفت كه همين چند روز پيش با دوستانش سر همين مسئله بحث كرده است . اما خانم هايي كه قبلاً كمپين راجاي ديگري امضا كرده اند بيش از همه خوشحال مي شوند . آنها با افتخار اين موضوع را مطرح مي كنند و طرح كمپين و نابرابري هاي قانوني را براي دوستانشان يا حتي كساني كه نمي شناسندشان توضيح مي دهند . گاهي فكر مي كنم نوعي توافق برنامه ريزي نشده بين مان وجود دارد . اين دردها و تجربه هاي مشترك ماست كه ما را اين چنين به هم پيوند مي زند و كمپين مثل گروههاي ارتقاي آگاهي به ما يادآوري مي كند كه «شخصي سياسي است» مشكلات ما ناشي از ساختارهاي مردسالار حاكم بر جامعه است و حل آنها نيز در گرو تغيير اين ساختارهاست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116557372003217255?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116557372003217255/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116557372003217255' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116557372003217255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116557372003217255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/12/blog-post_08.html' title='توافقي نا نوشته'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116530511603376795</id><published>2006-12-04T23:34:00.000-08:00</published><updated>2006-12-05T02:46:13.540-08:00</updated><title type='text'>جمع كردن امضا به زبان انگليسي</title><content type='html'>تصميم گرفتم درموسسه زبانمان امضا جمع كنم . بايد از كلاس خودمان شروع مي كردم . ما هر جلسه يك خبر براي كلاس توضيح ميداديم . مشكل من در ترم هاي گذشته اين بود كه خبرهاي بچه ها براي من جالب نبود و خبرهاي من براي بچه ها و معلم كلاس . اما از معلم اين ترم خوشم آمده بود . نه تنها مثل معلم هاي قبلي مدام از عشق و دوست پسر صحبت نمي كرد بلكه با تنها پسر كلاس به دليل مرد بودن شوخي مي كرد و عكس هاي دختر و پسرهاي كتاب را مسخره مي كرد . روز 25 نوامبر درباره علت نام گذاري اين روز به عنوان روز مبارزه با خشونت عليه زنان صحبت كردم براي معلم مان جالب بود اما بچه ها چندان استقبال نكردند . توضيحات كمپين و جواب سئوالات احتمالي بچه ها را به انگليسي تمرين كردم و جلسه بعد كمپين را توضيح دادم . يكي از بچه ها و معلم شروع به آيه ياس خواني كردند : ايران با كشورهاي ديگر فرق مي كند و ... درباره تجربه هاي تاريخي ايران و كشورهاي اسلامي ديگر صحبت كردم و بعد از كلاس دفترچه هاي آموزشي را پخش كردم . چندتا از بچه ها دفترچه را گرفتند اما معلم مان گفت كه نمي خواهد چيزي براي خنده داشته باشد باورم نمي شد گفتم تكرار كن . بله درست شنيده بودم گفتم “خنده دار نيست مي تونه تو زندگي خودتون هم تاثير بذاره “ گفت شايد و از كلاس خارج شد . خيلي عصبي بودم انتظار اين برخورد را نداشتم شايد اگر كسي در مترو يا دانشگاه اين جملات را مي گفت مي توانستم به آن اهميتي ندهم اما من از او توقع حمايت داشتم در حاليكه حتي حاضر نشده بود دفترچه را از دستم بگيرد از اين عصباني بودم كه مجبورم تا آخر ترم سر كلاس اين آدم بنشينم . به سرعت از آموزشگاه خارج شدم اشكم درآمد ه بود به يكي از بچه هاي كمپين زنگ زدم به كسي احتياج داشتم كه حسم را درك كند واقعاَ كمك كرد گفت كه عصبانيتم طبيعي است ولي نبايد به اين مسئله اهميت بدهم ما در آينده با مشكلات بدتري مثل دستگيري اعضا مواجه خواهيم شد . ولي به نظر من اين برخورد از فحاشي بسيجي ها و دستگيري بدتر بود چون برخورد آنها قابل فهم و مطابق انتظار ماست . اما وقتي كسي كه مي شناسيش واز او انتظار حمايت داري چنين برخوردي مي كند شوكه مي شوي دوستم تاييدم كرد و گفت كه او از موقعيت و تسلطش به زبان انگليسي سوء استفاده كرده و من بايد با او فارسي صحبت مي كردم . حالم خيلي بهتر بود فكر كردم بايد شبكه ارتباطي اعضاي كمپين را تقويت كنيم تا بتوانيم در چنين مواقعي از هم حمايت كنيم .جلسه بعد بايد با كساني كه دفترچه را گرفتند و بقيه دانشجويان و معلمان موسسه صحبت كنم شايد بخواهند امضا كنند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116530511603376795?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116530511603376795/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116530511603376795' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116530511603376795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116530511603376795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='جمع كردن امضا به زبان انگليسي'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116489107281346647</id><published>2006-11-30T04:50:00.000-08:00</published><updated>2006-11-30T04:51:12.823-08:00</updated><title type='text'>وسوسه جمع كردن امضا</title><content type='html'>دوشنبه گفتم من دير برمي گردم . بابا گفت مگه كلاست ساعت چند تموم مي شه ؟ گفتم مي خوام برم سخنراني . داشتم پشت در آپارتمان بند كفشم رو مي بستم كه بابا در را باز كرد و گفت : چيه بازم دانشگاه شلوغ شده ؟ و با لحني ملتمسانه ادامه داد : بابا جون تو رو خدا مواظب خودت باش . خب بابا ست ديگه با دلهره هاي مادرانه برخاسته از تجربه هايي مادرانه. سوار مترو مي شم و امضا جمع مي كنم . با زناني كه مي گويند تا امروز كه با قوانين مشكلي نداشته اند ، درباره مشكلاتي كه ممكن است براي خود آنها يا خانوده شان پيش آيد صحبت مي كنم .با كساني كه قوانين را اسلامي مي دانند ،درباره تغيير احكام اسلامي با توجه به شرايط زمان ، فتواي بعضي علما،‌تجربه تاريخي جنبش زنان در ايران و كشورهاي اسلامي و دستاوردهاشون صحبت مي كنم. با افرادي كه آيه ياس مي خوانند از اميد حرف مي زنم وبه افرادي كه مي ترسند اطمينان مي دهم كه سراغ ما مي آيند نه آنها،‌ به افرادي كه ايراد حقوقي مي گيرند توضيح مي دهم كه بيانيه ما از لحاظ حقوقي دقيق است ،‌ با زناني كه معتقدند زنان همين الان هم سرمرد ها سوارند بحث هاي آماري مي كنم،‌ حتي مجبور مي شوم براي خانمي توضيح دهم كه وضع ما از زنان اروپايي بدتر است و البته قانع هم نمي شود! براي افرادي كه حوصله ندارند ،عينك همراهشون نيست و اونهايي كه سواد ندارند هم طرح را توضيح مي دهم و هم خودم اسم و مشخصاتشان رو مي نويسم ولي براي خانم هاي بي سوادي « با امضاي ضربدري » مجبور نيستم درباره اسلام و تاريخ و اميد و امنيت و.. صحبت كنم به محض اينكه مي شنوند كه ما مخالف اين هستيم كه شوهرشان&lt;br /&gt; بتواند چند تا زن داشته باشد و هر وقت كه خواست طلاقشان بدهد ابراز تمايل مي كنند كه اسم شان را بنويسم.حتي صبر نمي كنند كه توضيحاتم تمام شود . آنها نمي خواهند كه اسم تك تك سازمان هاي غيردولتي ما و افرادي را كه به قول بعضي از خانم ها «رئيس» ماهستند را بدانند .  البته آدرس سايت ما را هم نمي خواهند تا درباره طرح بيشتر بدانند ،‌ آدرس سازمان هاي غير دولتي را نمي خواهند تا عضو شوند وشماره تلفن شان را هم نمي دهند تا در كارگاه شركت كنند و امضا جمع كنند . با ما همكاري نمي كنند اما حداقل مي شنوند بهانه گيري نمي كنند و هر دست ياري را كه به سويشان دراز مي شود مي فشارند چون همان زناني هستند كه حرف هاي ما را با گوشت و پوستشان لمس مي كنند. بعد از سخنراني نيره توكلي و ناهيد مطيع درباره جنبش زنان ،‌ با بچه درباره كمپين ، جنبش دانشجويي ، اتفاقات تلخ بسيار و شادي هاي كوچك حرف مي زنيم بعد دوباره در مترو امضا جمع مي كنم و همان حرف هاي قبلي . ذهنم بين كميت و كيفيت امضا ها تاب مي خورد،‌دلم مي خواهد ساعت ها به درد دل تك تك كساني كه كمك مي خواهند گوش كنم يا حداقل به كسي يا جايي معرفي شان كنم و به اين فكر مي كنم كه اينقدر پول نداريم كه بخواهيم به هر كس يك دفترچه آموزشي بدهيم ، كه دفترچه بيانيه نيست كه هر كس بتواند با پول مختصري كه از جيب خودش مي گذارد، چاپش كند ، كه واقعاً با همين تعداد نيرو چند سال طول مي كشد كه يك ميليون امضا جمع كنيم و سعي مي كنم امضا كننده ها را ترغيب كنم كه امضا جمع كنند و توضيح مي دهم كه مي توانند از زمان هاي مرده شان براي اين كار استفاده كنند . تا صبح مرتب از خواب بيدار مي شوم و در خواب و بيداري به چيزهايي فكر مي كنم كه بچه ها تعريف كرده بودند. قلبم درد مي كند و اين قرص ها هم اثر نمي كنند.&lt;br /&gt;ديروز كه كلاس زبان نرفتم امروز بايد حسابي درس بخوانم و براي كلاس چهارشنبه آماده شوم با اين فكر سوار مترو مي شوم و امضا جمع مي كنم وقتي در كتابخانه دانشگاه شروع به خواندن مي كنم نمي توانم در برابر وسوسه امضا جمع كردن مقاومت كنم تا غروب درسلف و بوفه وحياط به همين منوال مي گذرد و بازهم صحبت هاي هميشگي با بچه ها و قرارهايي كه بد قول ها نمي آيند و كارهايي كه مجبور مي شويم دو- سه نفري بين خودمان تقسيم كنيم و باز هم مترو و امضا و حرف هاي تكراري . اينقدر خسته ام كه تصميم مي گيرم فردا را به خودم مرخصي استعلاجي –استحقاقي بدهم تا هم كمي بخوابم و هم درس بخوانم .اما خواهرم از شهرستان زنگ زد فردا بايد برايش ويزا بگيرم .&lt;br /&gt;صبح روي صندلي مترو چرت مي زنم . سفارتخانه تا بعدازظهر معطل مان مي كند . از دوستان خواهرم امضا مي گيرم . دلم مي خواهد از مردمي كه براي ويزا جمع شده اند و حتي كارمندهاي ايراني سفارت امضا بگيرم ولي سفارت آلمان روبروي بانك مركزي است و مدام نيروهاي انتظامي باطوم بدست از پياده رو رد مي شوند. ياد قرار كفالت بچه هاي مركز مي افتم كه هفته قبل تشديد شد و شماره تلفن پيگيري كه در كارگاه براي مواقع ضروري به ما داده بودند . وقتي ميني بوس نيروي انتظامي رو مي بينم كه در حال بردن چند تا مرد دستگير شده است احساس مي كنم كه نبايد به خاطر چندتا امضا جاي به اين حساسي اين ريسك را بكنم و كمپين را به دردسر بيندازم . با دوستان خواهرم سوار مترو مي شويم و باز هم امضا جمع مي كنم . نمي توانم در برابر وسوسه جمع كردن امضا مقاومت كنم .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116489107281346647?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116489107281346647/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116489107281346647' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116489107281346647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116489107281346647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_116489107281346647.html' title='وسوسه جمع كردن امضا'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116489079502524790</id><published>2006-11-30T04:42:00.000-08:00</published><updated>2006-11-30T04:46:35.033-08:00</updated><title type='text'>حكم ديوان</title><content type='html'>قاضي شعبه يك ديوان عدالت اداري واقعاً لطف كرد و 25 روز بعد از انشاي راي تازه ديروز به اصرار وكيلم گفت كه راي چي بوده . با تقاضاي دستور موقت توقف اجراي حكم مخالفت كرده خب اين رو از اول مي گفتي هر چند پيش بيني اش خيلي راحت بود . نكته جالب اينكه بعد از اين همه وقت هنوز هم راي به ما ابلاغ نشده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116489079502524790?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116489079502524790/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116489079502524790' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116489079502524790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116489079502524790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_30.html' title='حكم ديوان'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116457472724261062</id><published>2006-11-26T12:50:00.000-08:00</published><updated>2006-11-26T12:58:47.246-08:00</updated><title type='text'>جنبش زنان</title><content type='html'>گروه مطالعات زنان انجمن جامعه‏شناسي ايران برگزار مي‏كند:&lt;br /&gt;جنبش اجتماعي: مفاهيم و نظريه‏ها&lt;br /&gt;سخنران : خانم دكتر ناهيد مطيع&lt;br /&gt;زمان: دوشنبه 6/9/1385 ساعت : 4:30&lt;br /&gt;مكان: بزرگراه جلال آل احمد، پل گيشا، دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران، سالن كنفرانس انجمن جامعه‏شناسي ايران&lt;br /&gt;+سخنراني نيره توكلي : جنبش زنان&lt;br /&gt;قابل توجه دوستان عزيزي كه ميگن جنبش زنان نداريم و دوستان عزيزتري كه ميگن اصلاً جنبش هاي جديد جنبش نيستند شركت كنيد لطفاً&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116457472724261062?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116457472724261062/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116457472724261062' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116457472724261062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116457472724261062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_116457472724261062.html' title='جنبش زنان'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116457272993156762</id><published>2006-11-26T12:18:00.000-08:00</published><updated>2006-11-26T12:25:29.940-08:00</updated><title type='text'>ارتجاع</title><content type='html'>سوار مترو داخل شهري شدم خيلي خسته و گرسنه بودم .تا آخر خط فقط چهار تا ايستگاه مونده بود. ولي نمي تونستم در برابر وسوسه امضا جمع كردن مقاومت كنم .چند تا برگه بيانيه در آوردم و به هر كس كه مي خواست دادم . ظرف چند ثانيه همه واگن فقط بحث كمپين بود. در حاليكه كه بادوم زميني مي خوردم، كلي فك زدم و كلي امضا جمع كردم .حتي وقتي تو ايستگاه صادقيه پياده شديم هنوز بعضي از خانم ها داشتن امضا مي كردن . رفتم سمت متروي كرج . توي راه يه خانم ميانسالي كه به خودش رسيده بود، داشت  به يه دختر جوون كه نمي دونم خواهرش بود يا خواهرزادش مي گفت كه تبعيضي وجود نداره . اونها از معدود كسايي بودن كه تو متروي داخل شهري حتي نخواسته بودن بيانيه رو ببينن . در حاليكه كنارشون قدم مي زدم گفتم چه طور هيچ تبعيضي وجود نداره ؟ اينكه وقتي زن و مرد از هم جدا مي شن بچه مال پدره يا اينكه مرد مي تونه چند تا زن بگيره تبعيض نيست ؟ خانم ميانسال گفت اين به خاطر اينه كه زن درآمد نداره تازه هميشه هم بچه رو به مرد نمي دن مثلاً شوهر من از زن قبلي اش جدا شده ولي بچه پيش زنشه . گفتم خوب هر كي كه بچه رو بزرگ كنه بازهم پدر و مادر هر دوشون بايد خرج بچه رو بدن . شوهر شما هم شايد خودش بچه رو به خانمش داده . گفت نه دادگاه اين كارو كرده . گفتم شايد بچه اش زير هفت سال باشه. بچه فقط تا هفت سالگي مال مادره . هيچي نگفت . مترو داشت با اون صداي وحشتناكش مي يومد . خانم ميانسال بحث رو با چند زني ادامه داد. شوهرم مي گه مرد مي تونه چند تا زن بگيره چون مرد هر بار چند هزارتا اسپرم داره ولي زن فقط ماهي يه تخمك داره . گفتم تحقيقات نشون ميده كه مرد فقط 18بار در روز مي تونه ارضا بشه ولي زن 80 بار . خنده سرخوشانه اي كرد و گفت چه باحال! 18بار كجا ، 80 بار كجا. فكرش بكن 80 بار . گفتم اين رو به شوهرتون بگين . گفت آره حتماً مي گم. اصلاً دلم مي خواد همين حالا بهش زنگ بزنم بگم .احساس كردم كه حالا خودش رو باور داره و بدنش رو دوست داره . سوار مترو شديم اونها زودتر روي صندلي نشسته بودن به من گفتن بيا اينجا پيش ما بشين. حالا كه اين طوره اصلاً بده  ما هم امضا كنيم. دوتا بيانيه بهشون دادم كيف و پالتوم رو گذاشتم و گفتم من بايد امضا جمع كنم بخونين الان برمي گردم با هم صحبت مي كنيم . از بيشتر كسايي كه طبقه پايين مترو نشسته بودن امضا گرفتم .خانم مسني كه مخالف قوانين بود در حال بافتني بافتن آيه ياس مي خوند و مي گفت اينا قوانين اسلامه اين كارا فايده نداره . من همه عمرم رو از اين دادگاه به اون دادگاه رفتم و... بنا به توصيه مربي كارگاه بهش گفتم  كه صد سال پيش مدرسه رفتن زنان هم خلاف شرع دونسته مي شد و علما عليهش فتوا ميدادن . وقتي اين رو تو كارگاه شنيدم به نظرم اشاره خيلي هوشمندانه اي اومده بود و از اينكه به فكر خودم نرسيده بود تعجب كرده بودم . ولي نتيجه وحشتناك بود خانم چادري جووني كه پشت سر زن مسن نشسته بود صدام كرد و هر چي از دهنش در مي يومد گفت . زدم تو تيريپ روشنفكري ديني و سعي كردم با هاش منطقي بحث كنم ولي فايده نداشت . خوشبختانه مجبور بود ايستگاه ورداورد پياده بشه . تا پاش رو از مترو بيرون گذاشت همه شروع كردن به نقد رفتارش . با خانم هاي مذهبي زياد بحث كرده بودم ولي اين طوريش رو ديگه نديده بودم . بايد اعتراف كنم كه واقعاً ترسيده بودم . برگشتم اون سر مترو امضاها رو جمع كردم ، كيف و پالتوم رو برداشتم ،خانم ميانسال و همراه جوونش بهم خسته نباشيد گفتن . يكمي راجع به كمپين باهاشون صحبت كردم ،دم درچند تا امضاي ديگه گرفتم و پياده شدم تا به كلاس زبانم برسم . بعد از مدت ها تو خيابون هاي كرج قدم زدم.رو ديوار دانشكده كشاورزي نوشته بودن خوكچه هاي آمريكايي و نمي دونم توله سگ هاي انگليسي يا يه چيزي شبيه اون بايد از عراق خارج بشن. نماز جمعه كرج كه تو دانشگاه نيست يعني كي اينا رو نوشته بسيج دانشگاه ؟ هوا خيلي خوب بود و من قدم مي زدم . انگار تمام وحشتي كه از ارتجاع داشتم به يكباره اومده سراغم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116457272993156762?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116457272993156762/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116457272993156762' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116457272993156762'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116457272993156762'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_26.html' title='ارتجاع'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116402027423572040</id><published>2006-11-20T02:56:00.000-08:00</published><updated>2006-11-20T02:57:54.236-08:00</updated><title type='text'>مهریه</title><content type='html'>آخ که چقدر شهلا اعزازی رو دوست دارم فمنیست ترین استاد دانشگاه ایرانه حداقل بین اساتید سرشناس .سر کلاس جامعه شناسی خانواده به بچه های علامه گفته بود که تو نظر سنجی ها مردها و زنهای ایرانی تو همه چیز از سن ازدواج گرفته تا ازدواج براساس عشق مدرن اند اما همه شون وقتی به مهریه می رسن می گن باید مهریه بالا باشه و ازشون خواسته بود دلیلی بهتر از دلیل راننده تاکسی ها پیدا کنن وقتی دوستم این مسئله رو برام تعریف کرد شروع کردم به صحبت های راننده تاکسیی درباه استفاده از مهریه به عنوان عامل دفاعی زنانی که پناهگاه حقوقی ندارن اما بعد یه چیز بهتر به ذهنم رسید بر مهریه پا فشاری می شه چون زنا و مردای ایرانی زن رو فقط در نقش ابژه جنسی می شناسن و فکر می کنن این فقط مرده که از رابطه جنسی لذت می بره دختر ایرانی با تنفر از سکس بزرگ می شه و بعد هم مرد ایرانی که فقط به دنبال ارضای خودشه -چون اصلاً قابلیت و چگونگی ارضای زن براش تعریف نشدس- ارضاش نمی کنه  . نتیجه این می شه که مرد باید در ازای استفاده از زن به عنوان یه کالای جنسی قیمتش رو بپردازه .چون زن در این رابطه فروشنده است و مرد خریدار -عین جمله مطهری درباره نظر اسلام ( جلد 19 مجموعه آثار ص 27)- بنابراین طبیعیه که جامعه از دوست پسرها و شوهرها انتظار پول خرج کردن داره&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116402027423572040?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116402027423572040/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116402027423572040' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116402027423572040'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116402027423572040'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_116402027423572040.html' title='مهریه'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116402016946610723</id><published>2006-11-20T02:53:00.000-08:00</published><updated>2006-11-20T02:56:09.466-08:00</updated><title type='text'>کمپین</title><content type='html'>پنج شنبه بالاخره رفتم کارگاه آموزشی کمپین یک میلیون امضا . خیلی خوب بود چون تونستم تمام اشکالای حقوقی رو که موقع خوندن برای فوق مطالعات زنان بهشون برخورده بودم بپرسم . اولین تلاشم برای امضا جمع کردن موفق نبود تو مترو سه تا دانشجو بغل دستم نشستند حتی یه لحظه هم ساکت نمی شدن تا وارد بحثشون بشم بالاخره چون مارک لیپ استیک یکی شون پاک شده بود درباره اسم مارک به فکر فرو رفتند و من که یکی عین همون رو تو کیفم داشتم تونستم وارد بحثشون بشم مرسی سرمایه داری که باعث پیوند آدم ها می شه ! ولی اونا خیلی وقت نداشتن تا درباه کمپین بشنون چون باید درباره برنامه ریزی هاشون برای کادو ، لباس و آرایشگاه و... عروسی دوستاشون صحبت می کردن یه چزیایی گفتم و بعد دفترچه آموزشی و شماره تلفنم  رو بهشون دادم تا اگه دوست داشتن امضا کنن تلفنی مشخصاتشون رو بگن می دونستم که زنگ نمی زنند اما امیدوار بودم که دفترچه رو بخونن . ولی دیروز فوق العاده بود رفتم کتابخونه سر کوچه مون زیاد اونجا نمی رم و کسی رو هم نمی شناختم  وقت ناهار بود شروع کردم با چند تا از بچه صحبت کردن دفترچه ها و بیانیه ها رو پخش کردم بچه ها دورم جمع شدن دوستاشون رو خبر کردن هیچ کس تبعیض جنسی رو انکار نمی کرد فقط بعضی ها امیدی به نتیجه بخش بودن کار نداشتن که اونا هم وقتی بیشتر با کمپین آشنا می شدن نظرشون عوض می شد .ظرف دو ساعت پنجاه تا امضا جمع کردم . بعضی ها دوست داشتن امضا جمع کنن اما وقتی می گفتم باید تو کارگاه شرکت کنن می گفتن وقت ندارن یکی از بچه ها که داشت برای ناهار می رفت خونه خواست که فرم و دفترچه رو برای مامان و خواهرش ببره بهش دادم و در باره طرح بیشتر صحبت کردم قول داد که دفترچه رو براشون بخونه دو ساعت بعد با امضای مامان و خواهر و همسایه هاشون برگشت می گفت خواهرش گفته ما که تا حالاش هم با این قوانین زندگی کردیم بعد از این هم می کنیم بهش گفته اگه فردا شوهرت طلاقت بده و دخترت رو ازت بگیره می گی کاش بیانیه رو امضا کرده بودم به شعور دخترهای جوون ایمان آوردم بعد اولین برف کرج شروع به باریدن کرد دخترها ذوق کرده بودن می رفتن زیر برف و آرزو می کردن با دوست پسرهاشون ازدواج کنن یکی می گفت شوهر به چه درد می خوره و آرزو می کرد که دانشگاه قبول شه آخه بیشتر این بچه ها پشت کنکوری ان . احساس می کردم که چقدر همشون رو دوست دارم حالا دیگه تجربه مشرک زنانه مون مارو به هم پیوند داده بود و دیگه به خاطر سرو صداشون قرقر نمی کردم آرزو می کردم که همشون به آرزوهاشون برسن و زنان ایرانی در شرایط انسانی تری زندگی کنن .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116402016946610723?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116402016946610723/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116402016946610723' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116402016946610723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116402016946610723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_116402016946610723.html' title='کمپین'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116401997470568765</id><published>2006-11-20T02:49:00.000-08:00</published><updated>2006-11-20T03:00:19.110-08:00</updated><title type='text'>جهنم ایرانی</title><content type='html'>یک هفته تمومه که می خوام بنویسم اما فرصت نمی کنم حتی دوبار شروع کردم ولی فرصت نکردم مطلبم رو تموم کنم این دانشگاه تهران هم قضیه جهنم ایرانی هاست ( قیر و قیف و ...) تو کتابخونه مرکزی برای هر چیزی محدودیت وجود داره : تعداد کتابهایی که می تونی در خواست بدی ، تعداد صفحاتی که می تونی فتوکپی کنی و ... و وقتی اعتراض می کنی می گن نیرو کم داریم خب معلومه وقتی حیفشون میاد پول خرج سیستم اتفاء حریق کتابخونه های دانشکده ها کنند خب باید برای نیرو استخدام کردن هم حیفشون بیاد . اون وقت می گن چرا بیکاری بالاست کار هست اما می خوان با حداقل نیروی ممکن کارها رو انجام بدن و اصلاً به نیازهای مراجعین و استناداردهای جهانی توجه نمی کنند . تازه هین نیروها هم همیشه یا مرخصی اند یا دارن می خورن یا کار داشتن قراره الآن برگردند تازه اگه اعتراض کنی همکاراشون هواشون رو دارن مسئول قسمت کپی می گه: خب حقوق ها پایین است و به خوندن کتابهاش ادامه می ده انگار نه انگار که ساعت اداری یه و تازه برای همکارش که از یه قسمت دیگه اومده کپی بگیره توضیح می ده که می خواسته به جای ساعت چهار ساعت دو بره تا به مهمونی دوستش برسه اما رئیسش بهش اجازه داده که سه بره و به مراجعین می گه که امروز این قسمت ساعت سه تعطیل می شه ! این جوری یه که تحقیق شما به جای چند روز چند هفته طول می کشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116401997470568765?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116401997470568765/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116401997470568765' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116401997470568765'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116401997470568765'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_20.html' title='جهنم ایرانی'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116342197377628113</id><published>2006-11-13T04:42:00.000-08:00</published><updated>2006-11-13T04:46:13.786-08:00</updated><title type='text'>جذابیت از نوع ایرانی</title><content type='html'>دیروز ، خیلی روز هیجان انگیزی بود. ما دخترهای دانشگاه تهران با بهاره هدایت به عنوان دبیر کمیسیون زنان تحکیم صحبت کردیم طبق معمول همه بچه ها نیومده بودند اما بحث خوبی بود . قرار جلسه های ثابت هفتگی گذاشتیم . سه شنبه ها ساعت 5 انجمن علوم اجتماعی . اگه بچه ها کارو جدی بگیرن تا چند ماه دیگه می تونیم تو همه شهرها حسابی فعال بشیم . تحکیم با وجود این همه عیب و ایراد فقط یه حسن داره اون هم شبکه سازمان یافته سراسری تو کل کشوره . یه فرصت خوب برای دخترهای تو سری خور دانشجو که به خودشون کمک کنند.&lt;br /&gt;اما جالب تر از اون برنامه بچه های سنتی انجمن برای 18 آبان روز،آزادی بیان بود که مدرن ها سعی کردند تو این جلسه نسبت به تعلیق انجمن های بعضی دانشکده ها ، به رسمیت شناخته نشدن انتخاباتشون ،ندادن مجوز به برنامه هاشون ، کودتا در انجمن ها ، فشارهایی که انجمن دانشگاه تهران که خودش دوره قانونی فعالیتش تموم شده از طریق همکاری با نهاد رهبری ، بسیج و کمیته انظباطی و مصاحبه با روزنامه های دست راستی علیه مدرنها در شرایطی که شدیداً تحت فشارند، به مدرن ها وارد کرده و دو رویی ها وخیلی چیزهای دیگه اعتراض شون رو اعلام کنند و همه چیز رو برای دانشجوها روشن کنند. مدرن ها پارسال می خواستند برای این روز برنامه اجرا کنند اما بهشون مجوز ندادند. 22 آذر هم برنامه روز دانشجو با تاخیر توسط انجمن سنتی برگزار شد که با همین اعتراضات انجمن مدرن روبرو شد. ولی امسال بچه ها برخلاف پارسال نتونستند تریبون بگیرند . چند وقت پیش توی یه برنامه ای سنتی ها گفته بودند شما فقط شلوغ نکنید و مثل آدم خودشون به بچه ها تریبون داده بودند . ولی دیروز کوتاه نیومدند . مشارکتی ها –آرمین و کولایی- با وجود همه اعتراضات بچه ها سخنرانی شون رو کردند اما آقاجری با وجود اینکه اومده بود سخنرانی نکرد و کدیور هم اصلاً نیومد. دستشون درد نکنه . &lt;br /&gt;از وسط برنامه هر جوری بود خودم رو از لای جمعیت کشیدم بیرون و خودم رو به جلسه ای رسوندم که تشکیل نشد .تقصیر خودمه تا من باشم قول و قرار بچه ها رو اینقدر جدی نگیرم . حیف مراسم به اون جالبی که از دستش دادم . ولی اون جا هم چیزای جالبی بود یه خبرنگار خارجی که با بچه ها صحبت می کرد این خبرنگارا مثل آلیس در سرزمین عجایب مرتباً شگفت زده میشن . مثلاً نمی تونست باور کنه که رئیس یکی از دانشکده ها دانشجوها رو زده و مرتب می پرسید چرا؟ فقط برای اینکه اعتراض کرده بودند؟ بچه ها می گفتند مغزش هنگ کرده .براش توضیح می دادیم که اینجا ایرانه و مثلاً ما مثل دانشجوهای فرانسوی خارج دانشگاه پاتوق ثابت دانشجوهای روشنفکر نداریم و تو کافه هامون نهایتاً بچه هنری ها افه میان. و اینکه وقتی اینجا بیشتر بمونه عادت می کنه.&lt;br /&gt;شب تو مترو خوابم برد. با صدای بلندگوی مترو که ایستگاه گلشهرو اعلام می کرد از خواب پریدم و قبل از اینکه درها بسته بشه از متروکه حالا خالی شده بود بیرون پریدم. وقتی سوار تاکسی بودم تمام مدت فکر می کرم که چقدر متنفرم از اینکه روزی فقط سه ساعت و نیم – چهار ساعت برای رفت و برگشت از خونه به دانشگاه وقت بذارم . تازه فهمیدم که چرا اون دوستم که همیشه از کرج می یومد و می رفت حالش از مترو بهم می خورد. دلم برای خوابگاه با تمام خاطرات بد و خوبش تنگ شده. &lt;br /&gt;شنبه هفته پیش قاضی دیوان عدالت حکمش رو صادر کرده اما هنوز از قسمت تایپ برنگشته که امضاش کنه بر خلاف اون چیزی که معموله به وکیلم هم نمی گن که حکم چیه . می گم مگه میشه ؟  وکیلم می گه گفتم که شعبه 1 خاصه !  خب اینم از شانس ما .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116342197377628113?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116342197377628113/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116342197377628113' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116342197377628113'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116342197377628113'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_13.html' title='جذابیت از نوع ایرانی'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116319725493808193</id><published>2006-11-10T14:16:00.000-08:00</published><updated>2006-11-10T14:20:54.940-08:00</updated><title type='text'>غیرت</title><content type='html'>تابستون با خواهرم رفته بدیم انزلی . لب ساحل قو نشسته بودیم پرده قسمت خانم ها رو جمع کرده بودن فقط مردا تو آب بودن و چندتا دختر بچه و پسر بچه . زوج های جون رو ماسه ها یا تو چادرهاشون نشسته بودن زن ها با مانتو شلوار و مردا با تی شرت و شلوار ورزشی . مردها لخت می شدند و با شرت – نه با مایو- می رفتند تو آب و با هیکل های پشمالو اون وسط رژه می رفتند وحسابی سر حال می اومدند . زن ها شون اول یکمی وا می ستادند و نگاه می کردند بعد بی حوصله سر جای اول شون می شستند . آنچیزی که برای ما جالب بود این بود که زنها بدشون نمی اومد که شوهرشون جلوی زنهای دیگه لخت بشه ؟ اگه خودشون این کار رو بکنن حتماً شوهراشون می کشنشون و البته جمهوری اسلامی هم همین طور. البته اسم احساس زنها حسادت و اسم حس مردها غیرته ! یکی از بچه ها که از خانواده خیلی لارجی بود تعریف می کرد زمان شاه دایی اش خیلی غیرتی بوده و اجازه نمی داده زنش جلوی مردها با مایو لب ساحل راه بره یه ملافه دورش می پیچیده تا وسط دریا با هم می رفتند و بعد بهش می گفته حا لا هر چقدر دوست داری شنا کن.&lt;br /&gt; فلسفه حجاب همینه دیگر بودگی زن . مرد ها زن رو یک شئ جنسی می بینند که می شه تملکش کرد این زن انسان نیست که بتونه عاشق بشه یا حتی لذت جنسی ببره . بنابراین زن باید خودش رو جلوی نا محرمان ( نا مالکان ) بپوشونه . اون طور که سیمون دو بوار می گه ابژه نگاه فاعل مردانه . جنس دوم . مطهری می گه : چرا زنا حرام است ؟ چون هر زنی باید متعلق به یک مردی باشد ! چیزایی که تو کتابش حقوق زن در اسلام می گه مبتنی بر همین دیدگاهه. تحقیق درس تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام ام که با دکتر شریعتی داشتم همین بود.می خوام یه مقاله در این مورد بنویسم اما کیه که چاپ کنه . مهم نیست فوقش می ذارمش همین جا دلم خوش باشه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116319725493808193?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116319725493808193/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116319725493808193' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116319725493808193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116319725493808193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_116319725493808193.html' title='غیرت'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116316662176169143</id><published>2006-11-10T05:43:00.001-08:00</published><updated>2006-11-13T02:10:32.716-08:00</updated><title type='text'>برای تلویزیون اسفند دود کنیم</title><content type='html'>امروز یه اتفاق باور نکردنی افتاد نمی دونم چند نفرتون«همکار»فیلم سینمایی ساعت 1:30شبکه پنج رو دیدید . فیلم درباره یه تاجر زن باهوش بود که همکار مردش ایده هاش رو می دزده اون رو دور می زنه معاون شرکت می شه و همه چیز رو به اسم خودش تموم می کنه و بعد هم اصلاً به روی خودش نمی یاره . اما زن که تحمل این همه تحقیر رو نداره از شرکت جدا می شه و سعی می کنه شرکت خودش رو بسازه می ره سراغ بانک رفاه زنان و در خواست وام می کنه اونا بهش می گن که مشتریانشون بر اساس معیار های مردانه سرمایه گذاری می کنند و اون مجبور می شه آپارتمانی رو که تنها یادگار پدرشه وثیقه بذاره اما در جو مردانه حاکم بر دنیای تجارت پذیرفته نمی شه دستیار همکار سابقش – سالی -بهش کمک می کنه که یه قرار داد ببنده ولی زن مجبور می شه یه شریک دروغی مرد برای خودش بسازه و بعد از اونه که ناگهان همه می پذیرندش و پیشرفت فوق العاده ای می کنه سالی ازاون در خواست کار می کنه و استخدام می شه ازاون به بعد دوستی خواهرانه ای بینشون شکل می گیره که بر خلاف رابطه شون با اون همکار مرد مبتنی بر حمایت است . اون ها به مرد دست و پا چلفتی که صاحب یه شرکت ور شکسته است کمک می کنند . همه اصرار دارند که کاتی شریک زن رو ببینند . طفره رفتن ها فایده ای نداره زن خودش رو به شکل کاتی در میاره . بعد سعی می کنه خبر مرگ کاتی رو اعلام کنه یا حتی برای مرگش صحنه سازی کنه زن و دستیارش رو به جرم قتل دستگیر می کنند به پلیس می گه که کاتی وجود نداره اما باور نمی کنند همکار مرد سابقش ادعا می کنه که کاتی باهاش تماس گرفته و سعی می کنه تمام اعتباری رو که زن با اسم کاتی به دست آورده بود باز هم بدزده می خوان تو یه کلوپ تجاری مردانه به کاتی جایزه تاجر سال رو اهدا کنند زن به شکل کاتی وارد جلسه می شه بعد چهره واقعی اش رو نشون می ده و از اینکه به عنوان اولین عضو زن کلوپ پذیرفته شده ابراز خوشحالی می کنه در آخرین صحنه فیلم همکار سابق مرد سعی می کنه با ابرازعلاقه به دستیار سابقش که الآن سهام دار شرکت زن شده دل اون رو به دست بیاره اما سالی دکش می کنه . چه تصادفی تو پست دیشبم یه چیزایی درباره موقعیت زنان در بازار کار نوشته بودم که تکرارش نمی کنم . ولی اونچه که باعث شد داستان فیلم رو توضیح بدم . این بود که باور نمی کردم از صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم یه همچین چیزهایی پخش بشه البته این روایتیه که من از فیلم داشتم حتی اگر به نظر شما اون قدرها هم فوق العاده نبوده باشه اما برای تلویزیون ایران یه پیشرفت فوق العاده محسوب می شه یادتون می یاد مجبور بودیم به خاطر چه تحقیر ها و مزخرفاتی از صداو سیما انتقاد کنیم یعنی از دستشون در رفته یا نمی فهمیدند که فیلم چی می خواد بگه شاید هم شبکه پنج رو نباید با با شبکه های سراسری مقایسه کرد اما به هر حال فیلم خوبی بود که تبعیضات دنیای مردانه تجارت رو نشون داد و به زنان یادآروی کرد که به جای تسلیم و استفاده از حربه های زنانه- مثل منشی یکی از شرکت ها که در برنامه ای راجع به زنانی که از مردها ضربه دیدن ادعا می کنه که از شریک زن که اصلاًوجود نداره بچه داره- مبارزه کنند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116316662176169143?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116316662176169143/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116316662176169143' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116316662176169143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116316662176169143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_10.html' title='برای تلویزیون اسفند دود کنیم'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116308449210861177</id><published>2006-11-09T06:48:00.000-08:00</published><updated>2006-11-09T07:01:32.130-08:00</updated><title type='text'>کار زنان</title><content type='html'>دیروز یکی از پسرهای مدیریت تعریف می کرد که برای یه آگهی کار (لیسانسه مسلط به اینترنت ساکن امیرآباد شمالی یا گیشا ) مراجعه کرده خانمی که صاحب  شرکت بوده گفته این کار برای خانم هاست. دوستم گفته بود ولی توی آگهی چیزی در این مورد ننوشته بودید . خانم گفته آره ، ولی حقوق کار فقط صد هزار تومنه . آقایون با این حقوق کار نمی کنند.خیلی عصبانی بود می گفت حالا خوبه خودش هم زنه.گفتم پول تاکسی یارو هم در نمیاد . گفت به خاطر همین هم نوشته ساکن امیرآباد شمالی یا گیشا .&lt;br /&gt; براش تعریف کردم که هم اتاقی ام که مدیریت می خوند عقد کرده بود شوهرش هم دانشجوی مدیریت بود و از صبح تا شب سر کار بود همیشه سر این مسئله دعوا داشتند.  شوهرش برای شرکت بازرگانی اش یه منشی زن جوون استخدام کرده بود . هم اتاقی ام خیلی از این مسئله عصبانی بود . شوهرش می گفت منشی ام متاهله و یه بچه هم داره اما هم اتاقی ام گوشش به این حرفا بدهکار نبود می گفت من دوهفته است فلانی رو ندیدم اون وقت این دختره صبح تا شب پیشش باشه خب از کجا معلوم راست گفته باشه تازه شوهرم که داشته باشه از کجا معلوم چشمش دنبال فلانی نباشه. گوشی تلفن رو برداشت زنگ زد شرکت . منشی گوشی رو برداشت . گفت شما؟ با یه حالت خیلی بدی گفت خانمشونم بعد شوهرش رو مجبور کرد پشت تلفن جلوی همکاراش بلند بگه فلانی جون خیلی دوست دارم . ولی دلش با این کارا آروم نگرفت . همش با دوستاش نقشه می کشیدند که حال منشی رو بگیرن . شوهرش می گفت نمی تونم منشی مرد بگیرم چون حقوقش بالاست .&lt;br /&gt; خب همه جای دنیا همین وضعیت وجود دارد. زنان برای کار مشابه با مردها دستمزد کمتر می گیرند و شانس کمتری برای دستیابی به مشاغل مدیریتی دارند. بررسی ها نشان می دهند که زنان غربی موقعیت شغلی پایین تری نسبت به پدرانشان به دست می آورند یعنی تحرک طبقاتی معکوس دارند. با این وجود بازهم کارفرمایان سعی می کنند زنان را استخدام نکنند چون فکر می کنند ممکن است زنان به دلیل زایمان یا مراقبت از افراد خانواده مرخصی بگیرند یا کارشان را رها کنند .آنها فکر می کنند برای زنان کار در درجه دوم اهمیت قراردارد و بنابراین برای کارشان انرژی و وقت کافی نمی گذارند.  بعد از مدتی که زنان دوباره به بازار کار برگردند نمی توانند به موقعیت قبلی شان برگردند چرا که از تغییرات سریع بازارعقب می مانند.&lt;br /&gt;اما گذشته از این حرفها اون چیزی که برای من جالب بود این بود که هم اتاقی ام نمی خواست کار کنه. اون و شوهر یه مدرک از یه دانشگاه داشتند تازه درس اون از شوهرش بهتر بود. کارمندهای شوهرش هم همون تحصیلات رو داشتند. مرتب به شوهرش ایراد می گرفت که چرا همش سر کاره و اون رو تنها می ذاره وخب تقاضاهای مالی اش هم تمومی نداشت . می تونست با شوهرش کار کنه که هم همدیگه رو بیشتر ببینند هم درآمدشون بیشتر بشه و شوهرش بتونه به جای دنبال پول دویدن وقتش رو با اون بگذرونه. ولی تمام وقتش رو به دعوا با فامیل های شوهرش می گذروند.خواهر هم اتاقی ام هم مدیریت خونده بود ولی خونه دار بود می گفت همه به خواهرم می گن حیف نیست تو که اینقدر زحمت کشیدی و درس خوندی حالا خونه داری کنی؟ اما به نظر اون عوضش خواهرش می تونه با مامانش بره بیرون ، بره خرید!&lt;br /&gt;عید نمی دونم چی چی بود بعد از دو سه روز تعطیلی، از خونه هامون برگشته بودیم . هم اتاقی ام خیلی خسته و عصبانی بود. خواهرش حامله بود مامانش فامیل های شوهر خواهرش رواز یه شهر دیگه دعوت کرده بود و اون مجبور شده بود همه کارها رو تنهایی انجام بده در حالیکه شوهرش با مردای دیگه تمام وقت پای تلویزیون لم داده بودند وحرف زده بودند .دلم می خواست بهش بگم که نتیجه پذیرش ایدئولوژی خانوادگی و این تقسیم کار جنسی همینه کارهای از خود بیگانه کننده تر و وقت کمتری رو با هم گذروندن .انگار هیچ تصویر دیگه ای از زندگی توی ذهنش نبود . یه مقاله در مورد کار خانگی نوشتم که بعد از این که چاپ شد می ذارمش تو وبلاگم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116308449210861177?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116308449210861177/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116308449210861177' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116308449210861177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116308449210861177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_09.html' title='کار زنان'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116265939203056829</id><published>2006-11-04T08:53:00.000-08:00</published><updated>2006-11-10T06:04:25.463-08:00</updated><title type='text'>بوفه</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/night_coffe1(nov-sk2000).3.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/320/night_coffe1%28nov-sk2000%29.3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش رفته بودم دانشکده . احساس آدمی رو داشتم که فارغ التحصیل شده نه کسی که محروم از تحصیل شده .احساس کردم که&lt;br /&gt;دلم برای دانشکده تنگ می شه ودر عین حال خوشحال بودم که ازشر دانشکده خلاص شدم. همیشه تو دانشگاه دلایل زیادی برای این جورخوشحالی ها وجود دارد مثلاً انتخاب مدیرگروه جدید جامعه شناسی ( دکتر کچوئیان)توسط اساتید فهیم! گروه و البته مهممتر از اون بوفه تاریک و خفه ای که برای دخترها درست کردند تا شاید برای همیشه دعوای بوفه مختلط و جدا رو تموم کنند . دور بوفه پسرها پارتیشن کشیدند و جای فروش مواد غذایی رو عوض کردند و به جاش با پارتیشن برای دخترها بوفه درست کردند. بدون پنجره و بنابراین بدون نور وهوا . دخترهایی که تو بوفه پسرها می شستند دوباره همون جا نشسته بودند و دخترهای اکثراً چادری که تو بوفه دخترها می شستند هم تو همون دخمه که توصیفش رو کردم. بدتر از اون راهرویی بود که بین این دو تا درست شده بود. مثل راهروی زندان باریک بود. یاد همه تلاش هایی افتادم که برای مختلط کردن بوفه انجام شده بود: امضاهایی که جمع شده بود،تریبون آزاد شورای صنفی ، فشارهای بسیج و حراست دانشگاه ،بحثی که با دبیربسیجی شوراصنفی کردم و گفت اصلاً اگر بخواین دستشویی ها رو هم مختلط می کنیم گفتم چه خوب گفت بعداً خودتون میاین می گین سختمونه گفتم نه به شرط اینکه نگید چرا تو دستشویی آرایش می کنید !، پیشنهاد احمقانه یکی از پسرهای پزشکی که بوفه مختلط باشه اما یه نگهبان بذارین تا اگر کسی مزاحم دخترها شد بهش شکایت کنند.چقدر با آرامش باهاش بحث کردم دوستام فکر کردن داریم با هم گپ می زنیم . اون روزا اعصابم خیلی آروم تر ازالآن بود.وقتی رئیس جدید دانشکده گفت مگه اینجا حرمسراست فرداش بچه ها هر دو تا بوفه رو مختلط کردند. جوری به بوفه نگاه می کردم که انگار به آزادی های از دست رفته اصلاحات نگاه می کنم . واقعاً هم برامون همون قدر ارزش داشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116265939203056829?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116265939203056829/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116265939203056829' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116265939203056829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116265939203056829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_116265939203056829.html' title='بوفه'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116264101443268893</id><published>2006-11-04T03:49:00.000-08:00</published><updated>2006-11-06T05:27:13.080-08:00</updated><title type='text'>دیوان</title><content type='html'>پروندم رفته شعبه یک دیوان عدالت اداری اصلاً خبر خوبی نیست. میگن قاضی شعبه- ملابیگی- که رئیس کل دیوان هم هست درباره پرونده یکی از دانشجویان ستاره دارگفته چرا باید کمکش کنم ؟ مگه چه خدمتی به جامعه می کنه وکیلم معتقده باید دعا کنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116264101443268893?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116264101443268893/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116264101443268893' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116264101443268893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116264101443268893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_116264101443268893.html' title='دیوان'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116264075302215119</id><published>2006-11-04T03:41:00.000-08:00</published><updated>2006-11-10T13:56:52.053-08:00</updated><title type='text'>براو ببخشائید</title><content type='html'>چند روز پیش یکی از دوستام اصرار داشت که برم به گه خوری بیفتم چون ارزشش رو نداره (معذرت می خوام جمله اونه ) . یادمه&lt;br /&gt; مسئولین مدرسه مون خیلی متحجر بودن آخه مدرسه ما تو قم وابسته به دانشگاه مفید بود که سهامدار اصلی اش آیت الله اردبیلیه .وقتی مسئولای مدرسه از دستم عصبانی میشدن شعر بر او ببخاشائید فروغ رو که رو میزم نوشته بودم می خوندم .البته نه جلوی اون ها . بنابراین الآن هم تو وبلاگم می نویسمش .&lt;br /&gt;بر او ببخشائید&lt;br /&gt;بر او ببخشائید&lt;br /&gt;بر او که گاهگاه&lt;br /&gt;پیوند دردناک وجودش را&lt;br /&gt;با آب های راکد&lt;br /&gt;وحفره های خالی از یاد می برد&lt;br /&gt;و ابلهانه می پندارد&lt;br /&gt;که حق زیستن دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر او ببخشائید&lt;br /&gt;برخشم بی تفاوت یک تصویر&lt;br /&gt;که آرزوی دوردست تحرک&lt;br /&gt;در دیدگان کاغذیش آب می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر او ببخشائید&lt;br /&gt;بر او که در سراسر تابوتش&lt;br /&gt;جریان سرخ ماه گذر دارد&lt;br /&gt;وعطرهای منقلب شب&lt;br /&gt;خواب هزارساله اندامش&lt;br /&gt;آشفته می کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر او ببخشائید&lt;br /&gt;براو که از درون متلاشی است&lt;br /&gt;اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد&lt;br /&gt;و گیسوان بیهوده اش&lt;br /&gt;نومیدوار از نفوذ نفس های عسق می لرزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر او ببخشائید&lt;br /&gt;ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی&lt;br /&gt;ای همدمان پنجره های گشوده در باران&lt;br /&gt;براو ببخشائید&lt;br /&gt;براو ببخشائید&lt;br /&gt;زیرا که مسحور است&lt;br /&gt;زیرا که ریشه های هستی بارآور شما&lt;br /&gt;در خاکهای غربت او نقب میزنند&lt;br /&gt;و قلب زود باور او را&lt;br /&gt;با ضربه های موذی حسرت&lt;br /&gt;در کنج سینه اش متورم می سازند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116264075302215119?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116264075302215119/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116264075302215119' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116264075302215119'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116264075302215119'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post_116264075302215119.html' title='براو ببخشائید'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116263919782130279</id><published>2006-11-04T03:18:00.000-08:00</published><updated>2006-11-04T03:19:57.830-08:00</updated><title type='text'>مزاحمت خیابانی</title><content type='html'>انگیزه اصلی من برای نوشتن این وبلاگ تجربه آزاردهنده هر روزه ام از مزاحمتهای خیابانی بود . تجربه ای که تابستان امسال به اندازه همه عمرم درگیرش شدم .خانه مان در کرج  تا کتابخانه ای که برای خواندن برای فوق لیسانس می رفتم پیاده فقط ده دقیقه فاصله داشت اما این ده دقیقه مثل ده سال می گذشت . تمام مسیر مکان ها عمومی فرهنگی بود : کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، مدرسه، معاونت فرهنگی هنری شهرداری، پارک و کتابخانه . اما چون تابستان بود خیابون خلوت بود . ماشین هایی که از خیابان می گذشتند می ایستادند و یا همین طور که عبور می کردند رکیک ترین کلمات را نثارم می کردند . عابرین پیاده بدتر بودند چون علاوه بر زبان ، بدن هم داشتند درپیاده روی باریک به دیوار می چسبیدم اما از بدن لعنتی شان در امان نمی ماندم . حتی پسرهای دورگرد نان خشکی و نگهبان دم در کلانتری سر کوچه مان، پسرهای کتابخانه و بچه های محله هم چیزی می گفتند .هیچ کس محبتش را ازمن دریغ نمی کرد.&lt;br /&gt; خواهرم معتقد بود که باید دفاع شخصی یاد گرفت و حسابشان را رسید و از دخترهایی می گفت که کمربند مشکی داشتند و پسرهایی را که می خواستند آنها رابدزدند حسابی زده بودند اما من به یاد دوستم می افتادم که وقتی پسری را که مزاحمش بود ،زده بود آنقدرکتک خورده بود که خون ریزی داخلی کرده بود.هر چقدر هم که حرفه ای باشید ممکن است طرف شما از شما قوی تر باشد . نمی توانید پیش بینی کنید که با چه کسی طرف هستید. در ضمن من حاضر نیستم این ورزش های رزمی خشن را یاد بگیرم.&lt;br /&gt;یک سری توصیه هایی برای برخورد با مزاحمت خیابانی در سایت ها و کتابهای خارجی وجود دارد که بعضی هایشان هم ترجمه شده اند. اما رعایتش مستلزم تجربه دائمی دلهره است امتحان کنید . از سایه خودتان هم می ترسید.بعضی هایشان هم درفرهنگ ما غیر قابل اجراست مثلاً فمنیست های آمریکایی که از مزاحمین عکس می گیرند ودر سایت می گذارند. فقط تصور کنید اگر یک پسر ایرانی متوجه شود که دارید از او عکس می گیرید چه کار می کند . می توانید مثل آن دختر آمریکایی که مردی درباره اش به دوستش گفته بود چه دختر خوشگلی، بگویید از کسانی که فکر می کنند من خوشگل هستم  عکس می گیرم ؟ دیگر ولتان نمی کند. تازه ممکن است  فکر کند شما می خواهید عکس را به اختیار دارتان!(پدر، برادر، شوهرو..) نشان دهید یا  شکایت کنید. دیگه بدتر.&lt;br /&gt; استاد آسیب شناسی مان هم  به قول خودش به عنوان پدر چهار تا دختر کلی توصیه های ایمنی و دفاعی به ما کرده بود. در دسته کلیدتان، کلید پایه بلند بذارین وقتی سوار تاکسی می شین دستتا ن درکیفتان باشد اگر خواستند شما را بدزدند بکنیدش تو چشم یارو! یا اسپری گاز اشک آور تو چشمش بزنید. استاد کور میشه ! خب بشه حقشه . استاد پلیس می یاد می گیرتمون . خب پلیس رو هم میزنیم . بهتر از اینکه لخت مادرزاد وسط بزرگراه ولتون کنن حالا تاکی 110 بیاد جمعتون کنه . شاید حق با استاد باشد و این بهتر از اون گزینه باشد . ولی افسانه نوروزی و دیگران را پلیس زد و آن ها نتوانستند کاری بکنند . اما استاد حرفهای واقعه بینانه ای هم می زد . می گفت این کلاس های آمادگی شخصی فقط به درد این می خوره که وقتی با برادرتان دعوا می کنید یه لگد به دیوار بزنید که بترسه. اما وقتی می خوان بدزدندتون اگه پاتون رو ببرین بالا تازه یارو به مقصودش می رسه .  &lt;br /&gt;سعی کردم علت این مزاحمت ها را بفهمم تا راه حل درستی برای آن پیدا کنم . خب آنچه که با رها شنیده ایم این است که که ما ایرانی ها به علت جدایی دو جنس ، یادنمی گیریم که چگونه باید با جنس مخالف ارتباط بر قرار کنیم با دنیا های ذهنی هم بیگانه ایم . جامعه به ما فرصت برقراری رابطه های عاشقانه انسانی و پیدا کردن دوست یا همسر مناسب را نمی دهد . افراد درروابط شان موفق نیستند بنابراین حتی افرادی که همسر یا دوست دارند هم گرفتار همین عقده های جنسی اند . اما چرا فقط مردها زنان را تحقیر می کنند و نه برعکس ؟چون فرهنگ مردسالارانه به مردان می آموزد که زنان ضعیفه گانی پیش نیستند . آنها فقط ابژه لذت های مردانه اند.به قول مالوی سوژه نگاه خیره مذکراند. آنها دیگری اند بنا براین نمی توان با آنها روابطی انسانی برقرار کرد . اثبات مردانگی مرد در گرو تسلط بر زنان  و کام جویی ازآنان است . چیزی که در جریان جامعه پذیری از طریق پرنوگرافی و لطیفه ها جنسی به آنها آموخته می شود. به نظر می رسد یکی از مراحل ضروری بالغ شدن مردان مزاحمت خیابانی و تحقیر زنان جلوه داده می شود. چیزی که به طور ضمنی با مزاحمت های خیابانی در حضور پسر بچه ها وحتی گاه بسیار صریح تر به آنها آموزش داده می شود. .وقتی از جلوی سوپر سر کوچه مان می گذشتم این آموزش را به طور واضح دیدم . پسر جوانی پسربچه یک ساله ای را بغل کرده بود و از مغازه بیرون می آمد به من نگاه کرد وبعد به بچه گفت بلدی متلک بگی هان ؟ بلد نیستی ؟! زنان در این تفکر موجودات ضعیفی اند که قادر به دفاع از خود نیستند . جامعه نیز از آنها دفاع نمی کند . همیشه می توان این طور وانمود کرد که زنان خود خواهان این رابطه بوده اند.هر چه که پوشیده باشندو هر طور که رفتار کرده باشند. براون میلر معتقد است که وقتی فرهنگ مردسالارانه زنان را به لحاظ جنسی منفعل و پذیرنده تعریف می کند ، به نظر منطقی می رسد که رفتار بی تفاوت یک زن بیانگر علاقه جنسی او تفسیر شود.  پسرها هم که خب مردندو نیازهای طبیعی دارند وقتی دخترها این جوری بیرون می آیند تحریک می شوند و از این حرفها . خب به نظر می رسید کاری که باید بکنم این است که این تصور مردان را تغییر دهم اما در جامعه ای که همه امکانات به صورت شبانه روزی در خدمت اشاعه این فرهنگ مردسالار اند ، چه کار می توان کرد . برای مزاحمین خیابانی توضیح دهم که که انسانم که این تحقیرها تنها به زنان آسیب نمی زند بلکه مردان را نیز از روابط انسانی محروم می کند؟ یکی از پسرها می گفت که وقتی از کنار دخترها رد می شودمی ترسد دخترها بی دلیل دادو بی داد راه بندازندو مردم هم حرف دخترها را باور می کنند . تا به حال خودتان چند بار دچار این سوء تفاهم شده اید ؟ وقتی شب و روز مزاحمتان می شوند طبیعی است که فکر می کنید همه می خواهند مزاحمتان شوند.فهماندن این موضوع به پسرها کاملاًغیر عملی است. حتی اگر امکانات هم داشته باشیم سال ها زمان می برد. در برابر این تجربه های تلخ روزمره چه کنیم ؟ فکر کردم باید به مردان بیاموزیم که ضعیف نیستیم که از خودمان دفاع می کنیم این باعث می شود که مردم با تحقیر و سرزنش به مزاحمین نگاه کنندو آنها بفهمند که جامعه عملشان را تایید نمی کند. ولی چگونه جواب توهین های شان را بدهم شخصیت خودم را پایین می آورم و با آنها یکی می شوم اصلاً در برابر توهین های متنوعی که به کار می برند چه توهین همسنگی برای یک پسر وجود دارد ؟ برای خودش تقریباً هیچ چیز .در فرهنگ ما، دختران قادر به تحقیر مردان نیستند. تنها راه،توهین به نوامیسشان است که خود بازتولید همین فرهنگ مردسالارانه است . پس چه کار باید بکنم . برخورد فیزیکی . آنقدر عصبانی بودم که تمام خطرها و تمام توجیهاتی را که این پسران را قربانی جامعه می دانست ،فراموش کردم . کنار باغچه های پیاده رو ها پر از سنگ بود . سنگ ها را به طرف ماشین ها و مزاحمین عابر پرت می کردم .با کیفم می زدمشان. سعی می کردم از تمام ابزارهای موجود برای وارد آوردن فشار به مزاحمین استفاده کنم مثلاًبه افسر نگهبان پاسگاه مقابل کوچه مان گفتم که سربازوظیفه دم در به من متلک گفته اما واکنش او فقط خندیدن و جدی نگرفتن موضوع بود. به پسرهای محله مان می گفتم که به دخترهای محله خودشان متلک نگویند .چون می توانند به مادر پسرها شکایت کنند یا به پدریا شوهرشان  بگویند تا حساب آنها را برسند. این کار به معنای یک جنگ واقعی بود. تازه داشتم متوجه می شدم که چقدرمزاحمین خیابانی زیادند. تا این که یک شب ماه رمضان وقتی تازه اذان گفته بودند، در حالیکه آبمیوه می خوردم به ویترین مغازه نگاه می کردم .پسری که کنارم ایستاده بود خیلی بد نگاهم می کرد . خودم را برای مقابله با او آماده کردم  با تمسخر گفت آبمیوه می خوری؟ به من هم می دی؟ من که یک سال پیش وقتی پسری ازم بستنی خواسته بود بستنی را به پیراهنش زده بودم ، آبمیوه را به صورتش ریختم . معطل نکرد و با مجله لوله شده ای که دستش بود به صورتم زد .نمی دانم چه فحشی دادم . ولی یادم است که مردم نگاهمان کردند و وقتی خیالشان راحت شد که چیز تماشایی وجود ندارد به راه خود ادامه دادند. برای یک لحظه یاد دوستی افتادم که خونریزی داخلی کرده بود . راهم را کشیدم و رفتم به پشت سرم نگاه کردم پسر هنوز آنجا ایستاده بود. آنقدر ها هم دردم نگرفته بود . اما وقتی سوار تاکسی شدم گریه می کردم به خودم آمده بودم کارم در یک هفته گذشته اشتباه بود. دیگر نباید تکرارش می کردم . چند وقت پیش دوستی به من گفت که می خواهند یک کمپین هم برای مقابله با مزاحمت خیابانی راه بیندازند . فکر میکنم راه حل خوبی باشد.معذرت می خوام که پستم طولانی شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116263919782130279?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116263919782130279/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116263919782130279' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116263919782130279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116263919782130279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='مزاحمت خیابانی'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116232637839689821</id><published>2006-10-31T12:23:00.000-08:00</published><updated>2006-10-31T12:26:18.396-08:00</updated><title type='text'>بازگشت پیمان عارف به دانشگاه</title><content type='html'>خوشحالم که این وبلاگ رو با خبر خوب بازگشت پیمان عارف به دانشگاه شروع می کنم . پیمان بعد از دوبار اخراج از فوق لیسانس علوم سیاسی تربیت مدرس و تهران با وجود داشتن شرایط خیلی خوب و اصرار دوستانش ماند و بعد از گذشت شش ماه از اخراج دومش توانست حکم  نقض حکم اخراجش رو از دیوان عدالت اداری بگیره و پایان نامه اش رو دفاع کنه ولی باید یه استاد مشاور جدید پیدا کنه چون قرار بود استاد راهنماش رامین جهانبگو باشه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116232637839689821?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116232637839689821/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116232637839689821' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116232637839689821'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116232637839689821'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/10/blog-post_116232637839689821.html' title='بازگشت پیمان عارف به دانشگاه'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36883593.post-116232608250886880</id><published>2006-10-31T12:20:00.000-08:00</published><updated>2006-11-10T06:20:33.433-08:00</updated><title type='text'>دانش فمنیستی</title><content type='html'>دانش فمنیستی دانشی است که از دل تجربه های زنانه بیرون می آید . فمنیست ها از شاخه های مختلف علوم انسانی خصوصاً روانشناسی و جامعه شناسی انتقاد می کنند که تنها بازتاب تجربیات مردان اند ونمی توانند پیچدگی های زندگی زنان را تبیین کنند .آنها همچنین از روش های تحقیق این علوم انتقاد می کنند چرا که مبتنی بر جدایی سوژه پژوهشگر از ابژه تحقیق است . محقق خود را دانای کل و برتر از موضوع تحقیق خود می داند ، علاوه بر این دنیای ذهنی اش را در هم می ریزد و سپس او را رها می کند . آلترناتیوی که فمنیست های رادیکال ارائه می دهند گروههای ارتقای آگاهی است در این گروهها زنان به بیان تجربیات روزمره خود می پردازند و از خلال این جلسات پی می برند که مشکلات آنها چنانچه که دانش مسلط مردانه وانمود می کند منشاء شخصی ندارد بلکه ریشه در مناسبات پدرسالارانه حاکم بر جامعه دارد و بین همه زنان مشترک اند و بنابر شعار معروف فمنیست های موج دوم شخصی سیاسی است .در این روش پژوهشگر دانشجوست نه متخصص واز یک الگوی بازتابی غیر مردانه استفاده می کند که مبتنی بر رشد شناخت هم در موضوع تحقیق و هم در محقق است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36883593-116232608250886880?l=tajrobehaye-zananeh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/feeds/116232608250886880/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36883593&amp;postID=116232608250886880' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116232608250886880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36883593/posts/default/116232608250886880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tajrobehaye-zananeh.blogspot.com/2006/10/blog-post_31.html' title='دانش فمنیستی'/><author><name>زينب</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='27' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/1181/4131/1600/ureru_ill1.1.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
