۱۳۸۵ دی ۶, چهارشنبه

تجربه هايي كابوس وار

پنج شنبه بعد از ظهر به جلسه عمومي كمپين در خانه خانم ملاح رفتم . همه بچه ها بودند.هميشه عاشق حاشيه مراسم بودم . قول و قرارهايمان را گذاشتيم و با چند نفر از اعضاي كمپين كه تا به حال نديده بودمشان آشنا شدم. 370 تا امضاي جديد تحويل دادم و 80 تا دفترچه آموزشي برداشتم. كلي انرژي گرفته بودم. سوار مترو شدم تا برگردم كرج . از ايستگاه ميرداماد تا توپخانه و از توپخانه تا صادقيه وقت زيادي داشتم . مترو هم خلوت بود و خانم ها مشتاقانه از كمپين استقبال مي كردند. با سخاوت به هر كسي كه مايل بود يك دفترچه مي دادم و عقده روزهاي بي دفترچگي را خالي مي كردم. در خط كرج سوار واگن خانم ها شدم. مترو خلوت بود. كنار چند تا از خانم ها نشستم و با آنها صحبت كردم و بيانيه را به آنها دادم تا بخوانند. بعد كنارشان نشستم تا اگر لازم شد با هم بيشتر صحبت كنيم . ناگهان صداي مردانه اي پرسيد :«اين چيه ؟» سرم را بلند كردم . مردي با لباس شخصي ، بيسيم به دست بالاي سرم ايستاده بود. گفتم :«‌چيز خاصي نيست تحقيقه.»
- «بده ببينم» و برگه هايي را كه در دستم بود از من گرفت. چند ثانيه بعد گفت:«اين توهين به نظامه، كارت شناسايي ات رو بده ببينم . الان زنگ مي زنم پليس بياد ببرتت . گفتم آقا من دانشجوي جامعه شناسي ام اين هم فقط يه تحقيقه. »
- « نه اين تبليغ عليه نظامه . درستت مي كنم . اون كارتت رو بده ببينم.» و با بيسيم اطلاع داد كه : «يه نفرداره تو مترو اعلاميه پخش مي كنه.»
كارتم را به او نشان دادم . خواست آن را بگيرد اما گفتم كه حق ندارد اين كار را بكند. او با بيسيمش صحبت كرد و من هم سعي كردم شماره وكيلي را كه در كمپين با او آشنا شده بودم بگيرم، اما موبايلش خاموش بود. ياد شماره پشتيباني افتادم .باور كردني نبود. كسي جواب نمي داد.نمي دانستم بايد چه كار كنم. شماره جلوه جواهري را گرفتم و موضوع را توضيح دادم. گفت : «الآن بچه ها را خبر مي كنم و زنگ مي زنم.»مترو در ايستگاه چيتگر نگه داشت. همكارانش با لباس هاي فرم سوار مترو شدند وبه همراه تعدادي از مسافران دورم را گرفتند و گفتند كه بايد پياده شوم . گفتم شما نمي توانيد مسافر مترو را پياده كنيد و از جايم تكان نخوردم.
- به زور پياده ات مي كنيم .يالله 2000 نفر آدم معطل تو اند.
- شما مترو را نگه داشته ايد نه من.
- خانم .. را خبر كنيد.چند دقيقه بعد خانمي كه رئيس ايستگاه بود، آمد و گفت كه بايد پياده شوم و اين كه دلش نمي خواهد اين مردها به من دست بزنند. وقتي مشغول جر و بحث بودم ،مرد قد كوتاهي كه لباس فرم مترو را پوشيده بود و سيبيل با مزه اي هم داشت كيفم را قاپيد و رفت دم در مترو ايستاد. وقتي سعي كردم كيفم را از او بگيرم از مترو هلم داد بيرون. مردم از پنجره ها سرك مي كشيدند و سعي داشتند بفهمند كه چه خبر است.
خانم رئيس گفت كه مي خواهد به من كمك كند و ما با هم به دفترش رفتيم . خانم رئيس بيانيه را ديد . برايش توضيح دادم كه اين فقط يك نظر سنجي است . وقتي كارت دانشجويي ام را ديد ،‌ديگر كاملاً متقاعد شده بود اما مي گفت كه نبايد ده دقيقه مترو را روي سكو نگه مي داشتم و اينكه او بايد براي اين مسئله به همه حتي شهردار هم توضيح دهد. پدرم زنگ زد . گفتم كه دير مي آيم . خانم خديجه مقدم هم زنگ زد هنوز او را زياد نمي شناختم . گفت كه كوتاه بيايم و مسئله را يك جوري حل كنم .گفتم كه به آنها گفته ام كه شما استاد ما هستيد و ما داريم تحقيق انجام مي دهيم . متوجه شد و گفت كه گوشي را به خانم رئيس بدهم و با او صحبت كرد. از خانم مقدم خواهش كردم كه يك نفر را به آنجا بفرستد . گفت كه اگر لازم شود اين كار را مي كند . تلفن خانم رئيس زنگ زد .او سعي كرد مسئله را توضيح دهد اما فايده اي نداشت . از پليس امنيت ملي تماس گرفته بودند گوشي را به من داد آقاي مودبي بعد از سلام و احوال پرسي از من پرسيد كه خانم لقاح ملاح را مي شناسم ؟ گفتم : بله ؟ آقاي مودب گفت شماعضو جنبش فمنيستي ايران هستيد و اضافه كرد كه گوشي را به خانم رئيس بدهم . او به خانم رئيس گفت كه مرا به ماموريني كه او مي فرستد،‌تحويل دهد. خانم رئيس شروع كرد به نصيحت كردن گفت كه دلش براي من مي سوزد و اينكه دارند از من سوء استفاده مي كنند ، آنها هيچ وقت نمي آيند و مرا تنها مي گذارند و اضافه كرد كه به استادم بگويم كه حتماً بيايد. خوشبختانه خانم مقدم خودش زنگ زد . موضوع پليس امنيت ملي را برايش توضيح دادم و از او خواهش كردم كه حتماً بيايد. خانم رئيس هم به او گفت كه حتماً با يك «مرد!» بيايد . بعد به نصيحت هايش ادامه داد . گفت كه اگر به عنوان يك زن مي خواهم حقم را بگيرم بايد مثل او كه رئيس شده است ، قدرتمند باشم و نگذارم كسي به من زور بگويد نه اينكه راه بيفتم وسط خيابان و از مردم امضا بگيرم . سعي كردم بعد فرهنگي و آموزشي كمپين، ريشه هاي اجتماعي مشكلات زنان و راههاي مدني تغيير قانون را برايش توضيح دهم ولي بي فايده بود . مامورين حراست مترو در رفت و آمد بودند و گزارش موضوع را تنظيم مي كردند كه يك افسر و يك سربازوظيفه از راه رسيدند. به پدرم زنگ زدم و گفتم كه آن شب خانه نمي آيم . خوشبختانه درست همان موقع خانم مقدم و همسرش از راه رسيدند. افسر نيروي انتظامي مرا با خودش به كلانتري شهرزيبا برد و خانم مقدم و همسرش پشت سر ما آمدند. در بين راه تمام شماره هاي كمپين و البته شماره هاي سياسي پاك كردم . اما خوشبختانه موفق شدم موبايلم را به خانم مقدم بدهم . در كلانتري شهر زيبا كيفم را گشتند و من تازه متوجه شدم كه چه چيزهايي كه در كيفم ندارم . دفتر تلفنم كه حاوي تمام شماره هايي كه در موبايلم داشتم به اضافه كلي آدرس ميل و وبلاگ و سايت و سازمان هاي غير دولتي و خانه و... بود، سررسيدي كه تمام كارهايم را در آن يادداشت مي كردم ،‌ دفتري كه در آن راجع به كمپين و كميسيون زنان تحكيم و... نوشته بودم ،‌ تراكت تجمع 16 آذر و... از همه ليست برداري شد.پاسگاه خلوت بود.فقط دو مرد جوان را به جرم حمل مواد مخدر دستگير كرده بودند . مامورين به كمپين علاقه نشان مي دادند اما جرات نمي كردند كه آن را امضا كنند .مرا اين بار با ماشين خانم مقدم به پليس امنيت ملي گيشا فرستادند . در ماشين مرتب به خانم مقدم و من مسيج يا تلفن مي زدند و ما سعي مي كرديم به آنها بگوييم كه نگران نباشند و نيز با سرباز وظيفه اي كه همراهمان بود رفيق شويم . خانم مقدم گفت كه چه تجربه هايي در زمينه اين گونه دستگيري ها دارد و من هم گفتم كه با اين فضاها بيگانه نيستم . پليس امنيت ملي خانم مقدم و همسرش را راه نداد . مرد جواني با كت و شلوار مشكي قابلمه به دست به دنبال كسي مي گشت كه به سفره خانه غذا سفارش داده بود . اما مرد مسني كه لباس شخصي به تن داشت او را بيرون كرد . مرد مسن سعي داشت كه خيلي بد اخلاق جلوه كند . در نقشه قديمي پليس خوب و پليس بد او حتماً نقش پليس بد را برعهده داشت . با مرد مسن وارد اتاق مرد جوان شدم . او كه نقش پليس خوبي را ايفا مي كرد كه برايم چاي مي آورد و به من آب مي داد كه قرص قلبم را بخورم، از من كتباً باز جويي كرد. او هم ظاهراً به كمپين علاقمند شده بود .از صبح تا ساعت 2.30 كه با آن مرد جوان به بازداشتگاهي در زير زمين كلانتري گيشا كه پشت پليس امنيت ملي قرار داشت رفتم 100 ميلي پروپرانول خورده بودم اما فايده اي نداشت و قلب و دست چپم همچنان درد مي كرد .
نمي شنوين ؟ نخير!
در بازداشتگاه را خانمي با لباس شخصي باز كرد . راهروي كوتاه بازداشتگاه به اتاق كوچكي منتهي مي شد كه خانم ديگري پشت ميز آن در حاليكه چرت مي زد سعي داشت از دو دختر جواني كه مقابلش ايستاده بودند سئوالاتي بپرسد . شال گردن و روسري ام را ازمن گرفتند و مرا به سلولي كه كنار در ورودي بود راهنمايي كردند. اجازه ندادند كه كفش هايم را داخل ببرم چون بند داشت. آن دو دختر جوان هم همراه من وارد سلول شدند . آنها را با چهار دختر ديگر و چند پسر در مهماني تولد 18 سالگي يكي از دخترها در حالي كه مشروب خورده بودند، گرفته بودند . ظاهراً همسايه پاييني كه رابطه خوبي با آنها نداشت به 110 زنگ زده بود . دختر ديگري كه گوشه سلول كز كرده بود را در ماشين دوست پسرش گرفته بودند . دختر ديگري كه خودش را لاي پتوها پيچيده بود تا صبح سعي داشت بدون توجه به سرو صداي ما بخوابد. سلول تاريك بود و كنار سقف بلند آن در دو طرف سلول دو پنجره با ميله هاي آهني و توري سيمي قرار داشت از پنجره سمت چپ كه به راهرو منتهي مي شد،‌نور از لاي نرده ها روي سقف افتاده بود دلم مي خواست كه دوربين داشتم و از آن عكس مي گرفتم . از پنجره سمت راست هم باد سردي مستقيماً به صورت هايمان مي خورد . به دخترها گفتم مرا به دليل پر كردن فرم نظر سنجي گرفته اند- دقيقاً همان چيزي كه روي پرونده ام نوشته شده بود- اما يكي از آنها قبلاً كمپين را در دانشگاهشان امضا كرده بود. آنها تا صبح گريه كردند واز برخوردهاي احتمالي خانواده هايشان و تجربه هاي آشنايانشان گفتند . همسايه طبقه پايين ،‌دولت ،‌مامورين و هر كس ديگري را كه به ذهنشان مي رسيد نفرين كردند . تا صبح به در كوبيدند و خواهش كردند كه با خانواده هايشان صحبت كنند .فرياد زدند نمي شنوي و جواب شنيدند ،‌نخير! فرياد زدند كه دارد به شخصيت شان توهين مي شود و بين اين گريه ها قهقه زدند . وقتي دم صبح بالاخره آرام گرفتند باز هم كسي از سرما خوابش نبرد و تا صبح بيدار مانديم . وقتي صبح دنبالشان آمدند كه به دادسرا ببرندشان ،‌شماره يكي از دوستانم را به آنها دادم تا به اعضاي كمپين يادآوري كند كه من به كمك نياز دارم . خوشبختانه مرا قبل از آنها از بازداشتگاه بيرون بردند . طبقه بالا- پليس امنيت ملي – حسابي شلوغ بود . صبح انتخابات بود كلي نيرو آنجا ريخته بود و كارمندان پليس امنيت به خاطر اين مسئله غرغر مي كردند. اصرار داشتم كه به وكيلم زنگ بزنم . اما كسي به حرفم توجه نمي كرد . پليس زن جواني كه لباس فرم پوشيده بود به من دستبند زد و همراه مرد جواني كه لباس شخصي پوشيده بود از در پشتي خارج شديم . وقتي از پله ها پايين مي آمديم پسران جوان دستبند به دستي كه احتمالاً در جشن تولد ديشب دستگير شده بودند به من خيره شدند . مرد جواني كه لباس شخصي به تن كرده بود غيرتي شد و سرشان داد زد وپرسيد كه چه مرگشونه . سوار ماشين شديم و رفتيم دادگاه انقلاب . بين راه من و دختر جوان با مرد جواني كه لباس شخصي به تن داشت و سرباز وظيفه اي كه رانندگي مي كرد سر حقوق زن و مرد كل مي انداختيم . دختر مي خواست مرد جوان را مجبور كند كه صبحانه بخرد . گفتم كه مهمان من يك چيزي بخوريم و اضافه كردم كه ديشب شام نخورده ام و امروز هم صبحانه نخورده ام . مرد جوان گفت جدي چرا زودتر نگفتي و از اولين سوپري كه سر راه بود شيركاكائو و كيك خريد . دختر دستم را باز كرد و صبحانه ام را خوردم . بالاخره به دادگاه انقلاب رسيديم . صبح جمعه بود قاضي كشيك هنوز نيامده بود . به دختر جوان اصرار كردم كه از تلفن عمومي كه آنجا بود زنگ بزنم اما دختر گفت كه قاضي بايد اجازه اين كار را بدهد. قاضي كشيك از راه رسيد . مرد جواني كه قيافه اش آنقدرها هم به افراد مذهبي نمي خورد . پرونده را ديد انگار حرف خاصي براي زدن و چيز خاصي براي پرسيدن نداشت . دستور داد كه ظرف 48 ساعت تحقيق كنند .
مادر چيني كيه ؟
مرا به ساختملن اصلي پليس امنيت ملي در عشرت آباد بردند و گير بازجويي به نام ق افتادم كه ظاهراً سابقه بازجويي از مجاهدين را در دهه شصت داشت . سعي كرد از طريق دخالت در مسائل خانوادگي و خصوصي و ايراد گرفتن از حجابم به من فشار بياورد . با 3-4 نفر از دستياران مردش و يك پليس جوان زن دوره ام كرده بودند و سعي مي كردند اسامي اعضاي كمپين را بفهمند. از خانم شيرين عبادي نام بردم چون ميدانستم نمي توانند با او كاري بكنند . اما جرات نمي كردم از شخص ديگري نام ببرم . مدام تاكيد مي كردم كه ما مسلمانيم ،‌مخالف نظام نيستيم حتي تعدادي از اعضاي بلند پايه نظام مثل آقاي خاتمي ،‌آقاي مسجد جامعي و خانم كولايي از ما حمايت مي كنند و آدرس سايت را در دفترچه نشانشان مي دادم . اما فكر مي كردم اگر از يكي از افراد كمپين حتي افراد كاملاً شناخته شده نام ببرم اين امر به عنوان مدركي عليه او استفاده خواهد شد . ياد دانشجوهايي مي افتادم كه هنوز به دليل اعترافات خرداد 82 از هم دلگير بودند و پدرم و دوستانش كه به دليل اعترافي كه دوستشان سال 57 در ساواك كرده بود هنوز پشت سرش حرف مي زدند. حتي اسم كوچك نوشين را هم نوشتم اما جرات نكردم فاميلي او را بنويسم . شماره خانم رضوانه مقدم را كنار شماره پشتيباني در صفحه اي از دفترم كه آموزش هاي كارگاه كمپين را در آن نوشته بودم پيدا كردند . خانم خديجه مقدم توانسته بود به طرز معجزه آسايي مرا پيدا كند و با خانم زهره ارزني آمده بود تا به من كمك كند اما ق به آنها اجازه ورود نداده بود. بنابراين آنها فكر كردند خانم مقدمي كه شماره اش را داشتم ،‌همان خانم خديجه مقدم است و از نقش او در كمپين سئوال كردند. فكر مي كردند او سرگروه كمپين در دانشگاه تهران است نوشتم كه از اعضاي كمپين است و من از طريق ايميل با او در ارتباطم . از اين كه همه جيز را به فضاي مجازي مربوط مي كردم عصباني بودند . از مسئول شماره پشتيباني مي پرسيدند و باور نمي كردند كه ما سازماندهي تشكيلاتي نداريم . ق ازاينكه موبايلم را به خانم مقدم داده بودم خيلي عصباني بود و به دستيارش مي گفت :«مي بيني ، حرفه ايه.» استعلامي كه از دانشگاه تهران كردن حسابي خوشحالشان كرد . دو ترم محروميت از تحصيل به دليل شركت در تجمعات دانشجويي البته خيلي نكته جالبي بود . اما آنچه كه براي بازجوي من جالب تر بود اين بود كه در فكس حراست دانشگاه گفته شده بود كه من كمونيست!هستم . اسامي بچه ها ي چپ را گفت و ازمن درباره آنها اطلاعات خواست .مي پرسيد مادر چيني كيست و حرف هاي مرا با مجاهدين يا به قول خودش منافقين مقايسه مي كرد . بالاخره اين كابوس تمام شد . دختري كه لباس فرم پوشيده بود من را به طبقه پايين برده بود تا از من انگشت نگاري كند . اما بلد نبود . دوبار انگشت نگاري كرد و هر دوبار پليس هاي مرد گفتند كه اين كار را اشتباه انجام داده است .
دوباره به اتاق ق برگشتيم . به من ناهار دادند . غذاي خوبي بود چون غذاي كاركنان بود . بعد ق و دستيارش كنار اتاق ايستادند تا نماز بخوانند . ق در حالي كه آستين هايش را پايين مي زد از من پرسيد كه نماز مي خوانم يا نه ؟ و من پاسخ دادم كه معلوم است كه مي خوانم .
- «ديشب تو كلانتري گيشا نماز خوندي؟»
- «نمي تونستم بخونم .» خجالت كشيد و شروع كرد به خواندن نماز. ياد يكي از دوستانم افتادم كه با پرسيدن نحوه وضو گرفتن حسابي گيجش كرده بودند و در دلم يك دور نماز ظهر را مرور كردم . ق پرسيد اين شيرين عبادي شوهر داره ؟ گفتم ايشون چندين ساله كه ازدواج كردن . گفت كه چه شوهر بي غيرتي داره و دستيارش هم تاييدش كرد. سرم گيج مي رفت . سعي مي كردم خودم را كنترل كنم و زمين نخورم . ديشب نخوابيده بودم . چشمانم را روي هم گذاشتم . ق گفت : «اينجا لالا نكني ها» و با همكارهايش مرا به بازداشتگاه مفاسد در خيابان وزرا برد . مسلماً اين همان جايي بود كه به نظرش من لايق آن بودم . بين بازجويي به من گفته بود كه اگر دختري مثل من داشت سرش را مي بريد و من به او پاسخ داده بودم كه خوشحالم كه دختر او نيستم . پليس امنيت ملي بازداشتگاه زنان نداشت ،‌بنابراين متهمين زن را به مفاسد مي سپرد. از در پاركينگ با ماشين وارد شديم . ق با دوستانش در اداره مفاسد شوخي مي كرد . من را پشت در يكي از اتاق ها تنها گذاشتند و كمي بعد يكي از مامورين زن كه لباس شخصي پوشيده بود مرا به بازداشتگاهي كه در زير زمين قرار داشت ، برد.
مفاسد
گفتند كه علاوه بر شال و روسري بايد بند كفش و جورابم را هم دربياورم . مامور زندان كه دلش برايم سوخته بود گفت :« آخي مي ترسي پيش معتادا ببرمت؟ هان ؟»
- «نه ،‌بابا»
- «مي برمت پيش اينا. دختراي خوبين .» در سلول را باز كرد و گفت:« بياين براتون دختر دانشجو آوردم .»
وارد سلول شدم . در پشت سرم بسته شد و در حاليكه كفشم را در مي آوردم گفتم: واي اينجا چه قدر گرمه! چه قدر تميزه ! ديشب من تو گيشا يخ زدم و تعريف كردم كه ديشب كجا بودم و اينكه به خاطر فرم نظرسنجي مرا گرفته اند .
شروع كردند به سر كار گذاشتن من . بعدها فهميدم كه اين براي تبسم يك تفريح است . فكر مي كنم دو روز بود كه تبسم را به بازداشتگاه آورده بودند. گفت كه الهام خواهرش است و چون مادرشان را زده اند و او از آنها شكايت كرده دستگيرشان كرده اند . فاطمه هم همسايه شان است و با دخترش ماريا آمده بوده به آنها كمك كند كه پليس همه آنها را دستگير كرده است و بعد آثار درگيري را روي بدن الهام نشانم داد و شروع كردند به شوخي درباره قسمت هاي مختلف بدن مادرشان . هرچند حرف هايي را كه درباره فاطمه و ماريا زده بودند را باور نكردم اما به قدري خودم را براي ديدن شگفتي ها آماده كرده بودم كه موضوع دعواي آنها با مادرشان را باور كردم . خيلي زود فهميدم كه آنها خواهر نيستند . زخم هاي روي دست الهام هم ناشي از دعواي او با زن اميد بود. اميد همسايه قديمي الهام و خانواده اش در اراك بود كه ده سال بود ازدواج كرده بود و در تهران زندگي مي كرد. چند وقت بود كه زنش قهر كرده بود و به خانه پدرش رفته بود و اميد را با دو دختر 8 ساله و 6 ماهه تنها گذاشته بود . اميد كه با الهام رابطه داشت از او خواسته بود كه به خانه او بيايد و بچه هايش را نگه دارد الهام هم چند روزي به خانه او رفته بود و بعد هم بچه 6 ماهه را براي يك هفته به خانه شان در اراك برده بود. پدرش در عسلويه كار مي كرد و از هيچ چيز حتي دستگيري الهام خبر نداشت غرغرهاي مادرش هم به نتيجه اي نرسيده بود. الهام كه فقط 19 سال داشت ، دوباره به تهران برگشته بود و چند روزي را با اميد زندگي كرده بود اما زنش كه به وسيله همسايه ها خبر شده بود ،‌با مامور به خانه آمده بود و الهام بعد از اين كه از همسر اميد كتك خورده بود به وسيله مامورين بازداشت شده بود. اما تبسم واقعاً با مادرش دعوا كرده بود.
ماريا 17 ساله هم كه از ماكو با دوست پسرش فرار كرده بود و به تهران آمده بود ، سعي داشت پدرش را راضي كند كه شكايتش را عليه دوست پسر او پس بگيرد و اجازه دهد كه با هم ازدواج كنند .
فاطمه زن سي و پنج ساله اي بود كه 13 سالگي ازدواج كرده بود و حالا حتي نوه هم داشت از شوهرش جدا شده بود و دوست پسر داشت . مرتب پز دوست پسرش را مي داد و مي گفت كه دوست پسرش برايش مي ميرد. مي گفتند كه او را به جرم فحشا گرفته اند.
هر سه آنها را فردا صبح بردند و ما ديگر نفهميديم كه چه برسرشان آمده است . اما من و تبسم تا روز آخر با هم ، هم سلولي بوديم .تبسم از دوست پسرهايش صحبت مي كرد. از مهرداد كه بزرگترين عشقش بود. از امير كه چند ماه با هم در خانه مادر امير زندگي كرده بودند . از رضا كه مادرش دوست داشت تبسم با او ازدواج كند. تبسم مي ترسيد. چون دايي رضا گفته بود كه او زن دارد . اما اين مسئله براي مادر تبسم مهم نبود. او فقط 18 سالش بود و دلش مي خواست با امير ازدواج كند . مادرش امروز گريه كرده بود و گفته بود كه رضايت مي دهد تا تبسم آزاد شود و اينكه مي خواهد او را شوهر دهد . تبسم خوشحال بود چون اميدوار بود فردا از اينجا خلاص شود.
هر بار كه در سلولها به دليلي مثلاً دستشويي رفتن متهمين- اسمي كه همه حتي خود زنداني ها براي زنداني ها به كار مي بردند- باز مي شد ، چند نفر از زنداني ها سلولشان را به عنوان تنوع عوض مي كردند . خيلي خوابم مي آمد اما نمي دانم چرا تمام بعد از ظهر نتوانستم بخوابم موقع شام در سلول ها را باز كردند و آن وقت بود كه توانستم بقيه زنداني ها را ببينم . زن جوان معتادي كه با مادر شوهرش دعوا كرده بود و زير چشمش كبود بود. او كه تازه سم زدايي كرده بود،‌ تمام بعد از ظهر را فرياد زده بود : «خانم ،‌خانم مهربونه من دستشويي دارم.» پري دختري كه مشكل رواني داشت يا شايد هم كند ذهن بود. او با خواهرش كه ازدواج كرده بود ،‌زندگي مي كرد ولي خواهرش او را از خانه بيرون كرده بود.
من كه نمي توانستم در روشنايي چراغ هاي هميشه روشن سلول ها بخوابم به فيروزه دختر 19 ساله اي كه از خانه شان در رباط كريم فرار كرده بود، پيشنهاد كردم كه جايش را با من عوض كند . آن شب فيروزه آشپزخانه را تميز كرد به شرط كه آنكه به دوست پسرش زنگ بزند و چون كس ديگري حاضر به انجام اين كار نبود،‌نگهبانان قبول كردند و فيروزه واقعاً به پسر جواني كه سر شيفتش در پليس 110 بود و وقتي مامور بردن او به دادگاه بود به فيروزه شماره داده بود ،‌زنگ زد. لامپ سلول آنها سوخته بود و اين در شب نعمت بود.
روي در سلول تاريكي كه تنها نور راهرو از دريچه كوچكش به داخل مي تابيد،‌‌ خيلي چيزها نوشته بودند. اما آنچه بيش از همه توجه مرا به خود جلب كرد،اين عبارت بود:« چوب تو ..س هر چي وزراييه ».غير از من 5 زنداني ديگر هم در اين سلول بودند .
زن مسني كه افتخار مي كرد كه دزد است و دو زن جوان كه يكي برادرزاده و ديگري همسايه او بود. فيروزه شماره شان را گرفت تا از آنها دزدي ياد بگبرد . روش كارشان اين بود كه سر مردها را گرم مي كردند ،‌تا شوهرهايشان بتوانند از آنها دزدي كنند.
خانم ميانسال خوش لباسي كه خيلي خودش را مي گرفت . ظاهراً وقتي براي بدرقه شوهرش با او به فرودگاه رفته بود به داروهاي گياهي معده اي كه در ساك شوهرش بوده و او حمل شان مي كرده ،‌شك كرده بودند و تا مشخص شدن نتيجه آزمايشگاه مواد مخدر او را بازداشت كرده بودند . زن بيچاره سرطان روده داشت و حالش اصلاً خوب نبود.
و هستي دختر 21 ساله اي كه 5 سال پيش ازدواج كرده بود و حالا دو سال بود كه سعي داشت از شوهر معتادش جدا شود . يك سال در كارخانه كار كرده بود و بعد به دليل اختلافي كه با مادرش داشت ،‌ از خانه شان در همدان فرار كرده بود و به تهران آمده بود و چون جايي را نداشت ،‌فقط براي به دست آوردن شام و جاي خواب تنها سرمايه اش- تنش- را فروخته بود . بعد مردي در فرودگاه يك پيشنهاد احمقانه به او كرده بود : «خودت را معرفي كن !» او هم خودش را معرفي كرده بود وحتي بعد از آمدن خانواده اش براي عصباني كردن آنها به دو برابر روابطي كه داشت، ‌اعتراف كرده بود. وقتي بعدها اين قضيه را براي دوستانم تعريف كردم ،نمي توانستند باور كنند كه او اين اندازه احمق بوده باشد . من هم فوراً به ياد دختر كوچولوي فيلم آفسايد افتادم . هستي هم مثل آن دختر بيچاره انتظار داشت كه پليس از او حمايت كند او را به يك جاي امن و گرم بفرستد – همان خانه امن – نه اينكه كه او را بازداشت كند . حالا تازه فهميده بود كه چه بلايي سرش آمده . ماجرا را براي همه تعريف مي كرد و به دنبال راه حل مي گشت . نمي توانستم چشمانم را باز نگه دارم اما فكر سنگسار هستي باعث شد خواب از سرم بپرد . ياد كارت وكيلي افتادم كه در جيبم باقي مانده بود . ما كاغذ و قلم نداشتيم بنابراين كارت را دو نيمه كردم و شماره موبايل وكيل را به هستي دادم . همه به او گفتيم كه بايد زير همه چيز بزند. گفت كه پريد بوده و از پشت رابطه داشته نمي دانستم كه آيا پزشكي قانوني مي تواند اين را هم بفهمد يا نه؟ يا اينكه مي توانند بفهمند كه كبوديهاي روي گردن هستي جاي چيست؟ او كه در اين دو سال به شوهرش دسترسي نداشته ،‌يعني قاضي اين رابطه ها را زناي محصنه محسوب مي كند؟ او خواهر شهيد بود و اميدوار بود مشاور مدرسه سابقش كه رابطه خوبي با او داشته بتواند از طريق بنياد شهيد كمكش كند. او از زندان مي ترسيد و فكر مي كرد كه اگر شوهرش رضايت دهد همه چيز درست مي شود و من مي ترسيدم كه شلاقش بزنند يا حتي سنگسارش كنند . براي يك لحظه تن نحيف و سبزه هستي را در ميان سنگ ها تصور كردم چه كار مي توانستم بكنم . از او خواهش كردم كه حتماً با وكيل تماس بگيرد.
تبسم ،‌فيروزه و بقيه دخترها از اين سلول به آن سلول داد و هوار مي كردند و با عبارات بدي با هم شوخي مي كردند. زن دزد كه خوابش مي آمد داد، زد كه« اينها رفتن ... دادن »و از اين جور حرف ها نفيميدم كي خوابم برد . زن معتاد تا صبح فرياد مي زد : دستشويي دارم و خانم مهربونه ديگر جاي خود را به فحش و بدو بيراه داده بود. ساعت حدود 5 صبح بود كه خانمي كه سرطان داشت و درست كنار من خوابيده بود. حالش بد شد . ساعت 6 بالاخره آمبولانس او را با خود برد و ما توانستيم يك ساعتي بخوابيم . ساعت 7 دنبال خانم هايي آمدند كه دزدي كرده بودند . وقتي نيم ساعت بعد در سلول ها را باز كردند و وادارمان كردند كه نظافت كنيم فهميدم تمام صبحانه يعني چهار عدد نان و 50 گرم كره اي را كه به سلول ما داده بودند خانم هاي سارق خورده اند و چيزي براي من باقي نمانده بود.
به خاطر يك نواربهداشتي
كسي به خواسته مامورين مبني بر نظافت راهروها توجهي نمي كرد . نواربهداشتي ام تمام شده بود . كسي هم نداشت . به نگهبانان گفتم گفتند اگر سرباز باشد به او خواهند گفت كه بخرند . اما اين چيزي بود كه من درست در همان زمان به آن نياز داشتم . بنابراين گفتم كه من راهرو را تميز مي كنم به شرط آنكه به من نواربهداشتي بدهند. با اصرار مداوم من دست آخر يك پوشك بچه نصيبم شد. گفتند الان مامور مي آيد دنبالت . بگو برايت بخرند.ما مشغول تي كشيدن راهرو شديم و مامورين اتاق هاي خودشان را تميز كردند،‌بچه هاي ديگر هم مجبور شدند پتوها را به راهروي قديمي كه آن طرف سالن قرار داشت ،ببرند. مامور هم كه گذاشته بود درست بعد از تمام شدن كارها سراغم بيايد. گفتند بايد بند كفشم را در ماشين ببندم چون مامور منتظر است .دو دختر جوان كه ظاهراً تازه از دانشگاه پليس فارغ التحصيل شده بودند و كارآموز بودند و يك برادر با پشتكار كه به آنها آموزش مي داد، مرا به دادگاه انقلاب بردند. ظرف چند دقيقه احساس درد شديدي در دستهايم كردم . دختر جوان دستبند را خيلي سفت بسته بود . راضي اش كردم كه آن را شل كند. به او گفتم كه نوار بهداشتي و قرص قلب لازم دارم . آنها خيلي آرام در مورد «از اونا»صحبت مي كردند . حتماً خجالت مي كشيدند كه برادر با پشتكار«از اونا » را بشنود.
قاضي مرد بود
قاضي مي گفت كه هم دكترا و هم تحصيلات حوزي دارد و همزمان در پنج رشته تحصيل كرده كاري كه دكتر حسابي هم نكرده .
- «تو تحصيلاتت چه قدره؟»
- «من دانشجوي ليسانسم . »اين كارها رو بايد آدم هاي تحصيل كرده بكنن .تو فعلاً بايد بري درست رو بخوني . -طراحان و اعضا طرح ما اساتيد دانشگاه و نويسنده ها و وكلاي سرشناس اند. دفترچه را باز كرد و شروع كرد به خواندن. اين چيه ؟ اين رو كي نوشته ؟ يه بقال ؟!
- «نه ،شيرين عبادي نوشته. ولي جوري نوشته كه بقال ها هم بفهمند.» تكرار كرد: «شيرين عبادي. »
- «بله برنده جايزه صلح نوبل.»
- «اون كه حسابي با نظام مشكل داره» و بعد شروع كرد به خواندن.«اين كه مطلب علمي نيست همش رو هوا حرف زده .وقتي اين رو تو مترو مي دي دست يه خانم . فكر مي كنه چه خبره.» بلند شدم و رفتم ارجاعات آخر دفترچه را به قاضي نشان دادم.«اين كه به روزنامه ها استناد كرده» و دفترچه را پرت كرد روي ميز.
- «خب به اخبار و نتيجه تحقيقاتي كه در روزنامه ها منتشر شده ارجاع داده.»بحث اسلام را پيش كشيد . بي معطلي رفتم سراغ مراجع ولي قبل از اين كه فرصت كنم توضيح بدهم ،گفت :« شما هم كه قبله آمال تون شده آيت الله صانعي . بابا اين فقط يه مرجعه ما دويستا مرجع ديگه هم تو اين مملكت داريم . تازه اگه راست مي گين به همه فتوا هاش عمل كنين . چون گفته سن تكليف دختر 13 سالگيه يك مرتبه همه مقلد صانعي شدند . باشه ولي اگه مي گه نماز بخون ،‌روزه بگير ،‌اين كارا رو هم مي كني ؟ اصلاً ازش تقليد كن 13 سالگي نماز بخون. بجنوردي هم كه اصلاً مرجع نيست .
- «ولي تقليد از صانعي باعث نمي شه كه به زن به اندازه مرد ديه بدن .»آيه و حديث خواند، از مهريه و شروط ضمن عقد گفت و گفت كه زنها دارند به مردها ظلم مي كنند . بعد شروع كرد به بازجويي كتبي. دوباره همان سئوال هاي تكراري . كاش يك نفر به خودش زحمت مي داد و پرونده را مي خواند . برايم 5 ميليون تومان قرار كفالت صادر كرد.
پليس ها زن بودند
دوباره برگشت خوردم پليس امنيت ملي . برادر با پشت كار دادسرا را با سربازي اشتباه گرفته بود و ما را در راهروها و راه پله ها مي دواند. پليس چادر به سر از ما عقب مي ماند. يكي از خانم هاي پليس كه قرار بود در ماشين منتظر بماند،براي دوستش تعريف كرد كه به دانشگاهشان كه دقيقاً كنار دادگاه انقلاب قرار دارد رفته و بچه ها را ديده است . تنها چيزي كه كسي به فكرش نبود نوار بهداشتي من بود. موقع ورود از داخل ماشين براي بابا ،‌خواهرم و خانم مقدم دست تكان دادم. قرار بود مرا در پليس امنيت ملي به ق تحويل دهند. اما ق نبود بنابراين در اتاقش منتظر مانديم . خواهش كردم كه قبل از تمام شدن وقت اداري براي چند دقيقه با خانواده صحبت كنم تا كارهاي كفالتم را انجام دهند. ولي گفتند كه همين الان هم وقت اداري تمام شده . نه يعني باز هم بايد برگردم وزرا. مثل ديروز بي حال شده بودم. از ديشب نه چيزي خورده بودم و نه درست و حسابي خوابيده بودم . روي ميز ولو شده بودم . دستياران ق مدام مي آمدند و مي رفتند و سراغ او را مي گرفتند. هر بار كه در باز مي شد از ترس اينكه ق داد بزند :« اين چه وضع نشستنه ، درست بشين .» از جا مي پريدم. دخترها حسابي دلشان برايم سوخته بود. ساعت 2 بود و هنوز ناهار اداره را نداده بودند . به بهانه گرم شدن با بخاري رفتم كنار پنجره . اما نتوانستم خانواده ام را ببينم . گفتند كه انگشت نگاري ديروز به درد نمي خورد و بايد دوباره اين كار را انجام دهند. اين دختر پليس هم نتوانست كارش را درست انجام بدهد.پرسيدم: «مگر در دانشگاه اين چيزها رو بهتون ياد نميدن؟» نگاهم كرد و چيزي نگفت. پليس مردي كه مسئول اين كار بود دنبال دستكش مي گشت تا اين كار را آموزش دهد اما چون دستكش پيدا نكرد به دستمال متوسل شد. دختر جوان هم با چندين بار پيچاندن تك تك انگشتان من تا مرز شكستن، دوره عملي انگشت نگاري را گذراند. بالاخره هم ق آمد و هم ناهار. گفتند دير شده و بايد برويم اما با اصرار دخترها به من ناهار دادند. بعد در حاليكه بشقاب نيم خورده غذا دستم بود مرا به اتاق ق برگرداندند . پدرم آنجا منتظرم بود. اين به معني پايان تمام بدبختي ها و التماس ها بود. از پدرم خواستم كه برايم خوراكي و قرص قلب بخرد. ق گفت: نه الان ديره باشه فردا .
- «ولي من قلبم درد مي كنه .»
- «دروغگويي باعث مي شه آدم قلبش درد بگيره »
- «نه پرولاپس قلب (افتادگي دريچه ميترال)باعث مي شه آدم قلبش درد بگيره .»
ق درست كنار پدرم ايستاده بود. به پدرم نزديك شدم و گفتم كه نواربهداشتي هم مي خواهم .ق شنيد و خيلي بدش آمد. حتماً فكر مي كرد اين چيزي نيست كه دختر به پدرش بگويد .يادم آمد كه دلش مي خواست سرم را ببرد. بابا زود رفت و برايم همه چيز خريد .به سرعت سوار ماشين شديم و وقتي از در خارج شديم پروين اردلان را ديدم كه كنار خواهرم ايستاده بود ، برايشان دست تكان دادم.
دختر فرراري معتاد
دوباره وارد وزرا شديم اما اين بار از در جلو. چه ورودي قشنگي داشت. وارد اتاق رئيس شديم تا برگه مرا امضا كند. جوان لباس شخصي كه آنجا نشسته بود پرسيد معتاده ؟ گفتم نه آقا ! گفت:« آخه قيافتون يه جوريه انگار حالتون خوب نيست . »
- «آخه ديشب تو بازداشتگاهتون نتونستم بخوابم .»
- «چرا سرد بود؟»
- «نه معتاداتون تاصبح سر و صدا مي كردن.» تلويزيون داشت كمدي فرانسوي سرآشپز را پخش مي كرد. خوشبختانه نامه نگاري آقاي رئيس تمام شد و بيرون آمديم. سرباز وظيفه اي كه به زور فارسي صحبت مي كرد،‌موقع ثبت نامم در دفتر،‌وقتي شنيد كه اتهامم اقدام عليه امنيت ملي است ، پرسيد:چي بنويسم ،‌فراري بنويسم . گفتم« فراري »،خواستم فحش ناموسي بدهم اما يادم افتاد كه اين كار اصلاً درست نيست بنابراين ادامه دادم :«خودتي.» دختر پليس گفت : «بنويس اقدام عليه امنيت ملي .» پسر جوان حتي بلد نبود املاي كلمه عليه را درست بنويسد. با همان لهجه آذري گفت :« درست صحبت كن ها!» گفتم : «تو هر وقت ياد گرفتي عليه رو بنويسي حرف بزن.» چه قدر لات شده بودم.دختر پليس گفت اگر اذيتان كردم حلالم كنيد و رفت . لابد به خاطر دستبند مي گفت.يا شايد هم به خاطر انگشت نگاري.
دوباره وارد زيرزمين شديم. باز هم بايد همه چيز حتي بند كفشم را در مي آوردم و صورت وسايلم را انگشت مي زدم . اين بار برخلاف دفعه قبل حسابي مرا گشتند حتي به لبه تا زده شلوارم و داخل كفشم هم مشكوك بودند. قرص هايم را ازمن گرفتند.مرا بردند راهروي قديمي سمت راست . تبسم و دختري كه نامش سحر بود اما الهام صدايش مي كردند ، در راهرو نشسته بودند. باورم نمي شد كه آنجا آنقدر سرد است . چسبيده بوديم به شوفاژ و زير پتوها مي لرزيديم . تبسم گفت كه قبول نمي كنند برويم راهروي سمت چپي .
- «چرا اونجا كه هم گرمه و هم صبح تميزش كرديم .»
- «چون راهروي اونجا در نداره بايد در سلول ها را ببندند و براي دستشويي رفتن بچه ها بازشون كنن.»
الهام خوابيد و تبسم براي من تعريف كرد كه قاضي اورا به پزشك قانوني فرستاده و وقتي اعتراض كرده كه او را براي رابطه نگرفته اند گفته است كه تمام پروندهاي خانوادگي را بايد به پزشك قانوني فرستاد ! او هم گفته كه زن است و مادرش هم اين را مي داند. تبسم حوصله اش سر رفته بود و مي گفت چرا متهم نمي آورند؟! الهام كه بيدار شد تصميم گرفتيم آنقدر شلوغ كنيم كه ما را به راهروي جديد سمت چپ ببرند. آنقدر گلويمان را پاره كرديم كه بالاخره مامورها جمع شدند.گفتند كه قرار است حراست آن طرف متهم بياورد و اينكه آنجا مخصوص قاتلين و مجرمين خطرناك است و ما به حال قاتلين قبطه خورديم. هيچ التماسي دلشان را به رحم نمي آورد. به جاي اينكه ما را به راهروي جديد ببرند حتي شوفاژ راهرو را هم از ما گرفتند و گفتند كه بايد برويم داخل يكي از سلول ها چون مي خواهند دومين در راهرو را هم قفل كنند. وقتي گفتيم كه از جايمان تكان نمي خوريم سرپرتشان تهديدمان كرد كه به سربازها خواهد گفت بريزند اينجا و با باطوم بيفتند به جانمان . هر سه مطمئن بوديم كه بلوف مي زند . دست آخر گفتند كه مي توانيد به آن سمت برويد ،اما اگر خودتان را هم بكشيد در را باز نمي كنيم . پتويم را بردم در يكي از سلول هاي سالن جديد گذاشتم و رفتم دستشويي تا ديگر براي باز كردن در التماس نكنم . اما وقتي برگشتم گفتند كه نمي توانم اين جا بمانم . چون بقيه متهمين مي خواهند همان طرف بمانند. آنها باورشان شده بود كه در سلول تا فردا صبح باز نخواهد شد.سلول خيلي سرد بود. تا وقتي كه بخوابيم اين مسئله را صد بار توي سرشان زدم. خودشان هم پشيمان شده بودند اما ديگر فايده اي نداشت. خب هر دويشان هنوز خيلي بچه بودند. من كه فكر مي كردم فردا صبح آزادم مي كنند تمام خوراكي ها را با الهام و تبسم خوردم .
پري را دوباره آوردند . بهزيستي او را قبول نكرده بود . بچه ها پري را به بهانه دادن خوراكي به سلول ما دعوت كردند و او را دست انداختند. وقتي حريف شان نشدم ،خودم را به خواب زدم.پري كه متوجه شده بود اذيتش مي كنند به سلول كناري رفت. كمي بعد در سلول ها را قفل كردند.
ساعت 12 وقتي كه تبسم خوابش برده بود ،الهام كنارم نشسته بود و اشك مي ريخت. او را در خانه دوست پسرش دستگير كرده بودند. همسايه طبقه پايين خبر داده بود كه در طبقه بالا دختر آورده اند و 110 هم آمده بود و آنها مثل بچه هاي خوب در را باز كرده بودند و به پليسي كه مجوز نداشت اجازه ورود داده بودند. با او رابطه نداشته اما با دوست پسر اصلي اش- حسين- كه قرار بود با هم ازدواج كنند، چند بار به خانه شان آمده و مادرش او را مي شناخت ‌، رابطه داشته است . خودش معتقد بود اين بلا سرش آمده چون به حسين خيانت كرده است. اول قرار شد بگويد كه با حسين ارتباط داشته نه با آن پسر و با هم ازدواج كنند . بعد ترسيد.قرار شد بگويد كه به او تجاوز شده است . روي كارت وكيل دو شماره دفتر هم بود. يكي از آنها را جدا كردم و به الهام دادم و از او خواستم كه حتماً با وكيل صحبت كند. باورش نمي شد كه هيچ وكيلي بدون پول به كسي كمك كند. آنچه كه الهام بيش از پليس از آن مي ترسيد ، برادرش بود. پدرش كه نظامي بود از مادرش جدا شده بود ، حالا برادر غيرتي اش به اصطلاح مرد خانه بود. مردي كه افتخارش اين بود كه معروف ترين روسپي هاي تهران را كه مثلاً خال كوبي شان تك است به خانه مي آورد. دفعه قبل كه برادر الهام او را با دوست پسرش در پارك ديده بود، وقتي به خانه برگشته بود ، دست الهام را از چهار جا شكسته بود. به الهام پيشنهاد كردم كه چند روزي پيش پدرش برود تا برادرش آرام شود . اما برادرش از هيچ كس حرف شنوي نداشت. دفعه قبل كه در منزل عمويش قايم شده بود ، برادرش او را پيدا كرده بود و كتكش زده بود. نمي دانستم چه كمكي مي توانم به الهام بكنم. من و الهام هر دو در يك روز به دنيا آمده بوديم . اما او فقط 16 سال داشت و 5 سال از من كوچكتر بود. گفتم كه 17 اسفند ،8 مارس است. روز جهاني زن . اين براي الهام هيچ مفهومي نداشت. او فقط تا سوم راهنمايي درس خوانده بود. چون برادرش اجازه نداده بود كه به دبيرستان برود.
چهار متهم جديد آوردند. الهام با خوشحالي تبسم را بيدار كرد. تبسم ترسيد و داد زد. مامور زندان پيدايش شد . - «جه خبرتان است ؟ »
- «هيچي يكي از بچه ها خواب بد ديده است. »
فردا صبح وقتي بيدار شديم تبسم مشتاق ديدن متهمين جديد بود. به الهام گفت چرا بيدارم نكردي و الهام توضيح داد كه اين كار را كرده است اما او بيدار نشده است . باورم نمي شد . يعني اين قدر اين قضيه براي تبسم جالب بود؟ چهار متهمي را كه آورده بودند بردند دادسرا . بدون اين كه تبسم مهلت كند با آنها صحبت كند . بعد تبسم و الهام را هم بردند . در سلول ها باز بود .اما پري اعتمادش را نسبت به ديگران از دست داده بود و ديگر نمي خواست با كسي صحبت كند. عاشق نوشته هاي روي در و ديوار شده بودم . سعي كردم با بند فلزي ساعتم چيزي بنويسم اما موفق نشدم.شروع كردم به بلند بلند شعر خواندن. صداي كلاغ مي آمد و من شعر فتح باغ فروغ را مي خواندم .از بالا صداي موسيقي غير مجاز مي آمد.طرف هاي ظهر آمدند دنبالم . دوباره بايد بند كفشم را در ماشين مي بستم. . پليس دختر جواني مرا سوار ماشين كرد .ولي قبل از آن توانستم در حاليكه به يك دستم دستبند زده شده بود،‌خانم مقدم را در آغوش بگيرم . بيچاره خانم مقدم . در اين چند روز واقعاً برايم مادري كرد. با خانم مقدم سوار ماشين شديم و برايم تعريف كرد كه پدرم از اين كه مرا در مفاسد نگه داشته اند خيلي ناراحت است . اما او به پدرم گفته بود كه همه ما مفسد في الارض هستيم و پدرم هم شعر منم مفسد في الارض ولي اون طرف مرز هايده را برايش خوانده بود. بابا كه دم در دادگاه انقلاب منتظرمان بود،نا باورانه به دستبند نگاه مي كرد. وارد دادگاه شديم . خانم مقدم و بابا بايد از در اصلي وارد مي شدند، اما راهشان ندادند. قاضي نبود. منشي اش گفت كه قاضي دو روز قرار تحقيق صادر كرده و ما بايد فردا بياييم .تماس هاي تلفني مامورين به جايي نرسيد. باورم نمي شد . يعني اين پاسكاري ها تا كي مي خواست ادامه پيدا كند. دوباره برگشت خوردم مفاسد.اين بار از اداره شان نامه نداشتند . كاغذ بازي ها طول كشيد و من در اين فاصله در راهروي ورودي نشسته بودم و بيرون را تماشا مي كردم . در تمام اين چند روز وقتي مردم را در خيابان ها مي ديدم باورم نمي شد كه هنوز زندگي عادي جريان دارد.
دوباره برگشتم بازداشتگاه . خانمي حدوداً سي ساله كه حسابي به خودش رسيده بود،‌مرا تحويل گرفت . باورم نمي شد كه اين اندازه با شخصيت و مهربان باشد. اصلاً مرا نگشت فقط پرسيد كه چه چيزهايي همراهم دارم. وقتي شنيد كه چرا مرا بازداشت كرده اند گفت:« بالاخره بايد به يه چيزي گير بدن .» و مرا به راهروي قديمي برد . گفتم:« نمي شه بريم اون ور» . گفت:« اين ور خيلي سرده نه؟ بشين كارام رو بكنم الان ميام مي برمت اون ور.» من تنها بازداشتي بازداشتگاه بودم . دوباره شروع كردم به شعر خواندن. از پشت سر يك نفر را ديدم . بله متهم جديد بود. از اين كه ذوق كرده بودم ،‌از دست خودم ناراحت شدم . مخصوصاً وقتي ديدم كه متهم تبسم است . تازه علت خوشحالي تبسم را مي فهميدم . خب بيچاره حوصله اش سر مي رفت. آن نگهبان با شخصيت خانم پ بود كه در شيفت قبلي اش حسابي با تبسم رفيق شده بود.خانم پ به ما نهار داد . تبسم برايم تعريف كرد كه قاضي گفته بايد با امير يعني آخرين پسري كه با او رابطه داشته ازدواج كند. به او تبريك گفتم . هماني شد كه خودش مي خواست . اما اجازه نداد كس ديگري اين موضوع را بفهمد.
يك متهم جديد آوردند. جميله دختر 30 ساله اي بود كه دوسال بود در بهزيستي زندگي مي كرد. دو سال پيش كه جميله از خانه فرار كرده بود،‌ظرف يك هفته او را به خانواده اش برگردانده بودند،‌اما پدرش او را به خانه راه نداده بود و تحويل بهزيستي داده بودش. مادرش دور از چشم شوهرش گاهي به او سر ميزد. گفتم كه پدرش حق نداشته اين كار را بكند و او مي تواند از پدرش شكايت كند و او را مجبور كند كه نفقه اش را بپردازد. تبسم هم موافق بود: «وقتي تو ... ننه ات مي ذاشته بايد فكر اين جاش رو هم مي كرده.» ديروز مددكار جوان بهزيستي كه از دست خود زني هاي بچه ها كلافه شده بود ،‌همه شان را از بهزيستي بيرون كرده بود و گفته بود كه مسئوليتش را خودش مي پذيرد.جميله مي گفت دخترهاي فراري مدام با شيشه خود زني مي كردند به طوري كه استخوانهايشان از بين گوشت دستشان ديده مي شد. دختر جوان هم ترسيده بود. جميله هم كه تجربه يك هفته دربه دري به عنوان يك دختر فراري را داشت خودش را به كلانتري معرفي كرده بود و امروز صبح قاضي گفته بود كه به همان مركز قبلي برش گردانند. جميله از بودن در بهزيستي راضي بود. چون هيچ جايي براي رفتن نداشت. وقتي از مركز مرخصي مي گرفت هيچ كس را نداشت كه به سراغش برود . بنابراين مي رفت امامزاده.
خانم پ گفت كه بايد راهروي قديمي را تميز كنيم . تبسم كه مي خواست خودش را شيرين كند از اين امر استقبال كرد و من و جميله زير لب غرغر كرديم. تمام راهروي قديمي ،توالت ، حمام و سلول هايش را شستيم . كسي نمي دانست چند وقت است كه اينجا تميز نشده است . خانم پ هم جارو دستش گرفت و به ما كمك كرد. گفت:« اگر مامانم و شوهرم ببينن كه من اينجا چه كار مي كنم ديگه نمي ذارن بيام سر كار.» گفتم : «آخه مگه كار قحطه حيف شما نيست كه اين كارها رو مي كنين ؟» گفت كه دانشجوي فوق ليسانس تربيت بدني است و در واحد آمار موادمخدر كار مي كند و چون متهم هاي آنها را اينجا مي آورند، بايد سالي دو هفته هم در بازداشتگاه كار كند.
- «به آرايشت گير نمي دن ؟»
- « نه خيلي هم دلشون بخواد. كي مي ياد براي اينا كار كنه .»35 سالش بود ،ولي خيلي جوان تر نشان مي داد. گفت كه شوهر و دختر ساله اش خيلي در كارهاي خانه به او كمك مي كنند. چه قدر زود ازدواج كرده بود. خانم پ گفت كه دستشويي آن طرف را هم بشوييم . چون امشب آن طرف مي مانيم و بايد مراقب باشيم كه عفونت نگيريم . اما خارش ها از همين الان شروع شده بود و من و تبسم درباره راههاي درمان آن با هم مشورت مي كرديم .حمام را هم شستيم تا شايد حمام كنيم . اما نه حوله داشتيم و نه لباس تميز . بنابراين با وجود آنكه خانم پ برايمان شامپو و صابون آورد از خيرش گذشتيم. خانم پ كه صداش مي كرديم خانم خوشگله ، برامون چاي و شيريني خامه اي آورد. يك سوسك در سلول بود كه آن را كشتيم. خانم پ با ديدن جنازه اش هم جيغ مي زد. بعد سرو كله يك مارمولك پيدا شد. چند بارسعي كرديم آن را هم بكشيم ،اما هر بار در درز بين سقف و ديوار قايم مي شد. خانم پ كه از شنيدن اسم مارمولك رنگش مثل گچ سفيد شده بود،‌سلول مان را عوض كرد.
بالاخره در سلول بسته شد. اما فوراً يك مهمان جديد از راه رسيد. فيروزه از بهزيستي فرار كرده بود . همه از ديدن او متعجب شديم . او را هم مثل جميله به مركز هاجر در دربند برده بودند. اما بعد از خوردن ناهار فرار كر ده بود . اين دو روز را در خيابان گذرانده بود و امروز صبح در امامزداه حسن دستگيرش كرده بودند. دو روز پيش قبل از اينكه از بازداشتگاه به بهزيستي منتقل شود از مجله خانواده سبز با او مصاحبه كرده بودند. يعني همه داستان هايي كه در مجله هاي خانوادگي مي نويسند ،مثل داستان فيروزه حقيقت دارد؟ فيروزه كارت هاي جديدي را كه در اين دو روز پسرها به او داده بودند تا زنگ بزند در آورد و مرتب كرد. فيروزه چه طور همه اينها به اضافه دفتر تلفنش را داخل سلول آورده بود. دفعه قبل حتي لوازم آرايشش را هم آورده بود و اين درحالي بود كه من تمام اين چهار روز را با لبهاي خشكيده در حسرت كرم لبم له له مي زدم. جميله از بهزيستي گفت ،‌از پول توجيبي و لباس هايي كه به آنها مي دهند و از كاري كه چند وقتي همراه يكي از دوستانش سر آن رفته بود. اما دوستش سر كار دزدي مي كرد و مدام جيم مي شد و با دوست پسرش بيرون مي رفت . جميله هم براي اين كه كارش را از دست ندهد . مجبور شده بود، او را لو دهد و حالا آن دختر به خون جميله تشنه بود. جميله هم دوست پسر داشت . دوست پسر با مرامي كه حتي به درخواست جميله براي همه بچه هاي مركز پيتزا مي فرستاد . اما آن پسر حاضر نبود با دختري كه در بهزيستي زندگي مي كند ازدواج كند. خواستگارهاي جميله در بهزيستي همه پير بودند. از جميله پرسيديم كه خودش نمي تواند كسي را به عنوان خواستگار معرفي كند . جميله گفت: نه ،قبول نمي كنند.
وقتي رفتم دستشويي از درز پنجره اي كه با صفحه فلزي پوشانده شده بود ، برگ هاي خيس پاييزي را ديدم.گوش دادم .صداي باران بود.
بعد از شام ،يكي از دخترهايي را كه ديشب با جميله به بازداشتگاه آورده بودند، را هم به سلول ما آوردند. دانشجوي زباني كه اهل خوزستان بود و در تهران با دوستانش زندگي مي كرد .زهرا سعي كرده بود پسري را كه مزاحمش بود تحويل انتظامات پارك بدهد. اما نتيجه اين شده بود كه او را به پزشكي قانوني فرستاده بودند. بيچاره دختر بود . ماموري كه او را آورده بود به او پيشنهاد كرده بود كه از قاضي شكايت كند. فكر مي كنم او تنها دختري بود كه در وزرا ديدم. حالا به جرم عضويت در گلد كوئست در بازداشت باقي مانده بود . كم مانده بود همه مان را پرزنت كند. تبسم شروع كرد به همان شوخي هاي هميشگي و گفت كه خواهر من است . اما من حوصله اين شوخي ها را نداشتم.
بعد از آن يك دختر تيتيش آوردند كه با دوست پسرش در فرودگاه دستگير شده بود و پز دماغ عملي اش را مي داد . به نظرش ما خيلي بد دهن بوديم بنابريان از خانم پرتو خواست كه او و زهرا را به سلول ديگري ببرد. اما خانم پ كه معلوم نبود دارد چه كار مي كند خيلي دير آمد . دختر تيتيش شروع كرد به فحش دادن به خانم پ . تبسم هم كه غيرتي شده بود گفت اگر جرات داري جلوي خودش بگو. و وقتي خانم پ آمد همه چيز را گذاشت كف دستش . و دعوا راه افتاد. بعد از فروكش كردن آتش مخاصمه ، از خانم پ خواستيم كه به سربازها پول بدهديم تا برايمان خوراكي بخرند. خانم پ گفت الان سرباز نيست ،ولي ساعت نه كه شوهرش مي آيد دم در ،برايمان خواهد خريد. گفتم كه قرصم پيش شيفت قبل مانده .اسم قرصم را پرسيد و آنرا برايم پيدا كرد.خانم پ رفت دم در پيش شوهرش و دختر تيتيش كه مي خواست به دستشويي برود،تمام بازداشتگاه را روي سرش گذاشت .تبسم هم شروع كرد به كل انداختن با او.
بعد از برگشتن خانم پ چهار تا خانم ميانسال را به سلول روبرويي آوردند . يكي شان با افتخار مي گفت كه خانم رئيس است و بقيه هم خانم هايي بودند كه با او كار مي كردند. تبسم تمام حواسش به فيروزه بود كه با آنها حرف نزند. فيروزه گفت:«چرا اينها فاحشه شدند ؟» گفتم :«لابد چون پول ندارند . شايد هم يك روزي دختر فراري بوده اند.»جميله تعريف كرد كه وقتي فرار كرده بوده ،سوار ماشين يك پسر شده و او هم جميله را به خانه يك خانم رئيس برده اما او از آنجا فرار كرده است. فيروزه حسابي ترسيده بود . گفت كه مي خواهد به خانه شان برگردد و ازدواج كند. تبسم پرسيد بابات خونه راهت مي ده؟
- «آره ، بابام خيلي دوستم داره ولي چون راننده است هيچ وقت خونه نيست .مامانمه كه همه اش به من گير ميده.» او از خانه شان فرار كرده بود چون مادرش اجازه نمي داد ،‌مانتوي كوتا ه بپوشد ، آرايش كند و به قول خودش پسر بازي كند. اما حالا مي گفت كه خانه شان از بهزيستي بهتر است . چون آنجا حداقل مي تواتند از پشت در با پسرهاي محلشان صحبت كند . اما در بهزيستي اصلاً پسر گير نمي آيد.
همه مان فيروزه را تشويق كرديم كه به خانه شان برگردد . اما تبسم نگران بود كه دادگاه فيروزه را جاي ديگري بفرستد. وقتي همه خوراكي ها را خورديم به اين فكر كردم كه آيا فردا واقعاً آزاد خواهم شد ، يا نه؟
فيروزه و جميله خوابيدند و تبسم ماجراي آشنايي اش را با مهرداد برايم تعريف كرد. گفت كه خانه شان كرج است و مادرش وقتي او هفت ماهه بوده فوت كرده و او با همسر پدرش زندگي مي كند. پدرش هم كه شغل آزاد دارد معمولاً خانه نيست و نمي فهمد كه تبسم علاوه بر پول به محبت هم نياز دارد. خودم بايد حدس مي زدم كه مادر يك دختر از او شكايت نمي كند. تبسم از بچگي هميشه با نامادري اش اختلاف داشته است او ديپلم انساني داشت و براي اينكه كمتر در خانه باشد تصميم گرفته بود ،كار كند. مدتي در مغازه موبايل فروشي كار كرده بود. آنجا ابتدا با صاحب مغازه و سپس با مهرداد ،دستيار او دوست شده بود. صاحب مغازه هم تبسم را اخراج كرده بود. او حتي مدتي به عنوان تزريقاتچي هم كار كرده بود. نامادري اش وقتي با تبسم دعوا مي كرد او را از خانه بيرون مي انداخت . تبسم چند ماهي را با خانواده مهرداد و چند ماهي را هم با خانواده امير زندگي كرده بود. تبسم دوست صميمي داشت كه او هم با نامادري اش اختلاف داشت و همديگر را خواهر صدا مي زدند. فكر نمي كردم تبسم اين قدر تنها باشد . او در حاليكه اشك مي ريخت، از روزي مي گفت كه نامادريهاي هر دوشان از خانه بيرونشان كرده بودند و آنها ميان برف ها با لباس پسرانه پرسه مي زدند تا كسي مزاحمشان نشود. اما چند پسر كه سوار پاترول بودند مزاحمشان شده بودند و ناگهان فهميده بود كه يكي از انها مهرداد است . آن وقت بود كه دوستش راز او را به مهرداد گفته بود. آن شب نوبت خانم رئيس و دوستانش بود كه تا صبح نگذارند بخوابيم.
مرا فراموش كرده بودند
تا فردا كه تبسم را بردند تا عروس شود، چندين بار شماره ام به او گفتم. اما فكر نمي كنم يادش مانده باشد. فيروزه را را هم بردند دادگاه و جميله هم به بهزيستي برگشت . من و تبسم به او قول داديم كه در بهزيستي به ديدنش برويم. خانم رئيس و خانم هاي همراهش و دختر تيتيش را هم برده بودند. من را به سلول تاريكي كه لامپش خراب بود و زهرا در آن خوابيده بود، بردند. زهرا هنوز هم گريه مي كرد .از كارت وكيل يك شماره باقي مانده بود كه سهم زهرا بود. او هم باور نمي كرد كه يك وكيل از كسي مجاني دفاع كند. پرسيد ديشب چه طوري پيش آنها ماندي؟ نترسيدي . گفتم آنها هم آدمند و ترس ندارند. آن دختر تيتيش هم همه آن كلمه هايي را كه به خاطرش آنها را بي ادب مي دانست، استفاده كرد. زهرا سعي كرد بخوابد. اول فكر كردم كه كابوس مي بيند .اما بعداً فهميدم كه زير پتو گريه مي كند. سعي كردم دلدلري اش بدهم اما كاملاً به هم ريخته بود. مطمئن بودم كه امروز حتماً آزاد مي شوم و داشتم براي يك حمام گرم نقشه مي كشيدم. زمان نمي گذشت . دوباره خودم را به شعر خواندن سرگرم كردم . اما اين بار بايد در دلم شعر مي خواندنم تا زهرا را بيدار نكنم. يك دختر فراري جديد آورده بودند. از دريچه در صدايش كردم و گفتم بيا اينجا كه تنها نباشي . زهرا حسابي ترسيد . سرش را از زير پتو بيرون آورد و ملتمسانه گفت : نه! گفتم باشه و رفتم سر جايم نشستم . ساعت نزديك 2 بود كه خانم هايي را كه به جرم فحشا دستگير شده بودند،‌ از دادگاه برگرداندند. جلوي در سلولشان منتظر بودند تا نگهبان بيايد و در را باز كند. از دريچه در سلول تماشايشان مي كردم . خانم رئيس پرسيد جرمت چيه .حوصله توضيح نداشتم . از اين كه امروز آزاد شوم ، قطع اميد كرده بودم. گفتم من سياسي ام. همكارش گفت : اين روزا به مواد مخدر هم مي گن سياسي . گفتم:« من تو مترو فرم نظر سنجي پخش مي كردم به اتهام اقدام عليه امنيت ملي بازداشتم كردن.» خانم رئيس گفت مگه مي شه لابد يه كاري كردي. نگهبان سر رسيد و اسم من و دختر فراري را صدا كرد. باورم نمي شد با زهرا خداحافظي كردم و رفتم تا بند كفشم را در ماشين ببندم . از كفش تيم برلندم متنفر شده بودم . چون مرتب بايد بندش را در مي آوردم و دوباره مي بستم. وقتي وسايلم را تحويل مي گرفتم روي ميز برگه بازجويي دختر فراري را ديدم . از او پرسيده بودند: كي از خانه فرار كرديد؟ در اين مدت كجا بوديد؟ آيا كسي هم به شما تعرض كرد؟ آيا مي خواهيد كه دوباره پيش خانواده تان برگرديد؟
دوباره دوتا دختر جوان ديگر و يكي از مردان جواني كه دستيار قريشي بود ، آمده بودند. گفتم چرا اينقدر دير؟ پسر جوان گفت كه فكر كرده اند كه كس ديگري دنبال من آمده است . مرا فراموش كرده بودند. گفت پدرتون و خانم مقدم از صبح دم در دادگاه انقلاب منتظرند. شايد رفته باشند. گفتم :«‌اگر پدرمنه ،‌تا شب هم اونجا واي ميسته .» بيچاره بابا و خانم مقدم از صبح يخ زده بودند. قاضي گفته بود كه مي خواهد با خانم مقدم هم صحبت كند . پدرم هم كه به عنوان ضامن بايد مي آمد . بنابراين سعي كرديم راهي پيدا كنيم كه آنها را داخل دادگاه راه دهند. پسر جوان گفت كه خانم مقدم را به من دستبند بزنند تا به عنوان متهم با ما داخل شود. بيچاره خانم مقدم . اما مامورين كه از صبح ديده بودند كه خانم مقدم و پدرم جلوي در ايستاده اند ، باور نمي كردند. بالاخره وارد شديم . اما باز هم پدرم را راه ندادند. خانم مقدم گفت كه شيرين عبادي گفته چرا من جيمز باند بازي در ميارم و نوشين هم گفته خب بابا بهش بگين اسم من رو بده . گفتم:« من همه چيز رو درباره كمپين گفتم ولي نتوانستم اسم كسي رو بدم چون مي ترسيدم براشون اتفاقي بيفته . حتي اسم نوشين رو هم نوشتم اما دلم نيومد فاميلي اش رو بنويسم. من فقط اسم خانم عبادي رو نوشتم .چون مطمئن بودم نمي تونن كاري باهاش بكنن . اسم شما رو هم كه چون اومده بودين كمكم خودشون فهميدن . من در مورد شما فقط نوشتم كه عضو كمپين هستين و از طريق ايميل باهاتون ارتباط دارم . اون وقت از شما بازجويي كردن. حالا اگه اسم كساي ديگه رو هم داده بودم ممكن بود اونها رو هم بازداشت كنن.» خانم مقدم همچنان معتقد بود كه من بايد اسم افراد سرشناس رو مي گفتم . وارد اتاق قاضي شديم. دوباره شروع كرد درباره خانم عبادي و آيت الله صانعي و سطح تحصيلات اعضاي كمپين نظر دادن . به محروميت از تحصيل من و تجمعي كه اين حكم با استناد به آن صادر شده بود ،‌گير داد و من هم تاكيد كردم كه اين يك مسئله درون دانشگاهي بوده و داخل دانشگاه حل شده است. از خانم مقدم هم درباره كمپين سئوالاتي پرسيد. از خودش گفت و اينكه اگر يك ربع جايي صحبت كنه نظر همه كاملاً‌ عوض مي شود و از اين حرف ها . خانم مقدم به قاضي پيشنهاد مي كرد كه برگه كمپين را امضا كند و حتي بيايد براي ما سخنراني كند يا براي سايت مقاله بنويسد. من گفتم : حاجاقا خانم مقدم شوخي مي كنند و به خانم مقدم در گوشي گفتم ولش كنيد بذارين آزادم كنه بريم. دست آخر به منشي اش گفت كه بنويسد خانم مقدم به دليل فقدان شواهد آزاد است . خانم مقدم با تعجب گفت مگه تا الان من بازداشت بودم؟ من هم آزادي خانم مقدم را به ايشان تبريك گفتم . من را هم بدون قيد آزاد كردند. باورم نمي شد اما واقعاً آزاد شده بودم . قاضي پرونده را نبست و گفت كه دادستان بايد اين كار را بكند.
هفته بعد با من تماس گرفتند كه بيايم و وسايلم را تحويل بگيرم . اما هر كاري كردم راهم ندادند. روز بعد با پدرم رفتم و بالاخره توانستم داخل شوم و با ضمانت پدرم وسايلم را پس بگيرم . دادستان با بستن پرونده مخالفت كرده بود. هنوز هم كابوس دخترهاي بازداشتگاه مفاسد را مي بينم. هيچ كدامشان با آن وكيل تماس نگرفته اند.

۹ نظر:

ناشناس گفت...

سلام عزیز. دعوتت کردم به بازی یلدا. باید 5 مورد از چیزهاییی که فکر می کنی به نوعی یک اعترافه بنویسی. می تونه به هر جنبه ای از شخصیت و کارهات بر گرده. نبینی من 15 تا نوشتم. از پرروییمه.

آرش گفت...

...

nooshin گفت...

خيلي عالي بود. لينكتو دادم. ديدي پريروز يادم رفت ازت عكس بگيرم! حالا اين دفعه اگر بگيرنت چي كار كنيم؟!

لينك وبلاگ اصلي من اينه:
http://yaredabestaani.blogfa.com

SoloGen گفت...

نمی‌دانم چه بگویم. موقع خواندن نوشته‌ات آن‌قدر قلب‌ام فشرده شده بود که نمی‌دانستم چه کنم. این اتفاقات (بخوانیم ظلم‌ها) تازه نیست، اما هر بار یادآوری‌شان هم‌چنان دردناک است. دردناک است چون به تو یادآوری می‌کنند که در نزد ایشان ارزش‌ات چیزی بین گوسفند و انسان است (سرت را همین‌طوری نمی‌برند، اما اگر اذیت‌شان کنی سرت را هم می‌برند. هر روز چوپانی بالای سرت نیست، اما اگر از مسیر کمی دور شوی، چوپان‌شان را حتما به سراغ‌ات می‌فرستند؛ ...).
به هر حال آفرین به تو و استقامت‌ات. امیدوارم کم‌تر شاهد چنین چیزهایی باشیم.

ناشناس گفت...

اسم و مشخصات اون مأمور اول مترو که بهت گیر داد رو بگو تا یک آبرویی ازش ببریم که دور و بر اینترنت پیداش نشه. مگه می‌شه همینجوری بیاد به یکی از ماها گیر بده و راست راست بره پی کارش؟

ناشناس گفت...

نوشته‌ت عالي بود. از همه جالبتر برام روحيه خوبت در زندان بود. ياد اين موضوع افتادم كه قبلا خونده بودم فعالين سياسي ده 40 و 50 براي "آموزش" سعي مي‌كردند يه دوره كوتاه برن زندان! حال به نظرم تو هم بيشتر براي يادگيري رفته بودي زندان تا براي "تنبه"ا
يه مطلب درباره نامه دانشجويان اميركبير به احمدي‌نژاد نوشتم كه دوست داشتم به عنوان فعال دانشجويي نظرتو بدونم:
http://www.niafar.blogfa.com/post-10.aspx

Roozbeh گفت...

wow متن خيلی جالب و خاطرت جالبی بود.
موفق باشی..
راستی چه بلايی سر اون خانم رييس امد؟

Niloofar گفت...

دختر نوشته ات عالی بود!یاد داد بیداد افتادم!نمی دونم کتابش رو خوندی یا نه؟!هنوز هم دادهای ما بی داد می مونه!!دلم از خواندن خاطرات زندان یا بازداشت یک فعال حالا سیاسی یا اجتماعی می گیره!!وقتی میگی از گوشه پنجره صدای بارون پاییز رو می شنیدی یاد خاطرات اولین زندانسان سیاسی زن می افتم که صدای قار قار کلاغ رو از پنجره های کوچیک سلول تو اوین می شنیدن!می دونی زندان به نظر من همیشه جای مخوفی بوده!و حالا تو این تجربه رو داری!!:)

Z. گفت...

من اينو همون وقت كه نوشتي خوندم. اما حالا كه دوباره اتفاقي به اين نوشته برخوردم گفتم براي يادگاري هم كه شده بنويسم كه اين يكي از بهترين گزارش هاي زندان نويسيه كه تا به حال خوندم زينب جان:*
بهت آفرين مي گم.